لحظه  بروز رسانی 
حلما (بر غاصبین فدک لعنت)
حلما (بر غاصبین فدک لعنت)

فوق العاده است . حتما وقت بزارید بخونید

فوق العاده است ... حتما وقت بزارید بخونید
------------------------------------
در یکی از روزها زمانی آیت الله خامنه ای، رییس جمهور وقت، از ساختمان ریاست جمهوری خارج می شد، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.

صدا از طرف محافظ ها بود که دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» .

رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟»
پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.»
پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره»

کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم»

رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟»

رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟»
پسر به جای جواب تنها سر تکان داد.

رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را »

ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ،
با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟»

مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»

-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!

-چرا پسرم؟

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایین انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 ساله م است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم .

هر چه التماسش میکنم می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.

رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش. بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»

آقای خامنه ای خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت : « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان»

جمله مرحمت در ارتباط با روضه حضرت قاسم ع موجب شد، آقا طی دستخطی که مطابق متن زیرمرقوم فرمودند اجازه حضور این نوجوان در جبهه بدهند:

" مرحمت عزیز می تواند بدون محدودیت به منطقه اعزام شود. امضا: سیدعلی خامنه ای، رئیس جمهور"

کمتر از سه روز بعد ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد.
گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالازاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا. با این اجازه مرحمت عازم جبهه شد. و سرانجام در21 اسفند سال 1363 در عملیات بدر شهید شد.

53c7bddf6ae81d2509f69e70cdfdb1bb-425

مشاهده همه ی 9 نظر
آرام...گفتمان _مقاومت
آروم و عادیآروم و عادی
آرام...گفتمان _مقاومت

siJcXXt_535.jpg

مشاهده همه ی 4 نظر
A_R_Abedi
خوشتیپخوشتیپ
A_R_Abedi

افسران - نامه ی مجمع دانشجویان عدالت خواه شیراز به آرمیتا رضایی‌نژاد

مشاهده همه ی 1 نظر
A_R_Abedi
خوشتیپخوشتیپ
A_R_Abedi

منافقین؛ به پیامبر گفتند: خدا را قبول داریم، تو را

334eaabd3dbeb09b6922e9af0e66b0de-425
منافقین؛
به پیامبر گفتند: خدا را قبول داریم، تو را نه!
به امیرالمومنین گفتند: پیامبر را قبول داریم، تو را نه!
به امام خمینی گفتند: امام زمان را قبول داریم، تو را نه!
و به امام خامنه ای می گویند: امام خمینی را قبول داریم، تو را نه!

تاریخ همیشه تکرار میشود
و ابوجهل همیشه جولان می دهد...

مشاهده همه ی 3 نظر
♥تا درودی دیگر بدرود خداحااافظ♥
♥تا درودی دیگر بدرود خداحااافظ♥

لـنــز دوربـیــنش بـســـــوی مــــاست می دانی این یعنـــی چـــه؟ امروز


لـنــز دوربـیــنش بـســـــوی مــــاست

می دانی این یعنـــی چـــه؟

امروز آویــنــــی میخواهد

روایـتـــگر جـهــاد اکـبـــر تو باشد ...

نـقـشـتــــــ را که یــــادتــــــــــ نرفتـــــه؟!

« بسیجے افسر جنگ نرم »

مشاهده همه ی 3 نظر
روح الله حسنی (مرحم زخم سینه کی میایی )
قبراققبراق
روح الله حسنی (مرحم زخم سینه کی میایی )

                          

                           siwOKH.jpg

مشاهده همه ی 7 نظر
روح الله حسنی (مرحم زخم سینه کی میایی )
قبراققبراق
روح الله حسنی (مرحم زخم سینه کی میایی )

                          امام زمان و حجاب و عفت مرحوم آيت الله سيد

                          امام زمان و حجاب و عفت

مرحوم آيت الله سيد محمدباقر مجتهد سيستاني (ره) پدر آيت الله سيد علي سيستاني تصميم مي گيرد براي تشرّف به محضر امام زمان (عج) چهل جمعه در مساجد شهر مشهد زيارت عاشورا بخواند. در يکي از جمعه هاي آخر، نوري را از خانه اي نزديک به مسجد مشاهده مي کند. به سوي خانه مي رود مي بيند حضرت ولي عصر امام زمان (ع) در يکي از اتاق هاي آن خانه تشريف دارند و در ميان اتاق جنازه اي قرار دارد که پارچه اي سفيد روي آن کشيده شده است. ايشان مي گويد هنگامي که وارد شدن اشک مي ريختم سلام کردم، حضرت به من فرمود: «چرا اينگونه به دنبال من مي گردي و اين رنج ها را متحمّل مي شوي؟! مثل اين باشيد- اشاره به آن جنازه کردند- تا من بدنبال شما بيايم!»

بعد فرمودند: «اين بانويي است که در دوره کشف حجاب- در زمان رضا خان پهلوي- هفت سال از خانه بيرون نيامد تا چشم نامحرم به او نيفتد.»

مشاهده همه ی 2 نظر
صابر رضایی
صابر رضایی

شهر آیت الله العظمی بهجت قبل رحلت:این همه لاف زن و

شهر آیت الله العظمی بهجت قبل رحلت:این همه لاف زن و

شهر آیت الله العظمی بهجت قبل رحلت:
این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور...پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم
سالها منتظرسیصد و اندی مرد است...آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم
اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید...به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم
{-35-}{-35-}{-35-}
برای تعجیل در ظهورش دیگر گناه نکنیم
(سهم شما فقط ترک یک گناه)

مشاهده همه ی 1 نظر