لحظه  بروز رسانی 
amir
آروم و عادیآروم و عادی
amir

تا زمانی که جهان را قفسم می دانم

تا زمانی که جهان را قفسم می دانم

هر کجا پر بزنم طوطی بازرگانم



گریه ام باعث خرسندی دنیاست چو ابر

همه خندان لب و شادند که من گریانم



حاضرم در عوض دست کشیدن ز بهشت

بوی پیراهن یوسف بدهد دستانم



زندگی مثل حصاری ز غم و دلتنگی است

مرگ ای کاش رهایم کند از زندانم



بیت آشفته ایَم در غزلی ناموزون

میل دارم که ردیفی بدهد پایانم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
amir
آروم و عادیآروم و عادی
amir

این شهر شهر قصه های مادربزرگ نیست

این شهر

شهر قصه های مادربزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
amir
آروم و عادیآروم و عادی
amir

ه حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم

ه حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم

نان را تو ببر

که راهت بلند است

و طاقتت کوتاه

نمک را بگذار برای من

می خواهم این زخم

تا همیشه تازه بماند.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
amir
آروم و عادیآروم و عادی
amir

شاخه ها را زده اند برگ ها را

شاخه ها را زده اند

برگ ها را به زمین ریخته اند

و شنیدم که زنی زیر لبش می گفت:

تو گنهکاری

باد باران زدۀ زرد خزان

تو گنهکاری

دل من جنگل سبزی بود

و در آن سر به هم آورده درختان بلند

شاخه ها را زده اند

برگ ها را به زمین ریخته اند

و شنیدم که زنی در دل من می گفت:

تو گنهکاری

باد باران زدۀ سرد خزان

تو گنهکاری.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
amir
آروم و عادیآروم و عادی
amir

حدیث سایه و خورشید همان حکایت ماست

حدیث سایه و خورشید

همان حکایت ماست

یکی که هست

دیگری پنهان

درون پرده ای از انتظار

ناپیداست.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
amir
آروم و عادیآروم و عادی
amir

ما زیستن را یاد گرفتیم همچون کودکانی که

ما زیستن را یاد گرفتیم

همچون کودکانی که دویدن را یاد می گیرند

اما نه در وقت بازی

که به هنگام فرار.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
amir
آروم و عادیآروم و عادی
amir

ما را ز طلوع صبح غافل کردند شب

ما را ز طلوع صبح غافل کردند

شب را نفس گرم محافل کردند

درویش به نان فروخت ایمانش را

سهراب کجاست؟ آب را گل کردند

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
amir
آروم و عادیآروم و عادی
amir

ای گشته عیان روی تو از جام جهان

ای گشته عیان روی تو از جام جهان

پیدا شده از نام خوشت نام جهان

پیدای جهان تویی و پنهان جهان

آغاز جهان تویی و انجام جهان

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
amir
آروم و عادیآروم و عادی
amir

تو را دوست دارم چون نان و نمک

تو را دوست دارم چون نان و نمک

چون لبان گُر گرفته از تب

که نیمه شبان در التهاب قطره ای آب

بر شیر آبی بچسبد

تو را دوست دارم

چون لحظۀ شوق، شبهه، انتظار و نگرانی

در گشودن بستۀ بزرگی

که نمی دانی در آن چیست

تو را دوست دارم

چون سفر نخستین با هواپیما

بر فراز اقیانوس

چون غوغای درونم

لرزش دل و دستم

در آستانۀ دیداری در استانبول

تو را دوست دارم چون گفتن «شکر خدا زنده ام.»

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید