لحظه  بروز رسانی 
سارا
لوسلوس
سارا

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻼﻡ ﻧﺎﻣﻔﻬﻮﻣﯽ ﺳﺖ ! ﻭ

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻼﻡ ﻧﺎﻣﻔﻬﻮﻣﯽ ﺳﺖ ! ﻭ

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻼﻡ ﻧﺎﻣﻔﻬﻮﻣﯽ ﺳﺖ !
ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﺍﺯﯼ ﺳﺖ،
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺣﻨﺠﺮﻩ ﺍﻡ ﺩﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ!
ﻭ ﻣَﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﺩﻟﻢ؟
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻭﺁﯾﯿﻨﻪ ﻭ ﻫﻮﺍ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻌﺘﺎﺩﻧﺪ...

حسین منزوی

نظرات برای این پست غیر فعال است
سارا
لوسلوس
سارا

تو را فراسوی انتظار می‌خواهم ‎آن سوتر از خودم

تو را فراسوی انتظار می‌خواهم ‎آن سوتر از خودم

تو را فراسوی انتظار می‌خواهم
‎آن سوتر از خودم
‎و آنقدر دوستت دارم
‎که دیگر نمی‌دانم
‎از ما دو تن
‎کدام یک غایب است !

"پل الوار"

نظرات برای این پست غیر فعال است
سارا
لوسلوس
سارا
خبری در راه است

خبری در راه است....

مشاهده همه ی 214 نظر
سارا
لوسلوس
سارا

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده

چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری !
چه بی تابانه تو را طلب می کنم !
بر پشتِ سمندی
گویی نو زین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه یی بیهوده ست.
بوی پیرهنت
این جا
و اکنون.
کوه ها در فاصله سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می جوید .
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند.
بی نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است
شانه ات مجابم می کند
در بستری که عشق تشنگی ست
زلال شانه هایت
همچنانم آتش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است


شاملو

نظرات برای این پست غیر فعال است
سارا
لوسلوس
سارا

من را نگاه کن که دلم شعله‌ور شود بگذار در

من را نگاه کن که دلم شعله‌ور شود
بگذار در من این هیجان بیشتر شود

قلبم هنوز زیر غزل لرزه‌های توست
بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود

من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی
من مولوی سماع تو برپا اگر شود

من حافظم اگر تو نگاهم کنی اگر
شیراز چشم‌های تو پر شور و شر شود

«ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»

آنقدر واضح است غم بی تو بودنم
اصلا بعید نیست که دنیا خبر شود

دیگر سپرده‌ام به تو خود را که زندگی
هرگونه که تو خواستی آن‌گونه سر شود


نجمه زارع

نظرات برای این پست غیر فعال است
سارا
لوسلوس
سارا

تا آخر عمر درگير من خواهي بود و تظاهر

تا آخر عمر
درگير من خواهي بود
و تظاهر مي کني که نيستي

مقايسه تو را
از پا در خواهد آورد

من
مي دانم به کجاي قلبت
شليک کرده ام

تو
ديگر
خوب نخواهي شد...

افشین یداللهی

نظرات برای این پست غیر فعال است
سارا
لوسلوس
سارا

دانسته‌ام غرور خریدار خویش را خود همچو زلف می‌شکنم کار

دانسته‌ام غرور خریدار خویش را
خود همچو زلف می‌شکنم کار خویش را

هر گوهری که راحت بی‌قیمتی شناخت
شد آب سرد، گرمی بازار خویش را

در زیر بار منت پرتو نمی‌رویم
دانسته‌ایم قدر شب تار خویش را

زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
در خواب کن دو دیده‌ی بیدار خویش را

هر دم چو تاک بار درختی نمی‌شویم
چو سرو بسته‌ایم به دل بار خویش را

از بینش بلند، به پستی رهانده‌ایم
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را


صائب تبریزی

نظرات برای این پست غیر فعال است
سارا
لوسلوس
سارا

برایم شعر بفرست حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت برای

برایم شعر بفرست
حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت
برای تو می‌گویند

می‌خواهم بدانم
دیگران که دچار تو می‌شوند
تا کجای شعر پیش می‌روند

تا کجای عشق
تا کجای جاده‌ای که من
در انتهای آن ایستاده‌ام

افشین یداللهی

نظرات برای این پست غیر فعال است