لحظه  بروز رسانی 
chemist at irost
chemist at irost

وای بر آن روزی که چیزی حتی عشق عادتمان شود

وای بر آن روزی که چیزی حتی عشق عادتمان شود

وای بر آن روزی که چیزی حتی عشق عادتمان شود
عادت همه‌ چیز را ویران می‌ کند ؛
از جمله عظمت دوست داشتن را ، تفکر خلاق را ، عاطفه جوشان را ...
عاشق کم است ، سخن عاشقانه فراوان !
روزگاری‌ ست چه بد ؛
که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست
و آواز عاشقانه‌ خواندن دلیل عاشق بودن ...

نادر ابراهیمی

مشاهده همه ی 2 نظر
chemist at irost
chemist at irost

جایی كه تو خوابی و من در تنهایی خویش برای

جایی كه تو خوابی و من در تنهایی خویش برای

جایی كه تو خوابی و من در تنهایی خویش
برای تو شعر مینویسم
هنوز عشق زنده است و
در قلب م پا میكوبد!
..
رخساره

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

رفتی و بی تو ذوقِ می نوشی نیست کاری م

رفتی و بی تو ذوقِ می نوشی نیست کاری م

رفتی و بی تو ذوقِ می نوشی نیست
کاری م به جز سکوت و خاموشی نیست
دانی تو و عالمی سراسر دانند
گر از تو خموشم از فراموشی نیست
محمد رضا شفیعی کدکنی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

قفس کوچک دلتنگی من دنیا شد هر چه غم بود

قفس کوچک دلتنگی من دنیا شد هر چه غم بود

قفس کوچک دلتنگی من دنیا شد
هر چه غم بود در این سینه ی کوچک جا شد
لحظه ای من به نگاه تو پناه آوردم
پلک بر هم زدم و صورت تو پیدا شد
زندگی فاصله ی مستی و هشیاری بود
پیک ها خالی و دنیای خدا زیبا شد
چیزی از فلسفه ی سیب نمیدانستم
گفتم آدم بشود دخترکم حوا شد
در کلافی که تو پیچیدی و من بافتمش
گره ای بود زمان رفت و به سرعت وا شد
...
عشق تاوان گناهی است که باور کردم
باید این باشد و آن جمع نباید ها شد

#(مهری مهرمنش)

مشاهده همه ی 2 نظر
chemist at irost
chemist at irost

همه ی روز های هفته فردند جمعه اما دو

همه ی روز های هفته فردند جمعه اما دو

همه ی روز های هفته فردند
جمعه اما
دو نفر است
یکی دلت را می فشارد
یکی گلویت را.
با جمعه ها کنار آمدیم اما
روزهای قرمز این سررسید را چه کنیم
شنبه ای را که جمعه است
یکشنبه ای را که جمعه.

شاه حسین زاده

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Roya
قاطیقاطی
Roya

بهار باش! بهار اتفاقی نیست که در تقویم‌ها بیفتد و

بهار باش! بهار اتفاقی نیست که در تقویم‌ها بیفتد و

بهار باش!
بهار اتفاقی نیست که در تقویم‌ها بیفتد و روی کاغذ...
بهار ماجرایی نیست که در گوشی‌های موبایل رخ دهد
با پیام‌هایی نوروزی که هزاران بار
دست به دست میگردد؛
بهار اتفاقی‌ست که در دل می‌افتد
و در جان و در رفتار و در زندگی...
هیچ درختی پیام تبریکی برای کسی نمیفرستد.
درخت اما می‌شکفد، جوانه میزند، شکوفه میکند،
سبز میشود و ما باخبر میشویم که بهار است
و ما میفهمیم که این چنین بودن مبارک است.
درختی که از شاخه‌ها و شانه‌هایش برف و یخ و
قندیل‌های زمستانی آویزان است،
اگر هزاران تقویم بهارانه نیز بر خود بیاویزد،
کیست که باور کند؛
چنین درختی غمنامه‌ای طنز آلود است...
بهار باش! نه بهار تقویم که بهار تصمیم...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Roya
قاطیقاطی
Roya

چراغ دلت را روشن بگذار بدان که هیچ چیز

چراغ دلت را روشن بگذار بدان که هیچ چیز

چراغ دلت را روشن بگذار
بدان که
هیچ چیز دائمی نیست
در پی شب سیاه روشنایی نهفته است
در پی هر زمستان سرد بهاری منتظر است
گاهی زخم میخوریم
گاهی رنج میبینیم
تا تجربه و درسی برای ما شود
زندگی همین است مثل سازی
گاهی غمگین گاهی شاد می نوازد
پس در امتداد هر خواب و بیداری
چراغ دلت را روشن بگذار

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سَمَک
آروم و عادیآروم و عادی
سَمَک

این داستان : ماهی دَر هَپَروت . از کودک پیرِ

این داستان : ماهی دَر هَپَروت . از کودک پیرِ

این داستان : ماهی دَر هَپَروت ....
از کودک پیرِ درونم میپرسم : چقدر فرق کردم تو این سالها ؟
بهم میگه : زیاااااااد.... مثلا آرزوهات!!
راست میگه آرزوهام تغییر کرده،دلم شغل های متفاوت میخاد
یه بار میگم برم دریا تو یه کشتی دور از خاک ...
بعد به سرم میزنه ماهیگیرو ماهی فروش بشم کنار یه ساحل در استانبول...
بعد میگم یه راننده تِریلی بشم، شب ها تو جاده های سردِ سیبری..‌.
اصلا من باید یه کتابفروشی داشته باشم...
نه نه...باید یه قهوه خونه بزنم تو یه روستا ، پیرمردا بیان از داستاناشون بگن ...
عکاسی هم جذابه هاااا ، سوژه های عکس پیرمردای ماهی فروشی باشن که بعد از کار عصر ها بیان قهوه خونه قلیون بکشن و چای بخورن و از داستان دلتنگیشون بگن ... : )
مَش رضا بهم سیگار بهمن تعارف میکنه ، میگم نمیکشم
میگه : اگه کسی رو دوست داری سفت بچسب و گرنه مجبوری تا اخر عمر تو قهوه خونه ها قلیون بکشی، همه اینایی که میبینی از یه دلتنگی موهاشون سفید شده ...
از هپروت میام بیرون... کودک درونم میره چمباتمه بزنه سمت تنهایی و من میرم به فکرِ آرزوهایی که نباید از دست بدم : )
نه چیزی نمیکِشم درگیر نباشین 🙂

مشاهده همه ی 57 نظر