لحظه  بروز رسانی 
sara1363
بی‌حالبی‌حال
sara1363
بدون شرح

بدون شرح

مشاهده همه ی 4 نظر
sara1363
بی‌حالبی‌حال
sara1363
,

,

مشاهده همه ی 4 نظر
sara1363
بی‌حالبی‌حال
sara1363

پانزدهم مهر زادروز سهراب سپهری گرامی باد  شب آرامی بود می

پانزدهم مهر زادروز سهراب سپهری گرامی باد

 شب آرامی بود می روم در ایوان، 
تا بپرسم از خودزندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من 
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی دادشعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماندشاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی...

مشاهده همه ی 2 نظر
sara1363
بی‌حالبی‌حال
sara1363

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی

نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف

بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم

کردی .

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را

نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو

بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...

مشاهده همه ی 1 نظر
sara1363
بی‌حالبی‌حال
sara1363

1-یادم باشد که:زیباییهای کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان

1-یادم باشد که:زیباییهای کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتیهای بزرگ باشد.
2-یادم باشد که: آنهایی را که من دوسشان دارم،می توانند دوستم نداشته باشند.
3-یادم باشد که: دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند،نه آنگونه که من می خواهم باشند.
4-یادم باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم برای دیگران تعریف کنم.
5-یادم باشد که: برای اداره کردن خودم از سرم، و برای اداره کردن دیگران از قلبم استفاده کنم.
6-یادم باشد که: تمام محبتم را به پای دوستم بریزم،نه تمام اعتمادم را.
7-یادم باشد که: ثروتمند زندگی کنم تا اینکه ثروتمند بمیرم.
8-یادم باشد که:مرگ را آنقدر بزرگ نکنم که دیگر جایی برای زندگی نداشته باشم.

مشاهده همه ی 1 نظر
sara1363
بی‌حالبی‌حال
sara1363

در زندگی از چیزهای زیادی میترسیدم : ونگران بودم تا اینکه

در زندگی از چیزهای زیادی میترسیدم :










ونگران بودم تا اینکه آنها را تجربه کردم 
وحالا ترسی از آنها ندارم

از تنهایی میترسیدم، 
تااینکه یاد گرفتم خود را دوست بدارم 

از شکست میترسیدم تا اینکه یاد گرفتم 
تلاش نکردن یعنی شکست

ازنفرت مردم میترسیدم 
تا اینکه یاد گرفتم بهرحال هر کسی نظری دارد

ازدرد میترسیدم 
تااینکه یاد گرفتم درد کشیدن برای 
رشد روح لازمست

ارحقیقت میترسیدم 
تا اینکه یاد گرفتم زشتی در دروغ است

از سرنوشت میترسیدم تا اینکه یاد گرفتم 
من توان تغییر آن را دارم 

از آینده میترسیدم تا
اینکه یاد گرفتم میتوان آینده بهتری ساخت

از گذشته میترسیدم تا 
اینکه فهمیدم گذشته دیگر توان آسیب رساندن به من را ندارد

و بالاخره از تغییر میترسیدم 
تا اینکه یاد گرفتم
 
حتی زیباترین پروانه ها هم باید 
قبل از پرواز کرم باشند
 و تغییر آنها را زیبا میکند.

روز خوبی داشته باشین(happy)

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید