لحظه  بروز رسانی 
roushanak
roushanak

" دوستش دارم "  هر چند  " دوستش " را ،

" دوستش دارم " 

هر چند 

" دوستش " را ، من دارم 

و " داشتنش " را دیگری ... 

بزن باران
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
reza
آروم و عادیآروم و عادی
reza

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی! خرقه جایی گروِ

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی!
خرقه جایی گروِ باده، و دفتر جایی

دل که آیینه ی شاهی ست، غباری دارد
از خدا می‌طلبم صحبتِ روشن رایی...

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج!
نروند اهل نظر از پی نابینایی

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی!

جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان، که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل، دریایی

سخن غیر مگو با منِ معشوقه پرست
کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد،
آه اگر از پی امروز بود فردایی!


حافظ

مشاهده همه ی 1 نظر
reza
آروم و عادیآروم و عادی
reza

ژيان ، خاچيكي گرانه من وه ك عيسا،

ژيان ، خاچيكي گرانه

من وه ك عيسا،

به ره و گردي ياخي بوون ، كيشي ده كه م

يان، گاشه به ردي تاوانه

من وه ك سيزيف

له بناري منداليوه

هه تا لوتكه ي مه رگي ده به م!

هه رچه نده بارم زور گرانه و

هه زار ساله

ئه م هه ورازه تووشه ده برم

به لام شادم

كه سه ر ئه نجام

له جولجوتاي عيشقا ده مرم!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
reza
آروم و عادیآروم و عادی
reza



آن‌گاه كه با ساقة تاكی بنویسم
تا كه برخیزم
سبد كاغذم از خوشة انگور پر شده است!
یك‌بار با سر بلبلی نوشتم
برخاستم... لیوان دم دستم لبریز از نغمه بود
روزی با بال پروانه‌ای نوشتم
برخاستم... سر میز و تاقچة پنجره‌ام
لبریز از گل بنفشه بود
زمانی هم
 كه با شاخه گیاه دشت انفال و حلبچه بنویسم
همین كه برخیزم...می‌بینم:
اتاقم، خانه‌ام، شهرم، سرزمینم
همه آكنده از جیغ و داد و
از چشم كودكان و
از پستان زنان!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
reza
آروم و عادیآروم و عادی
reza

(توفان هماره در كمین بود) برگی تمامی اسرار درختش را می‌دانست

(توفان هماره در كمین بود)
برگی تمامی اسرار درختش را می‌دانست
پیوند میان او و تالاب و نجواهای شبانه
پیوند میان او و پرنده و نامة مزرعه و 
آمد و شد شعاع و حركت میان واژه و 
غروب در جنگل.
پیوند میان او و مهتاب 
پیوند سایه او و پسرك چوپان و 
نی‌لبك‌اش
(زمستان هماره در كمین بود)
دانه‌ای شن هم 
راز جویبار در سینه‌اش بود
رازو ریشه‌ها 
راز او و زلف گیاه و
راز او و رخسار دخترك چوپان و
راز او و سر‌چشمه
(سیلاب هماره در كمین بود)
توفان هجوم آورد
سیل هجوم آورد
برگ بر تخت شاخه و
شن بر بستر آب
هردو كشته شدند
اما هیچ‌كدام
راز عشق را نگشودند!                    کمین : از شیرکوه بیکه س

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
reza
آروم و عادیآروم و عادی
reza

شەهید نەمرە وەکوو شاخ وەکوو


شەهید نەمرە وەکوو شاخ
وەکوو بەفر، وەکوو درەخت
وەکوو بەهار و گوڵەباخ
شەهید ئاوە
تینوێتی زەوی ئەشکێنێ...
پەنجە و دەستە
ئازاری خاک ڕائەژەنێ
سۆمای چاوە
کام دوا ڕۆژ دوورە ئەیبینێ
شەهید باڵای
بە قەد باڵای کوردستانە
دڵی ئازادی و بەیداخی
لووتکەی هەڵوێستی
ئینسانە

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
reza
آروم و عادیآروم و عادی
reza

کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مرا کاش داغ دل

کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مرا

کاش داغ دل هویدا بود از سیما مرا

کاش بودم چون کتاب افتاده در کنجی خموش

تا نگردد روبرو جز مردم دانا مرا

کاش بودم همچو عنقا بی نشان در روزگار

تا نبیند چشم تنگ مردم دنیا مرا

کاش بودم شمع تا بهر رفاه دیگران

در میان جمع سوزانند سر تا پا مرا

کاش بودم همچو شبنم تا میان بوستان

بود هر شب تا سحر در دامن گل جا مرا

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
reza
آروم و عادیآروم و عادی
reza

ماه تابان پیش رویت تکه سنگی بیش نیست وسعت دریا، کنارت

ماه تابان پیش رویت تکه سنگی بیش نیست

وسعت دریا، کنارت تُنگ تَنگی بیش نیست

 

شهد نابی را که می دانند جاری در بهشت

پیش شیرینی لب هایت شرنگی بیش نیست

 

شهرت بالابلندانی که جفت فتنه اند

در ترازوی گلندام تو ننگی بیش نیست

 

این دل اژدر که مدت هاست خون می خورده است

در کشاکش پیش ماه تو پلنگی بیش نیست

 

سرنوشت این جهان، خود را بیارایی اگر

از برای بار سوم نیز جنگی بیش نیست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
reza
آروم و عادیآروم و عادی
reza

کی کوه جوابی به دلم داد به جز سنگ؟ برده است

کی کوه جوابی به دلم داد به جز سنگ؟

برده است مرا هر کسی از یاد به جز سنگ

 

یک عمر نشستم که بیفتد مگر آن سیب

از کوه غرورت مگر افتاد به جز سنگ؟

 

تقدیر چه می شد که خطی خوش بنویسد

در دفتر پیشانی فرهاد به جز سنگ؟

 

یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید

یک واژه بگو خانه ات آباد به جز سنگ!

 

بر بستر این رود گل آلود نشد، آه!

پیدا کند این ماهی آزاد به جز سنگ

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
reza
آروم و عادیآروم و عادی
reza

کلبه ام پنجره ای باز به دریا دارد خوب من،

کلبه ام پنجره ای باز به دریا دارد

خوب من، منظره ی خوب تماشا دارد

 

ساخته ام آینه ای را به بلندای خیال

تا خودت را به تماشای خودت وا دارد

 

راز گیسوی تو، دنیای شگفت انگیزیست

که به اندازه ی صد فلسفه، معنا دارد

 

گوش کن، خواسته ام خواهش بیجایی نیست

اگر آینه ی دستت بشوم جا دارد

 

چشم یک دهکده افتاده به زیبایی تو

یعنی این دهکده، یک دهکده رسوا دارد

 

کوزه بر دوش سر چشمه بیا تا گویند 

عجب این دهکده سرچشمه زیبا دارد

 

در تو یک وسوسه ی مبهم و سر گردان است

از همان وسوسه هایی که یهودا دارد

 

عشق را با همه ی شیرینی و شور انگیزی

لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد

 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید