لحظه  بروز رسانی 
reza
مهربونمهربون
reza

چشم تو که فتنۀ جهان خیزد از او  لعل تو

چشم تو که فتنۀ جهان خیزد از او

 لعل تو کـه آب خضــر می ریزد از او

 

کردنــد تــن مــرا چنـان خوار کــه بــاد

می آید و گرد و خاک می بیزد از او




مشاهده همه ی 4 نظر
reza
مهربونمهربون
reza

صورتگر نقاشم هر لحظه بتي سازم وانگه همه بت‌ها را

صورتگر نقاشم هر لحظه بتي سازم
وانگه همه بت‌ها را در پيش تو بگدازم

صد نقش برانگيزم با روح درآميزم
چون نقش تو را بينم در آتشش اندازم

تو ساقي خماري يا دشمن هشياري
يا آنک کني ويران هر خانه که مي سازم

جان ريخته شد بر تو آميخته شد با تو
چون بوي تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من رويد با خاک تو مي گويد
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بي‌توست خراب اين دل
يا خانه درآ جانا يا خانه بپردازم



مولانا

مشاهده همه ی 2 نظر
reza
مهربونمهربون
reza

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

 




مشاهده همه ی 7 نظر
reza
مهربونمهربون
reza

ای عشق تو کشته عارف و عامی را سودای

ای عشق تو کشته عارف و عامی را

سودای تو گم کرده نکو نامی را

 

شـوق لب میـگون تو بیــرون آورد

از میکــــده بـایزیـد بسطـــامی را

 




مشاهده همه ی 8 نظر
reza
مهربونمهربون
reza

میشود آیا شبی مهتاب شام من شوی لحظه زیبای وصل

میشود آیا شبی مهتاب شام من شوی
لحظه زیبای وصل اختتام من شوی..؟


یاکه گیسو را برافشانی به موج سینه ها
زیر نام همدلی هایت به نام من شوی؟


منکه درخلوت سرایم جز تمنای تو نیست
میشود بنیان گزار ازدحام من شوی؟


تاعسل میباری ازسرچشمه لبهای خویش
می شود لبریز شهد جام جام من شوی؟


ای غــزال تیز پای قـصه های ماندگار
میشود روزی بنام عشق رام من شوی؟


چیست غیراز تلخکامی سهم مجنون بازیم
میشود با چشم لیلایت به کام من شوی؟


یک شبی تنگم بمیران در تب آغوش ها
تا مگر پایان من باشی، تمام من شوی







مشاهده همه ی 4 نظر
reza
مهربونمهربون
reza

اي خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنيم ديده

اي خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنيم
ديده از روي نگارينش نگارستان کنيم


گر ز داغ هجر او دردي است در دل‌هاي ما
ز آفتاب روي او آن درد را درمان کنيم


چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خويش
پيش مشک افشان او شايد که جان قربان کنيم


آن سر زلفش که بازي مي کند از باد عشق
ميل دارد تا که ما دل را در او پيچان کنيم


او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند
ما به فرمان دل او هر چه گويد آن کنيم


اين کنيم و صد چنين و منتش بر جان ماست
جان و دل خدمت دهيم و خدمت سلطان کنيم


آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته‌ست
ذره‌هاي خاک خود را پيش او رقصان کنيم


ذره‌هاي تيره را در نور او روشن کنيم
چشم‌هاي خيره را در روي او تابان کنيم


چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست
در کف موسي عشقش معجز ثعبان کنيم


گر عجب‌هاي جهان حيران شود در ما رواست
کاين چنين فرعون را ما موسي عمران کنيم


نيمه‌اي گفتيم و باقي نيم کاران بو برند
يا براي روز پنهان نيمه را پنهان کنيم

مولانا

 

مشاهده همه ی 4 نظر
reza
مهربونمهربون
reza

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا رخ


یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

یاد باد آنکه ز نظاره رویت همه شب

در مه چارده تا روز نظر بود مرا

یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی

افق دیده پر از شعله خور بود مرا

یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو

نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا

یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب

دیده پر شعشعه شمس و قمر بود مرا

یاد باد آنکه گرم زهره گفتار نبود

آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا

یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم

بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا

یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع

وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا

یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت

در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا


مشاهده همه ی 9 نظر
reza
مهربونمهربون
reza

بده آن باده دوشين که من از نوش تو مستم

بده آن باده دوشين که من از نوش تو مستم
بده اي حاتم عالم قدح زفت به دستم

ز من اي ساقي مردان نفسي روي مگردان
دل من مشکن اگر نه قدح و شيشه شکستم

قدحي بود به دستم بفکندم بشکستم
کف صد پاي برهنه من از آن شيشه بخستم

تو بدان شيشه پرستي که ز شيشه است شرابت
مي من نيست ز شيره ز چه رو شيشه پرستم

بکش اي دل مي جاني و بخسب ايمن و فارغ
که سر غصه بريدم ز غم و غصه برستم

 


مولانا

مشاهده همه ی 2 نظر
reza
مهربونمهربون
reza

هم ز دل دزدید صبر و هم دل دیوانه

هم ز دل دزدید صبر و

هم دل دیوانه را   .  .  .  .

 

یار ما با خانه می دزدد

متاع خانه را   .  .  .

 

وحشی بافقی

مشاهده همه ی 2 نظر
reza
مهربونمهربون
reza

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم   با

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم

 

با دوست بگوییم که او محرم راز است

 

حافظ

مشاهده همه ی 11 نظر