امار و اطلاعات
تعداد پرسش ها : 4171
تعداد پاسخ ها : 101152
تعداد پرسش های شما : 0 ( مشاهده )
تعداد پاسخ های شما : 0 ( مشاهده )
 
طبق بندي پرسش‌ها
 
تـــوجه :
* خواهـشا پرسش های خود را در طبقه بندی مورد نظر ارسال نمائید در غیر اینصورت پرسش شما بدون هیچ تذکری از سوی مدیران حذف خواهد شد و در بخش پرسش و پاسخ مسدود خواهید شد.
* از ارسال پرسش های حاوی تبلیغات ، تصاویر و متون خلاف قوانین سایت خودداری کنید.
* ارسالی هایی که هیچگونه جنبه ی پرسشی ندارند از این بخش بدون اطلاع کاربر ، حذف خواهند شد
چرا پرسش‌ها را بازنشر كنيم ؟
لیست پرسش‌هاي مربوط به هر کاربر در خانه ( داشبورد ) و در بخش پرسش و پاسخ او نشان داده می شود ، با بازنشر كردن پرسش توسط شما ، پرسش مربوطه در بخش پرسش و پاسخ دوستان شما نمايش داده ميشود و در نتيجه افراد بييشتري اين پرسش را خواهند ديد و پاسخ‌هاي بهتري داده خواهد شد.
پاسخ‌ها
Arefeh
دادنی
1393/06/6 - 21:40
nazila
گرفتنی
1393/06/6 - 21:42
Hanie&Reza
هردو
1393/06/6 - 21:48
زهرا
گرفتنی
1393/06/6 - 21:53
-| مسعود . غ |-
براستی به این فکر کرده اید که اگر 124 هزار پیامبر تاریخ بشریت را زنده کنند و در یک شهر یا در یک منطقه اسکانشان دهند، هیچ گاه دچار درگیری و ضایع کردن "حق" نمی شویم چرا ؟ جواب کاملاً روشن است؛ تربیت و منطق صحیح توحیدی ایشان را طوری تربیت کرده است که همگی به حق خود قانع و به دیگری معترض نخواهند شد. همه عمل به احتیاط می کنند و از اعمال و رفتار شبهناک پرهیز می کنند و آیا با این نگاه حقی باقی می ماند که رفت و گرفت؟ پس حق قبل از آنکه گرفتنی باشد دادنی است. معهذا حقوقی را که از دیگران برگردن داریم همین الان ادا کنیم تا کسی مجبور نشود برای گفتن آن به قاضی و محتسب روی آورد و وضع بدتر از این شود که هست.
1393/06/6 - 21:55
fatima
بستگي ب طرف وموقعيت
1393/06/6 - 22:19
farahnaz_
{-37-}
1393/06/7 - 11:58
نسرین
بستگی داره
1393/06/7 - 15:46
artemis123456789
بستگی داره
1393/06/7 - 17:08
ما شاءالله لا حول و لا قوة الا بالله
حق دادنی است نه گرفتنی . شهید مطهری دارد که چه کسی گفته که حق گرفتنی است ؟ این برای انسانهای ظالم و زورگو است . برای انسانهای جبار و ستمگر است . من الان در اتاقم نشسته ام و حق پانصد کارگر را خورده ام . آنها هم که نه اعتراض می کنند و نه تحصن می کنند و نه داد و فریاد راه می اندازند ، پس بگویم من حق شان را داده ام چون نمی آیند حق شان را بگیرند پس من حق همه را داده ام . خیر تو باید ببینی واقعا حق این ها را داده ای یا خیر . شهید مطهری می فرماید که حق دادنی است . گاهی شما از حق خودت خبر نداری و نمی دانی حقی داری . یک مکانیک نسبت به ماشینی که برای او می آورند ، یک پزشک نسبت به بیماری که برای او می آورند مسئول است و حقی گردن او است . مثلا بیمار نمی داند چه مشکلی دارد و چه دارویی باید مصرف کند . اگر طبیب معاینه کرد و تست هم داد ولی از بیماری سردر نیاورد و بیماری او ناشناخته بود ، حق ندارد دست به قلم ببرد و دارو تجویز کند و یا عمل جراحی انجام بدهد . این بیمار حقی براو دارد . صاحب این ماشین حقی بر تعمیرکار دارد . همین جوری سرهم بندی کار نکنم که بعدا مثل آن ساختمان زیبا فرو بریزد . بعضی ها فقط به ظاهر نگاه می کنند و به اصل آن کاری ندارند . اگر ما این حقوق را بشناسیم آن موقع متوجه می شویم که حق دادنی است نه گرفتنی . چه بسا آن صاحب حق از حق خودش هم خبر ندارد . چه بسا وقتی با خبر باشد که دیگر آن طرف در دنیا نیست. بعد می بینیم که عمری حق مان ر ا خورده اند . حق زن به شوهر و شوهر به زن و ... اگر این رساله را درست ببینیم زندگی مان متحول میشود .
1393/06/7 - 18:23
j-af
حق همیشه گرفتنی بوده اما نه به هر قیمتی
1393/06/8 - 13:04
...!!!(مدیر گروه فردین سلطان قلبها)
بستگی داره
1393/06/11 - 14:22
mahdi
بودن یا نبودن مساله این است
1393/06/22 - 09:02
کارشناس و مشاور مذهبی
با عرض سلام و ادب

شهید مطهری در این رابطه میگوید:

فرنگیها می گویند: حق گرفتنی است. این خودش مسئله ای است كه آیا حق گرفتنی است یا دادنی؟ یعنی آیا حق، چیزی است كه انسانها به میل خودشان آن را به ذی حق ها می دهند یا حق چیزی است كه ذی حق باید بگیرد؟ بعضی مكتبها بر این اساس است كه حق دادنی است؛ یعنی آن حقی را كه ظالم گرفته است، باید پس بدهد؛ اگر نداد دیگر نداده است، چون حق دادنی است نه گرفتنی. مسیحیت بر این اساس درست شده كه: به ظالم می گوییم حق را به تو بدهد، تو كاری با او نداشته باش. ای كسی كه حقت پایمال شده است! توصیه می كنیم، خواهش می كنیم تا حق را به تو بدهند. مبادا یك وقت خودت برای گرفتن حق قیام كنی كه این برخلاف شأن انسانیت و اخلاق است. از نظر اینها حق دادنی است.

یك عده می گویند: حق فقط گرفتنی است. مگر ممكن است انسانی كه حقی را خورده است بیاید و به یك شكلی آن حق را بدهد؟ یعنی اینها منكر عاطفه و انسانیت و وجدان انسانی هستند.

از نظر اسلام، حق هم گرفتنی است و هم دادنی؛ یعنی از دو جبهه باید برای استیفای حق مبارزه كرد. اسلام آن كسی را كه حق را ربوده است، با تعلیم و تربیت خودش آماده ی پس دادن می كند- و كرده است- ولی به این قناعت نمی كند؛ در عین حال به آن كسی كه حقش ربوده شده است می گوید: حق گرفتنی است، تو هم باید برای حق خودت قیام كنی و آن را بگیری.

جمله ای است كه علی علیه السلام در نامه ی معروف خودشان به مالك اشتر، از پیغمبر صلی الله علیه و آله نقل می كند، می فرماید:

فَاِنّی سَمِعْتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ فی غَیْرِ مَوْطِنٍ: لَنْ تُقَدَّسَ اُمَّةٌ حَتّی یُؤْخَذَ لِلضَّعیفِ حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ [نهج البلاغه ، نامه ی 53].

هیچ امت و قومی به مقام قداست و تقدیس و- به تعبیر ما- به مقام ترقی و رُقاء نمی رسد مگر آنكه قبلاً این مرحله را گذرانده باشد كه ضعیف در مقابل قوی بایستد و حق خود را مطالبه كند، بدون آنكه زبانش به لكنتی بیفتد. یعنی اسلام آن ضعیفی را كه حق خود را نمی تواند مطالبه كند، به رسمیت نمی شناسد. جامعه ای كه در آن، ضعفا آنقدر ضعیف النفس باشند كه نتوانند حقوق خود را مطالبه كنند، یك جامعه ی اسلامی نیست.

مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 266
1393/06/27 - 12:57
mohammad
گرفتنی
1393/06/28 - 15:16
hadi
یک سوال از مسعود غ آیا این سخن در مورد پیامبرانی همچون حضرت خضر و حضرت موسی صدق می کند ؟
1393/07/13 - 14:39
-| مسعود . غ |-
سلام هادی جان!
این هم جواب آن یک موردی که در ذهن شماست؛
هنگامي كه فرعون و فرعونيان در درياي نيل غرق شده و به هلاكت رسيدند، بني‎اسرائيل به رهبري حضرت موسي ـ عليه السلام ـ پس از سالها مبارزه، پيروز شدند و زمام امور رهبري به دست موسي ـ عليه السلام ـ افتاد.
او در يك اجتماع بسيار بزرگ (كه مي‎توان آن را به عنوان جشن پيروزي ناميد) در حضور بني‎اسرائيل سخنراني كرد، مجلس بسيار باشكوه بود، ناگاه يك نفر از موسي ـ عليه السلام ـ پرسيد: «آيا كسي را مي‎شناسي كه نسبت به تو اعلم (عالم‎تر) باشد؟»
موسي ـ عليه السلام ـ در پاسخ گفت: نه.
و مطابق بعضي از روايات، پس از نزول تورات و سخن گفتن مستقيم خدا با موسي ـ عليه السلام ـ، موسي در ذهن خود به خودش گفت: «خداوند هيچكس را عالم‎تر از من نيافريده است.» در اين هنگام خداوند به جبرئيل وحي كرد موسي را درياب كه در وادي هلاكت افتاده. (يعني براثر حالتي شبيه خودخواهي، در سراشيبي نزول از مقامات عاليه معنوي قرار گرفته، به ياريش بشتاب تا اصلاح شود. جبرئيل به سراغ موسي آمد...)
خداوند همان‎دم به موسي ـ عليه السلام ـ وحي كرد: آري داناتر از تو عبد و بندة ما خضر ـ عليه السلام ـ است، او اكنون در تنگة دو دريا،[1] در كنار سنگي عظيم است.
موسي ـ عليه السلام ـ عرض كرد: «چگونه به حضور او نايل شوم؟»
خداوند فرمود: «يك عدد ماهي بگير و در ميان زنبيل خود بگذار، و به سوي آن تنگة دو دريا برو، در هر جا كه آن ماهي را گم كردي، آن عالم در همانجا است.»[2]

موسي‎ ـ عليه السلام ـ در جستجوي استاد

موسي ـ عليه السلام ـ كه دانش‎دوست بود، گفت: من دست از جستجو برنمي‎دارم تا به محل آن تنگة دو دريا برسم، هرچند مدّت طولاني به راه خود ادامه دهم.
موسي دوست و همسفري براي خود انتخاب كرد كه همان مرد رشيد و شجاع و با ايمان بني‎اسرائيل به نام يوشع بن نون بود، موسي يك عدد ماهي در ميان زنبيل نهاد و اندكي زاد و توشة راه‎ برداشت و همراه يوشع به سوي تنگة دو دريا حركت كردند. هنگامي كه به آنجا رسيدند در كنار صخره‎اي اندكي استراحت كردند، در همان‎جا موسي و يوشع، ماهي‎اي را به همراه داشتند، فراموش كردند. بعد معلوم شد كه ماهي براثر رسيدن قطرات آب به طور معجزه‎آسايي خود را در همان تنگه به دريا افكنده و ناپديد شده است.
موسي و همسفرش از آن محل گذشتند، طولاني بودن راه و سفر موجب خستگي و گرسنگي آنها گرديد، در اين هنگام موسي ـ عليه السلام ـ به خاطرش آمد كه غذايي به همراه خود آورده‎اند، به يوشع گفت: «غذاي ما را بياور كه از اين سفر سخت خسته شده‎ايم.»
يوشع گفت: آيا به خاطر داري هنگامي كه ما به كنار آن صخره پناه برديم، من در آنجا فراموش كردم كه ماجراي ماهي را بازگو كنم، و اين شيطان بود كه ياد آن را از خاطر من ربود، و ماهي راهش را به طرز شگفت‎انگيز در دريا پيش گرفت و ناپديد شد.
و از آنجا كه اين موضوع به صورت نشانه‎اي براي موسي ـ عليه السلام ـ در رابطه با پيدا كردن عالِم، بيان شده بود موسي ـ عليه السلام ـ مطلب را دريافت و گفت: اين همان چيزي است كه ما مي‎خواستيم و به دنبال آن مي‎گشتيم. در اين هنگام از همانجا بازگشتند و به جستجوي آن عالِم پرداختند، وقتي كه به تنگه رسيدند حضرت خضر ـ عليه السلام ـ را در آنجا ديدند.[3] پس از احوالپرسي، موسي ـ عليه السلام ـ به او گفت:
«آيا من از تو پيروي كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده است و ماية رشد و صلاح است به من بياموزي؟»
خضر: تو هرگز نميغتواني همراه من صبر و تحمّل كني، و چگونه مي‎تواني در مورد رموز و اسراري كه به آن آگاهي نداري شكيبا باشي؟
موسي: به خواست خدا مرا شكيبا خواهي يافت، و در هيچ كاري مخالفت فرمان تو را نخواهم كرد.
خضر: پس اگر مي‎خواهي به دنبال من بيايي از هيچ چيز سؤال نكن، تا خودم به موقع، آن را براي تو بازگو كنم.
موسي ـ عليه السلام ـ مجدّداً اين تعهّد را داد كه با صبر و تحمّل همراه استاد حركت كند و به اين ترتيب همراه خضر ـ عليه السلام ـ به راه افتاد.[4]

ديدار موسي از سه حادثة عجيب

موسي و يوشع و خضر ـ عليه السلام ـ با هم به كنار دريا آمدند و در آنجا سوار كشتي شدند آن كشتي پر از مسافر بود، در عين حال صاحبان كشتي آنها را سوار كردند. پس از آنكه كشتي مقداري حركت كرد، خضر ـ عليه السلام ـ برخاست و گوشه‎اي از كشتي را سوراخ كرد و آن قسمت را شكست و سپس آن قسمت ويران شده را با پارچه و گل محكم نمود كه آب وارد كشتي نشود.
موسي ـ عليه السلام ـ وقتي اين منظرة نامناسب را كه موجب خطر جان مسافران مي‎شد ديد، بسيار خشمگين شد و به خضر گفت: «آيا كشتي را سوراخ كردي كه اهلش را غرق كني، راستي چه كار بدي انجام دادي؟»
حضرت خضر ـ عليه السلام ـ گفت: «آيا نگفتم كه تو نمي‎تواني همراه من صبر و تحمّل كني؟!»
موسي گفت: مرا به خاطر اين فراموشكاري، بازخواست نكن و بر من به خاطر اين اعتراض سخت نگير.
از آنجا گذشتند و از كشتي پياده شدند به راه خود ادامه دادند، در مسير راه خضر ـ عليه السلام ـ كودكي را ديد كه همراه خردسالان بازي مي‎كرد، خضر به سوي او حمله كرد و او را گرفت و كشت.
از آن جا كه حضرت موسى از يك سو پيامبر بزرگ الهى بود و پيامبر بايد حافظ جان و مال مردم باشد و امر به معروف و نهى از منكر كند، (ضمن اين كه معلوم نيست، تعهد داده باشد كه حتى نسبت به اعمال به ظاهر خلاف شرع و منكر، مانند: كشتن كودك و ... سكوت كند) و از سوى ديگر، وجدان انسانى او اجازه نمى داد در برابر چنين كار خلافى سكوت اختيار كند، در برابر كارهاى حضرت خضر، زبان به اعتراض مى گشود، امّا بعد از آگاهى از باطن كارهاى حضرت خضر قانع شد و زبان به اعتراض نگشود.
موسي ـ عليه السلام ـ با ديدن اين منظرة وحشتناك تاب نياورد و با خشم به خضر ـ عليه السلام ـ گفت: «آيا انسان پاك را بي‎آنكه قتلي كرده باشد كشتي؟ به راستي كار زشتي انجام دادي.» حتّي موسي ـ عليه السلام ـ بر اثر شدّت ناراحتي به خضر ـ عليه السلام ـ حمله كرد و او را گرفت و به زمين كوبيد كه چرا اين كار را كردي؟
خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانايي نداري با من صبر كني؟
موسي ـ عليه السلام ـ گفت: اگر بعد از اين از تو دربارة چيزي سؤال كنم، ديگر با من مصاحبت نكن، چرا كه از ناحية من معذور خواهي بود.
از آنجا حركت كردند تا اينكه شب به قريه‎اي به نام ناصره رسيدند، آنها از مردم آنجا غذا و آب خواستند، مردم ناصره، غذايي به آنها ندادند و آنها را مهمان خود ننمودند، در اين هنگام خضر ـ عليه السلام ـ به ديواري كه در حال ويران شدن بود نگاه كرد و به موسي ـ عليه السلام ـ گفت: به اذن خدا برخيز تا اين ديوار را تعمير و استوار كنيم تا خراب نشود. خضر ـ عليه السلام ـ مشغول تعمير شد.
موسي ـ عليه السلام ـ كه خسته و كوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس مي‎كرد شخصيت والاي او و استادش به خاطر عمل نامناسب اهل آن آبادي سخت جريحه‎دار شده و در عين حال خضر ـ عليه السلام ـ به تعمير ديوار آن آبادي مي‎پردازد، بار ديگر تعهّد خود را به كلّي فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضي سبكتر و ملايمتر از گذشته، گفت: «مي‎خواستي در مقابل اين كار اجرتي بگيري؟» اينجا بود كه خضر ـ عليه السلام ـ به موسي ـ عليه السلام ـ گفت:
«هذا فِراقُ بَينِي وَ بَينِكَ...؛ اينك وقت جدايي من و تو است، اما به زودي راز آنچه را كه نتوانستي بر آن صبر كني، براي تو بازگو مي‎كنم.»[5]
موسي ـ عليه السلام ـ سخني نگفت، و دريافت كه نمي‎تواند همراه خضر ـ عليه السلام ـ باشد و دربرابر كارهاي عجيب او صبر و تحمّل داشته باشد.

توضيحات خضر ـ عليه السلام ـ در مورد سه حادثة عجيب

حضرت خضر ـ عليه السلام ـ راز سه حادثة شگفت‎انگيز فوق را براي موسي ـ عليه السلام ـ چنين توضيح داد:
اما آن كشتي مال گروهي از مستمندان بود كه با آن در دريا كار مي‎كردند، و من خواستم آن را معيوب كنم و به اين وسيله آن كشتي را از غصب ستمگر زمان برهانم. چرا كه پشت سرشان پادشاه ستمگري بود كه هر كشتي سالمي را به زور مي‎گرفت. معيوب كردن من، براي نگهداري كشتي براي صاحبانش بود.
و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ايمان بودند و بيم داشتيم كه آنان را به طغيان و كفر وادارد، از اين رو خواستيم كه پروردگارشان به جاي او فرزندي پاك‎سرشت و با محبّت به آن دو بدهد.[6]
و امّا آن ديوار از آنِ دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، گنجي متعلّق به آن يتيمان در زير ديوار وجد داشت، و پدرشان مرد صالحي بود، و پروردگار تو مي‎خواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند. اين رحمتي از پروردگار تو بود، من آن كارها را انجام دادم تا زير ديوار محفوظ بماند و آن گنج خارج نشود و به دست بيگانه نيفتد، من اين كارها را خودسرانه انجام ندادم. اين بود راز كارهايي كه نتوانستي در برابر آنها تحمّل كني.[7]
موسي ـ عليه السلام ـ از توضيحات حضرت خضر ـ عليه السلام ـ قانع شد.

توصية خضر ـ عليه السلام ـ و نوشتة لوح گنج

هنگام جدايي خضر ـ عليه السلام ـ از موسي ـ عليه السلام ـ، موسي به او گفت: مرا سفارش و موعظه كن، خضر مطالبي فرمود از جمله گفت: «از سه چيز بپرهيز و دوري كن: 1. لجاجت 2. و از راه رفتن بي‎هدف و بدون نياز 3. و از خندة بدون تعجّب، خطاهايت را بياد بياور و از تجسّس در خطاهاي مردم پرهيز كن.»
از حضرت رضا ـ عليه السلام ـ نقل شده آن گنجي كه زير ديوار مخفي بود، لوح طلايي بود كه در آن چنين نوشته شده بود:
«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللهِ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَيقَنَ بِالمَوْتِ كَيفَ يفْرَحُ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَيقَنَ بِالْقَدَرِ كَيفَ يحْزَنُ؟ و عَجِبْتُ لِمَنْ رأي الدُّنيا و تَقَلُّبَها بِاَهْلِها كيفَ يرْكَنُ اِلَيها، و ينْبَغِي لِمَنْ غَفَلَ عَنِ اللهِ اَلّا يتَّهَمَ اللهُ تَبارَكَ و تَعالي في قَضائِهِ و لا يسْتَبْطِئَهُ فِي رِزْقِهِ؛ به نام خداوند بخشندة مهربان ـ تعجّب مي‎كنم براي كسي كه يقين به مرگ دارد چگونه شادي مستانه مي ‎كند؟ تعجّب مي‎كنم براي كسي كه يقين به قضا و قدر الهي دارد، چگونه اندوهگين مي‎شود، تعجّب مي‎كنم براي كسي كه دنيا و دگرگونيهاي آن را با اهلش مي‎نگرد، چگونه بر آن اعتماد مي‎كند؟ و سزاوار است آن كسي كه از خداوند غافل مي‎گردد، خداوند متعال را در قضاوتش متّهم نكند، و در رزق و روزي رساندن او را به كندي و تأخير ياد ننمايد.»[8]

پی نوشت

[1] . به گفتة اكثر مفسّران، منظور از اين تنگه دو دريا، محل اتّصال خليج عقبه با خليج سوئز است.
[2] . بحارالانوار، ج 13، ص 278.
[3] . در حديثي از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل شده فرمود: هنگامي كه موسي ـ عليه السلام ـ با خضر ـ عليه السلام ـ در كنار دريا ملاقات كرد، پرنده‎اي در برابر آن دو ظاهر شد، قطره‎اي آب دريا با منقارش برداشت، خضر به موسي ـ عليه السلام ـ گفت: «آيا مي‎داني اين پرنده چه مي‎گويد؟ موسي گفت: چه مي‎گويد؟
خضر گفت: مي‎گويد «وَ رَبِّ السَّماواتِ و الاَرضِ وَ رَبِّ الْبَحْرِ ما عِلْمُكُما مِنْ عِلْمِ اللهِ اِلّا قَدْرَ ما اَخَذْتُ بِمِنْقارِي مِنْ هذَا الْبَحْرِ؛ و سوگند به پروردگار آسمانها و زمين و پروردگار دريا، دانش شما دو نفر (موسي و خضر) در مقايسه با علم خدا نيست مگر به اندازة آنچه از آب در منقارم گرفته‎ام نسبت به اين دريا» (بحارالانوار، ج 13، ص 302).
و در روايت ديگر آمده: «اين پرنده كوچكتر از گنجشك بود و از نوع پرستو بود و گفت: «علم شما در مقابل علم محمّد و آل محمّد ـ صلي الله عليه و آله ـ به اندازة مقدار آبي است كه به منقار گرفته‎ام نسبت به دريا.» (همان مدرك؛ پاورقي).
[4] . مضمون آيات 60 تا 70 سورة كهف.
[5] . كهف، 71 تا 78؛ بحارالانوار، ج 13، ص 280. روايت شده: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: «خدا برادرم موسي ـ عليه السلام ـ را رحمت كند، اگر تحمّل مي‎كرد، عجيبترين شگفتيها را (از دست خضر) مي‎ديد و نيز فرمود: اگر صبر مي‎كرد، هزار شگفتي مي‎ديد. (نورالثقلين، ج 3، ص 282) و از امام باقر ـ عليه السلام ـ يا امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده فرمود: «لَوْ صَبَرَ مُوسي لَاَراهُ الْعالِمُ سَبْعِينَ اُعْجُوبَةٍ؛ اگر موسي ـ عليه السلام ـ صبر و تحمّل مي‎كرد، آن عالِم (خضر) هفتاد حادثة عجيب به موسي ـ عليه السلام ـ نشان مي‎داد.» (بحارالانوار، ج 13، ص 284 و 301).
نيز روايت شده: از موسي ـ عليه السلام ـ پرسيدند: سخت‎ترين حادثة زندگي تو چه بود؟ موسي ـ عليه السلام ـ در پاسخ گفت: «هيچيك از آن همه مشكلات (عصر فرعون و عصر حكومت بني‎اسرائيل با آن همه رنجها) همانند گفتار خضر ـ عليه السلام ـ برايم رنج‎آور نبود كه خبر از فراق و جدايي خود از من داد و مرا از علوم خود محروم ساخت.» (تفسير ابوالفتوح رازي، ذيل آية 78 كهف).
[6] . كارهاي خضر ـ عليه السلام ـ به خصوص كشتن نوجوان گرچه ظاهري بسيار زننده داشت، ولي بايد توجّه داشت كه فرق است بين نظام تشريع و تكوين، خداوند حاكم بر هر دو نظام است، در اين صورت هيچ مانعي ندارد كه خداوند گروهي مانند موسي ـ عليه السلام ـ را مأمور اجراي نظام تشريع كند، و گروهي يا شخصي (مانند خضر) را مأمور اجراي نظام تكوين، از نظر نظام تكوين، هيچ مانعي ندارد كه خداوند حتّي كودك نابالغي را دچار حادثه‎اي كند كه جان بسپارد، چرا كه وجودش ممكن است در آينده موجب خطرهاي عظيم گردد، مانند اينكه پزشك دست يا پاي كسي را قطع مي‎كند تا ميكرب سرطان از آن به ساير اعضاء سرايت ننمايد.
كارهاي حضرت خضر ـ عليه السلام ـ در ماجراي فوق در محدودة نظام تكوين بوده، ولي حضرت موسي ـ عليه السلام ـ مأمور كارها در محدودة تشريع بود، از اين رو مقام موسي ـ عليه السلام ـ در اين راستا از حضرت خضر ـ عليه السلام ـ بالاتر بود، اگرچه در محدودة نظام تكوين، مقام خضر ـ عليه السلام ـ بالاتر بود.
از سوي ديگر اين كار خضر ـ عليه السلام ـ از نشانه‎هاي رحمت الهي و پاداش او به پدر و مادر با ايمان بود، خضر به دستور خدا آن كودك كافر را ـ كه اگر مي‎ماند موجب كفر و انحراف پدر و مادر مي‎شد، كشت، ولي به جاي آن كودك، خداوند دختري به آن پدر و مادر مرحمت فرمود، كه كانون ايمان و تقوا بود و به فرمودة امام صادق ـ عليه السلام ـ از نسل او هفتاد پيامبر، به وجود آمد. (تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 286).
[7] . كهف، 79 تا 83.
[8] . بحارالانوار، ج 13، ص 294.

ببخشید که طولانی شد! آخه نتونستم لینکش رو بذارم! موفق و مؤید باشید {-35-}
1393/07/15 - 07:09
خبرگزاری مسابقات و جشنواره های ایران
حق گرفتنیه.تا حقتو نگیری کسی پیدا نمیشه که حقتو بده.البته این یه فرمول کلی نیست و تو آدما و شرایطای مختلف فرق میکنه

من مدیر سایت pfci.ir هستم نظرتونو در مودش بگین
1393/07/22 - 14:20
amir hosein
گرفتنیییی
1393/07/24 - 14:13
HαSяAт
گاهی اوقات دادنی..گاهی اوقات گرفتنی
1393/08/18 - 18:31
baran
بعضی اوقات دادنی بعضی اوقات گرفتنی بعضی عوقات به زور
1393/08/23 - 13:32
baran
فرنگيها می‏گويند : " حق گرفتنی است " . اين خودش مسئله‏ای است كه‏ آيا حق گرفتنی است يا دادنی ؟

يعنی آيا حق ، چيزی است كه انسانها به‏ ميل خودشان آن را به ذيحقها می‏دهند ياحق چيزی است كه ذيحق بايد بگيرد ؟ بعضی مكتبها براين اساس است كه حق‏ دادنی است ، يعنی آن حقی را كه ظالم گرفته است ، بايد پس بدهد . اگر ندادديگر نداده است ، چون حق دادنی است نه گرفتنی . مسيحيت براين‏ اساس درست شده كه : به ظالم می‏گوئيم حق را به تو بدهد ، تو كاری با او
نداشته باش . ای كسی كه حقت پايمال شده است ! توصيه می‏كنيم ، خواهش‏ می‏كنيم تا حق را به تو بدهند ، مبادا يك وقت خودت برای گرفتن حق قيام‏ كنی كه اين برخلاف شأن انسانيت و اخلاق است . از نظر اينها حق دادنی‏ است .
يك عده می‏گويند حق فقط گرفتنی است . مگر ممكن است انسانی كه حقی را خورده است بيايد و به يك شكلی آن حق را بدهد ؟ يعنی اينها منكر عاطفه و انسانيت و وجدان انسانی هستند

. از نظر اسلام ، حق هم گرفتنی است و هم دادنی ، يعنی از دو جبهه بايد برای استيفای حق مبارزهكرد كه مكتب اسلام بر همين اساس است . اسلام آن‏ كسی را كه حق را ربوده است با تعليم و تربيت خودش ، آماده پس دادن‏ می‏كند و كرده است ولی به اين قناعت نمی‏كند ، در عين حال به آن كسی كه‏ حقش ربوده شده است می‏گويد حق گرفتنی است ، تو هم بايد برای حق خودت‏
قيام كنی و حق خودت را بگيری . جمله‏ای است كه علی ( ع ) در نامه معروف خودشان به مالك اشتر ، از پيغمبر ( ص ) نقل می‏كند ، می‏فرمايد : " « فانی سمعت رسول الله ( ص ) يقول فی غير موطن : لن تقدس امة حتی يؤخذ للضعيف حقه من »« القوی غير متتعتع » " (1) هيچ امت و قومی به مقام قداست و تقديس و به تعبير ما به مقام ترقی و رقاء نمی‏رسد مگر آنكه قبلا اين مرحله را گذرانده باشد كه ضعيف در مقابل قوی بايستد و حق خود را مطالبه كند ، بدون آنكه زبانش به لكنتی بيفتد . يعنی اسلام آن ضعيفی را كه حق خود را نمی‏تواند مطالبه كند ، به رسميت نمی‏شناسد . جامعه ای كه در آن ، ضعفا آنقدر ضعيف النفس باشند كه نتوانند حقوق خود را مطالبه كنند ، يك‏ جامعه اسلامی نيست . مردهای برتر خودمان درگذشته چگونه بوده‏اند ؟ اصلا خود پيغمبر ( ص ) چگونه انسانی است ؟ يكی از مشخصات پيغمبر ( ص ) قوت روحی و قدرت‏ بدنی ، هر دو است . قوت روحی پيغمبر را تاريخ زندگی ايشان نشان می‏دهد
1393/08/23 - 13:39
mahdi
حقو بیشتر باید گرفت
1393/08/25 - 10:56
Sogand
100درصدگرفتنی
1393/08/28 - 22:37
saieboon
در مرحله اول حق دادنیست !چیزی به نام گرفتنی وجود نداره !در شرایطی که اون طرف ظالم باشه !بله حق 100 درصد گرفتنی است.
1393/09/23 - 11:40
شهید قنبر علی افضلی(شهدا شرمنده ایم)
این سئوال از دو منظر قابل پاسخ است :

الف) اینکه حق گرفتنی است :که دو پاسخ دارد؛

1) حقِ واقعیِ "من" است ؛که باید بگیرم وبرای گرفتن آن تلاش نمایم ،یعنی نباید منتظر بمانم تا حقم را بدهند.
2) حقِ واقعی "مظلومی" ست که توانِ ستاندنِ حقِ خود را ندارد وباید ستانده شود.



ب) دوم آنکه : حق دادنیست : حقِ دیگران است که برگردنِ من است که اینجا وظیفه دارم تاحقِ آنان را بپردازم .
1393/10/26 - 12:09
мєяѕєɗє
گرفتنی
1393/11/22 - 15:58
behnam
گرفتنی
1393/12/21 - 00:30
Amir Hosseini
توی ایران هیچ کدوم...
نه گرفتنیه
نه دادنیه
بلکه خوردنیه...!

البته فقط اینجا فکر میکنم اینجوریه
1394/04/2 - 22:20
پایگاه خبری آینده
لطفا مرا دنبال کنید همتون لطفا
1394/07/23 - 16:40
Ghazaal kalantar
حق خودت گرفتنیه حق مردم دادنی
1395/12/30 - 00:32
Atefeh savadi
گرفتنی
1396/04/17 - 10:36
shahin
gereftani sad darsad
1397/02/20 - 20:03

مدیران این بخش

آخرين پرسش‌هاي اين بخش