افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
لحظه  بروز رسانی 
داریــــوش
آروم و عادیآروم و عادی
داریــــوش
500x625_1533928382481690.jpg

بترسید از ستم
در حق کسانی که جز خدا فریاد رس دیگری ندارند ...!!

امام _ حسین(ع)

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Moon shadow
ناراحتناراحت
Moon shadow
در کمک کردن مرز نذاریم

در کمک کردن مرز نذاریم

بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند



پی نوشت: جهت شرکت در مسابقه فیس نما
ممنونم از بازدیدتون

مشاهده همه ی 101 نظر
laya
آروم و عادیآروم و عادی
laya

سقراط می گوید:

وقتی دیدید سایه انسان های کوچک در
حال بلند شدن است... بدانید آفتاب
سرزمین شما در حال غروب کردن است...
سرزميني كه متفكرانش بيكار باشند
و بیسوادانشان شاغل
مشاورانش بيمار باشند، و وكلايش ساكت؛
جوانانش دل مرده باشند، و سالخوردگانش
بلند پرواز:
مردانش لحن زنانه داشته باشند،
و زنانش ژست مردانه؛
اغنيايش دزدي كنند، و فقرايش
كارگري با حقوق بخور و نمیر؛
صادراتش فيلسوف باشد، و وارداتش
مواد مخدر، قبرهايش خريده شوند،
و مغزهايش فروخته؛

گورستان تاريخ است...

مشاهده همه ی 4 نظر
Baran.R.Y
آروم و عادیآروم و عادی
Baran.R.Y
۲۰۱۸۰۵۰۲_۲۳۴۰۰۶.jpg

♥♥♥

مشاهده همه ی 8 نظر
Riven
Riven
l419500_bbb.jpg

وقتی بود و نبودت
آنچنان فرقی نمیکند...

مشاهده همه ی 3 نظر
eli
خواب آلودخواب آلود
eli
mDfx3cF31x-8.png

کوسه های زندگی


اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد.
روزی کوسه ای به او نزدیک میشه و میگه:
دوست داری با هم دوست شیم؟

اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه.
کوسه میگه اما یه شرط دارم.
اختاپوس میگه: چی؟

کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم.
اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و
میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو.

کوسه بازوی اختاپوس رو خورد و دوستی اونها شروع میشه.

اونها خیلی با هم شاد بودن ، با سرعت شنا میکردن و خاطره میساختن با هم.
به هر دوشون خیلی خوش میگذشت و اختاپوس خیلی خوشحال بود.

اما هر وقت که کوسه گرسنه میشد، از اختاپوس میخواست یک بازوی دیگه بهش بده و اختاپوس برای حفظ دوستیشون این کار رو میکرد.

تا اینکه یک شب، دیگه بازویی برای اختاپوس باقی نمونده بود و کوسه بهش گفت من گرسنه ام.

اختاپوس گفت آخه من دیگه بازویی ندارم

کوسه گفت حالا همه ی خودتو میخوام. و اختاپوس خورده شد.

بعد از اینکه کوسه گرسنگیش رفع شد، یاد خاطراتش با اختاپوس افتاد و دلش تنگ شد.
خیلی خیلی دلش تنگ شد، اون یه دوست واقعی بود.
کوسه غمگین شد و رفت تا یک دوست دیگه پیدا کنه.


ما هم بعضی وقتا تو رابطه هامون همین کارو میکنیم.
یعنی اختاپوس میشویم ، فقط و فقط برای اینکه احساس کنیم کسی دوستمون داره.
فقط برای اینکه دوست داشتنی دیده شیم.

کوسه هایی وارد زندگیمون میشن
و آروم آروم قسمت هایی از آدمِ دوست داشتنی درونمون رو سرکوب میکنیم
از خودمون تکه هایی رو قطع میکنیم و درد میکشیم
فقط برای اینکه همون تصویری بشیم که آدم تو رابطه از ما میخواد و این درد داره.
دردناکه...

اما باز هم ادامه میدیم تا جایی که دیگه هیچ احساس خوب و دوست داشتنی نسبت به درونمون. و خودمون نداریم.
حتی شاید از خودمون هم بدمون میاد.
اما برای اینکه کوسه باهامون دوست بمونه.
از خودمون می کنیم و.میدیم بهش.تا اینکه نذاره بره

اما بالاخره خسته میشیم و رابطه رو قطع می کنیم.
احتمالا کوسه میره سراغ طعمه جدیدش و ما میمونیم و این فکر که دیگه قرار نیست رابطه ی صمیمی و درستی با دیگری داشته باشیم

این داستان پایان تلخ تر دیگه ای هم میتونه داشته باشه،اینکه کسی که سالها آزار مون داده، برمیگرده و میگه :

دلم برات تنگ شده...!
به گذشته ها که نگاه کنیم
کوسه هایی از خاطرات مون سرک میکشن و میگن :
" سلام " میشه پیشت برگردم؟

- برگرفته از فیلم short term 12

مشاهده همه ی 77 نظر
علی... سکوت ... و دیگر هیچ!!!(تانری)
مهربونمهربون
علی... سکوت ... و دیگر هیچ!!!(تانری)
danesh - Copy.jpg

نسلی مانده از دوران
نسلی گم شدن در باران
نسلی در قاب اینه های فاخر
نسلی از جنس عابر
نسلی به جا مانده از خویش
نسلی در لباس های فاخر و تهی از خویش
نسلی به جا مانده در بابا
نسلی به دنبال سارا
سارا گم شده در اسباب
بابا گم شده در آب
نه سارا منتظر ان مرد در باران
نه بابا در دست نان
.
.
.
این چنین بود دوران و نسل ما...
نسلی که افسانه ها را با جان و دل شنوا بود ! نا آشنا با نسل قبل و غریب در نسل خویش و مبهوت در نسل اتی
ما گم شدیم در کوچه پس کوچه خاطرات دیگران
...
تقدیم به نسل خویش

مشاهده همه ی 17 نظر
اقلیماا
اقلیماا
14583291_356220931384532_5242111248098656256_n.jpg

.

ستـــارگـــان
نظرات برای این پست غیر فعال است
...
آروم و عادیآروم و عادی
...

ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد و گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند

مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند:

فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید.

سالها گذشت مادرش درگذشت.

روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد آن را درآورده و خواند

نوشته بود:کودک شما کودن است از فردا اورا به مدرسه راه نمی دهیم.

ادیسون ساعتها گریست و در خاطراتش نوشت:توماس ادیسون کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان نابغه شد...

بـزن بــاران
مشاهده همه ی 5 نظر