کاربران تایید شده / رسمی
facenama
صفحه اطلاع رسانی فیس نما
vananews
خبرگزاری وانا
BrainClippy
BrainClippy
comwo
مجله اینترنتی کاموو ( Comwo.ir )
esfahanleisure
انجمن اوقات فراغت،شعبه اصفهان
MAHDIESKANDARI_MUSIC
Mahdi Eskandari
بروزرسانی 
❤️امیر❤️
شیطونشیطون
❤️امیر❤️

ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی چه

ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
تو که آتشکده ی عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر و خاموش شدی
به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی
تو به صد نغمه٬ زبان بودی و دلها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی
خلق را گرچه وفا نیست ولیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی ..

هـمسفر عشـقـ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
احمد
احمد

ای سروِ خوش‌ بالای من، ای دلبرِ رعنای من لعلِ

ای سروِ خوش‌ بالای من، ای دلبرِ رعنای من لعلِ

ای سروِ خوش‌ بالای من، ای دلبرِ رعنای من
لعلِ لبت حلوای من، از من چرا رنجیده‌ای؟

┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄

هـمسفر عشـقـ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
❤️امیر❤️
شیطونشیطون
❤️امیر❤️

گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما گفتی

گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما

گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا

گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم

گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم

گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن

گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی

گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم

گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ

هـمسفر عشـقـ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
❤️امیر❤️
شیطونشیطون
❤️امیر❤️

مثل گلپرهای نا آرام ِمریم دیده ای؟ شب به روی

مثل گلپرهای نا آرام ِمریم دیده ای؟
شب به روی شیشه های پنجره نم دیده ای؟

تا بحال از خود نپرسیدی چرا باران َتر است؟
چشم هایت را درون چشم شبنم دیده ای؟

من نباشم گفته بودی سرد و سنگین میشود
فاصله در فاصله در فاصله غم دیده ای؟

گاه گاهی مرز یک عشق ست گاهی یک هوس
اینچنین پیدا و پنهان ِ مسلم دیده ای؟

هی گره میبندی و وا میشود هی بی هوا
در اراده لحظه های سست و محکم دیده ای؟

خنده اش,اشک اش , هوایش ,حس گرمای تنش
عضوی از آدم بگو مانند آدم دیده ای؟

اینکه یک عالم برای لمس آن پرپر شوند
یا مرا دیوانه تر از کل عالم دیده ای؟

هـمسفر عشـقـ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
❤️امیر❤️
شیطونشیطون
❤️امیر❤️

دوست داری از میان جمع پیدایت کنم من که می

دوست داری از میان جمع پیدایت کنم
من که می دانم تو می خواهی تماشایت کنم

بی قراری، دائما این سو و آن سو می پری
تا مگر من یک نظر بر قد و بالایت کنم

آرزویت شاید این باشد که مجنونم کنی
بلکه از دیوانگی من نیز لیلایت کنم

هیچ می دانی که من هم آرزومند توأم؟
دوست دارم با تمام قلب شیدایت کنم

روزها طوری نگاهت می کنم تا شب که تو
سر به بالش می نهی بی خواب رؤیایت کنم

"آه از دست تو" بی پایان ترین گنج است و من
می توانم تا ابد با ناله سودایت کنم

سالها اهل عبادت بودم اما سرنوشت
گفت می دانم چگونه اهل دنیایت کنم

هـمسفر عشـقـ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
احمد
احمد

#رمـان_تایـم #آقای_سلیمان_میشود_من_بخوابم #پارت_34






به خانه که می رفتم،تمام فکرم مشغول نغمه بود. به شدت دلم گرفته بود و نمی دانستم چه باید کرد. با دنیایی از دلگیری وارد خانه شدم. چادرم را برنداشته بودم که با متین رو به رو شدم. از مالزی برگشته بود و او هم مثل من هنوز لباس هایش را در نیاورده بود. با دیدنش بال در آوردم و انگار تمام دلتنگی ها و دلگیری هایم فراموش شد؛ می دانستم که با حضور او حال و هوای خانه عوض می شود و شب ها شاداب تر از همیشه دور هم می نشینیم. مادرم در حالی که مدام قربان صدقه متین می رفت، با منقل اسفند وارد اتاق شد. آنقدر ذوق قد و بالایش را کرد و از ارزوهای دیرینش برای دامادی او گفت که ناگهان فکری به خاطرم زد:
_اگر متین با نغمه ازدواج کنه، تمام این دغدغه ها حل میشه.
ضمن اینکه چه چیزی بهتر از اینکه برادرِ آدم، با عزیزترین دوست او ازدواج کند؟ آن هم دوستی به زیبایی نغمه با آن اندام ظریف و باریکش؛ با آن صورت گرد و لب های ظریفش؛ با آن موهای صاف و خرمایی اش. حتم دارم که ابروهای بلند و کشیده و مژه های برگشته اش دل خیلی ها را برده است، اما او چشم های عسلی و نگاه مهربانش را به راحتی ارزانی کسی نمی کند.
یکی دوبار با برنامه ای کسی جز خودم خبر نداشت، آنها را با هم رو به رو کردم. گاهی رندانه از متین برای نغمه می گفتم و گاهی صریح از نغمه برای متین.
شبی که به خواستگاری رفتیم، نغمه با متانت و ادب، فرصتی چند روزه خواست که فکر هایش را بکند، اما از آن به بعد خودش را از من قایم کرد. نه جواب درست و حسابی می داد که تکلیف را روشن کند و نه خیلی آفتابی می شد جلوی من. حس ششمم می گفت که به این وصلت راضی نیست و با این کارها دارد از جواب دادن صریح طفره می رود. از آن طرف، متین هم دیگر دست بردار نبود و هر روز سراغ نغمه را از من می گرفت و احوالش را می پرسید.

هـمسفر عشـقـ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
❤️امیر❤️
شیطونشیطون
❤️امیر❤️

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا؟ مثل باران

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا؟
مثل باران ، تند میبارم نمی آیی چرا؟

خسته ام از درد ، از آهنگ های بیکلام
خسته از آهنگ گیتارم نمی آیی چرا

غرق در کابوس میمانم مجال خواب نیست..
من چرا تا صبح بیدارم؟ نمی آیی چرا؟

رفته ای! با خاطراتت اشک میریزم هنوز
باز غم در سینه میکارم نمی آیی چرا؟


ای دوای درد قلبم، خسته ام از زندگی
بی تو در بستر گرفتارم نمی آیی چرا


نسخه ای پیچیده دکتر بوسه بر لبهای عشق
آه، محتاج پرستارم نمی آیی چرا

هیچ ** من را پرستاری به جز روی تو نیست
از تب این عشق، بیمارم نمی ایی چرا ؟؟

هـمسفر عشـقـ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
احمد
احمد

#رمـان_تایـم #آقای_سلیمان_میشود_من_بخوابم #پارت_33







فضای سیاسی و فرهنگی آن روزها، برای هرکس که سود نداشت، جولانگاه خوبی بود برای دانشجوهای نورسیده که خود را نواندیش می دانستند و برای قهرمان شدن در همه چیز افراط می کردند. خیلی ها ترجیح می دادند مشروط شوند تا آوانگارد و قهرمان جلوه کنند.

نغمه هم که هیچ وقت معدلش کمتر از 17 نشده بود، آن ترم مشروط شد. فکری شده بودم که حتماً او هم می خواهد قهرمان بازی در بیاورد. من وقتی تاثیر این شرایط بر او به خوبی فهمیدم که با پدرش در مورد جانبازی و جبهه و جنگ بحث می کرد؛
_اصلاً کی گفته شما دانشگاه، اونم رشته پزشکی رو رها کنین و برین جبهه؟ شما اگه نمی رفتین و نمی جنگیدین الان تن بیمارتون این جوری روی دست دیگران نیفتاده بود ... من هم بچه یک کارمند عادی ثبت احوال نبودم. من الان دختر یک پزشک بودم و یه زندگی مرفه و سطح بالا داشتم.
آقای مشکین دستی به محاسن جو گندمی اش کشید:
_اونوقت اگه به جای زندگی مرفه، سربازهای دشمن تو کوچه و خیابون شهرت راه می رفتن چی؟ ببین دخترم! من هنوز هم ترجیح می دم یک جانباز دردمند باشم تا یه مرفه بی درد ...
_ امامن نه تنها خجالت می کشم که بگم بابام یه کارمند عادیه که حتی نمیتونم به کسی بگم بابام جانباز جنگه ... می گن خوش بحالتون. کلی حقوق و مزایا دارین. امکانات کشور همه مال شما خانواده شهدا و جانبازانه.
بعد زد زیر گریه و بلند شد و رفت. آقای مشکین نگاهی از روی ناامیدی و حسرت به من کرد. سرش را به مبل تکیه داد و آهی عمیق کشید و چشمانش را بست. دلم می خواست خواهر نغمه می بودم تا هم حسابی از پسش بر می آمدم و هم با نوک انگشت هایم اشک آقای مشکین را که گوشه چشمانش جمع شده بود و سرازیر نمی شد، پاک می کردم.
آقای مشکین ساکت بود و چیزی نمیگفت. نمی دانم به چه فکر می کرد. من هم ساکت بودم و به زنان عراقی در زندان ابوغریب عراق فکر می کردم و سربازان امریکایی اش.

هـمسفر عشـقـ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
❤️امیر❤️
شیطونشیطون
❤️امیر❤️

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست. بی گمان در

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست...
بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست...
غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها...
شاعری محو تماشای کسی هست که نیست...
درخیالم وسط شعر، کسی هست که هست...
شعر آبستن رویای کسی هست که نیست...
کوچه در کوچه به دستان تو عادت می کرد...
شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست...
مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط...
خستگی های من و چای کسی هست که نیست...
زیر باران دو نفر، کوچه ، به هم خیره شدن...
مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

هـمسفر عشـقـ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید