لحظه  بروز رسانی 
مدیر گروه havadarmeli
مدیر گروه havadarmeli

اين همه آشفته حالي اين همه نازك خيالي اي به دوش

اين همه آشفته حالي اين همه نازك خيالي
اي به دوش افكنده گيسو از تو دارم, از تو دارم 
اين غرور و عشق و مستي خنده بر غوغاي هستي 
اي سيه چشم _سيه مو از تو دارم, از تو دارم
اين تو بودي كز ازل خواندي به من درس وفا را 
اين تو بودي آشنا كردي به عشق اين مبتلا را 
من كه اين حاشا نكردم از غمت پروا نكردم 
دين من ، دنياي من از عشق جاويدان تو رونق گرفته 
سوز من ، سوداي من از نور بي پايان تو رونق گرفته 
من خود آتشي كه مرا داده رنگ فنا ميشناسم 
من خود شيوه نگه چشم مست تو را مي شناسم 
ديگر اي برگشته مژگان از نگاهم رو مگردان 
دين من, دنياي من از عشق جاويدان تو رونق گرفته 
سوز من سوداي من از نور بي پايان تو رونق گرفته

مشاهده همه ی 1 نظر
مدیر گروه havadarmeli
مدیر گروه havadarmeli

بر تو و آن خاطر آسوده سوگندبر تو ای چشم گنه

بر تو و آن خاطر آسوده سوگند

بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند

بر آن لبخند جادویی ، بر آن سیمای روشن

کز چشمان تو افتاده ، آتش بر هستی من

عمری هر شب در رهگذارت ، ماندم چشم انتظارت

شاید یک شب بیایی

دردا تنهای تنها ، بگذشته بی تو شبها ، در حسرت و جدایی

عاشقی گم کرده ره یا بی آشیانم

مانده بر جا آتشی از کاروانم

زین پس محزون و خاموشم عشقت خاکسترم کرد

بر دست باد پاییزی نشکفته پرپرم کرد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مدیر گروه havadarmeli
مدیر گروه havadarmeli

زخمي تر از هميشه از درد دل سپردن                 سر خورده بودم

زخمي تر از هميشه از درد دل سپردن                 سر خورده بودم از عشق در انتظار مردن 

با قامتي شکسته از کوله بار پر برگ                   در جستجوي مرحم راهي شدم زيارت


رفتم براي گريه رفتم براي فرياد                          مرحم فوراد من بود کعبه تورو به من داد


اي از خدا رسيده اي که تمام عشقي                در جسم خالي من روح کلام عشقي


اي که همه شفايي در عين بي ريايي               پيش تو مثل کاهم تو مثل کهربايي


پر زده از دلم را با حوصله زدي بند                     اين چيني شکسته از تو گرفته پيوند


اي تکيه گاه گريه اي هم صداي فرياد                 اي اسم تازه من کعبه تورو به من داد


من ذورقي شکستم اما هنوز طلايي                طوفان حريف من نيست وقتي تو نا خدايي


بالا تر از شفايي از هرچه بد رهايي                 اين شکل تازه عشق تو هديه خدايي


با تو نفس کشيدن يعني غزل شنيدن             رفتن به اوج قصه بي بال و پر پريدن


اي تکيه گاه گريه اي هم صداي فرياد                 اي اسم تازه من کعبه تورو به من داد


اي تکيه گاه گريه اي هم صداي فرياد                 اي اسم تازه من کعبه تورو به من داد


برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مدیر گروه havadarmeli
مدیر گروه havadarmeli

به تو عادت کرده بودم  اي به من نزديک تر از

به تو عادت کرده بودم 
اي به من نزديک تر از من 
اي حضورم از تو تازه 
اي نگاهم از تو روشن 
به تو عادت کرده بودم 
مثل گلبرگي به شبنم 
مثل عاشقي به غربت 
مثل مجروحي به مرهم 
لحظه در لحظه عذابه 
لحظه هاي من بي تو 
تجربه کردن مرگه 
زندگي کردن بي تو 
من که در گريزم از من 
به تو عادت کرده بودم 
از سکوت و گريه شب 
به تو حجرت کرده بودم 
با گل و سنگ و ستاره 
از تو صحبت کرده بودم 
خلوت خاطره هامو 
با تو قسمت کرده بودم 
خونه لبريز سکوته 

خونه از خاطره خالي 
من پر از ميل زوالم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مدیر گروه havadarmeli
مدیر گروه havadarmeli

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند
 
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند 

گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند  

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند 

خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد  

عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مدیر گروه havadarmeli
مدیر گروه havadarmeli

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مدیر گروه havadarmeli
مدیر گروه havadarmeli

روزی سقراط مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر

روزی سقراط مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود. علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت. و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت : چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد, آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟

مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .

سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت. و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.

سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .

آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟

اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود. بیماری فکری و روان نامش غفلت است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد. و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.

" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مدیر گروه havadarmeli
مدیر گروه havadarmeli

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم،

نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟

سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.

پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟

استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مدیر گروه havadarmeli
مدیر گروه havadarmeli

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم،

نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟

سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.

پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟

استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مدیر گروه havadarmeli
مدیر گروه havadarmeli

جودوکار یک دست كودكي ده ساله كه دست چپش در

جودوکار یک دست

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدنسازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از آن خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به آن كودك فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی همان فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان, با استفاده از آن یك فن, همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!

نتیجه اخلاقی: استفاده صحیح از چیزهایی که داریم و نداریم.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید