کاربران تایید شده / رسمی
takdang
رسانه کرمانجی تک دنگ
4ORTKE-IR
مجله تفریحی چرتکه
msara_ir
موزیک سرا
azarshin_fun_site
فقط برای شادی
talesh-music
تالش موزیک
moblemarkazi
مبل مرکزی
بروزرسانی 
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

پول آباد می کند، پول خراب می کند. پول شفا

... پول آباد می کند، پول خراب می کند. پول شفا می بخشد، پول بیمار می کند. پول علاقه می آفریند، پول تنفر می آفریند. پول تشنه می کند، پول رفع تشنگی می کند. پول دوستی می آورد، پول دشمن می کند. پول جنگ می آورد، پول باعث ص...لح می شود. پول خوشبخت میکند، پول خوشبختی را نابود می کند. پول خلاقیت می انگیزد، پول خلاقیت را کور میکند. پول عشق می آفریند، پول عشق را می گیرد. پول فاصله می اندازد، پول بهم میرساند. پول راهگشاست، پول راه را می بندد. پول درها را بازمی کند، پول درها را می بندد. پول میشوید، پول کثیف می کند. پول غصه می آفریند، پول شادی می آورد. پول خنده می آورد، پول می گریاند. پول قدرت می دهد، پول قدرت را می گیرد. پول زنده می کند، پول می کشد. پول احساس می آفریند، پول احساس را کور می کند. پول سرد می کند، پول گرم می کند. پول روشن می کند، پول تاریک می کند. پول جوان می کند، پول جوانی را می گیرد.
پول بینایی می دهد، پول کور می کند. پول می پوشاند، پول آشکار می کند. پول حرکت می آورد، پول توقف می آورد. پول رهنما می شود، پول مانع می شود. پول می سازد، پول می شکند. پول می دوزد، پول پاره می کند. پول عزت میآورد، پول خار می کند. پول شهرت می آورد، پول بدنام می کند. پول غیرت میدهد، پول بی غیرت می کند. پول زیبا میکند، پول زشت می کند. پول بلند می کند، پول بر زمین می زند. پول رحم می آورد، پول بی رحم می کند. پول بدست می آید، پول از دست می رود. پول میگیرد، پول می دهد. پول نیازمی آورد. پول بی نیاز می کند. پول گرسنه می کند، پول سیر می کند. پول می نویسد، پول پاک می کند. پول شنوا می کند، پول کر می کند. پول هوش می آورد، پول بی هوش میکند. پول درد می آورد، پول تسکین میدهد. پول می آید، پول می رود. پول سکوت می آورد، پول غوغا می کند. پول می کارد، پول درو می کند. پول می رویاند، پول می خشکاند. پول لذت می آورد، پول لذت را می گیرد. پول غرور می آفریند، پول غرور را نابود می کند. پول عادت می آورد، پول ترک عادت می کند. پول خیال می آورد، پول بی خیال می کند. پول اسیر می کند، پول آزاد. پول زندگی می بخشد، پول می میراند. پول پیروزی می کند، پول باعث شکست میدهد. پول نو می کند، پول کهنه می کند. پول می آورد، پول می برد. پول گْم می کند، پول پیدا می کند. پول می خواباند، پول بیدار می کند.
پول غمگین می کند، پول شادی می آورد. پول اعتماد به نفس می بخشد، پول اعتماد به نفس را می گیرد. پول هدف است، پول وسیله است. پول علت است، پول معلول است. پول امید می بخشد. پول ناامید می کند. پول هویت می بخشد، پول بی هویت می کند. پول می اندازد، پول بلند می کند. پول می آورد، پول می برد. پول آغاز می کند، پول پایان میدهد. پ.ا اختلاف می اندازد، پول حل اختلاف می کند. پول آسان می کند، پول مشکل می کند. پول سود می آورد، پول بی بهره می کند. پول زیاد می شود، پول کم می شود. پول بزرگ می کند، پول کوچک می کند. پول دراز می کند، پول کوتاه می کند. پول تر می کند، پول خشک می کند. پول ترس می آورد، پول شهامت می بخشد. پول شرم می آورد، پول گستاخ می کند. پول جمع می کند، پول متفرق می کند. پول ستیز می آورد، پول وحدت می آورد. پول دوری می کند، پول نزدیک می کند. پول سُستی می آورد، پول جدیت می بخشد. پول فکر می آورد، پول فکر را می گیرد. پول پُر می کند، پول خالی می کند. پول می پوشاند، پول عریان می کند. پول می آید، پول می رود. پول اول است، پول آخر است. پول همه چیز است، پول هیچ چیز نیست.
پول انسان را می سازد، انسان پول را می سازد. پول به هر جا که برود انسان را عوض می کند. پول...!
هژبر میرتیموری / پول

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که

... شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که ترکیدن چقدر درد دارد؛ اما توپ ترکیده می دانست؛ چون یک روز این بلا سرش آمد. خیلی دردناک بود. موقعی که بادِ توپ خارج می شد، درد همان طور ادامه داشت. بعد از آن، دیگر هیچ چیز بر...ایش اهمیت نداشت. توپِ ترکیده، زیر کاناپه توی ایوان افتاده بود و با خودش فکر می کرد: دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. من ترکیده ام.
چوب اسکی که گوشه ای ایستاده بود، به راکت تنیس که روی کاناپه دراز کشیده بود، گفت: آن توپِ ترکیده را می بینی؟ دیگر به هیچ درد نمی خورد؛ چون نمی شود با آن بازی کرد.
راکت تنیس، دلش برای توپ ترکیده سوخت: راست می گویی؟ چه حیف! خیلی تأثر آور است که آدم به هیچ درد نخورد.
توپ ترکیده با شنیدن حرف های راکت تنیس، خواست آه عمیقی بکشد که یادش آمد دیگر درون او هوا وجود ندارد. مگر آدم می تواند بدون اینکه درونش هوا باشد، آه بکشد؟...!
گشایش داستان / مظفر سالاری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که

... شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که ترکیدن چقدر درد دارد؛ اما توپ ترکیده می دانست؛ چون یک روز این بلا سرش آمد. خیلی دردناک بود. موقعی که بادِ توپ خارج می شد، درد همان طور ادامه داشت. بعد از آن، دیگر هیچ چیز بر...ایش اهمیت نداشت. توپِ ترکیده، زیر کاناپه توی ایوان افتاده بود و با خودش فکر می کرد: دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. من ترکیده ام.
چوب اسکی که گوشه ای ایستاده بود، به راکت تنیس که روی کاناپه دراز کشیده بود، گفت: آن توپِ ترکیده را می بینی؟ دیگر به هیچ درد نمی خورد؛ چون نمی شود با آن بازی کرد.
راکت تنیس، دلش برای توپ ترکیده سوخت: راست می گویی؟ چه حیف! خیلی تأثر آور است که آدم به هیچ درد نخورد.
توپ ترکیده با شنیدن حرف های راکت تنیس، خواست آه عمیقی بکشد که یادش آمد دیگر درون او هوا وجود ندارد. مگر آدم می تواند بدون اینکه درونش هوا باشد، آه بکشد؟...!
گشایش داستان / مظفر سالاری

رخ گل
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که

... شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که ترکیدن چقدر درد دارد؛ اما توپ ترکیده می دانست؛ چون یک روز این بلا سرش آمد. خیلی دردناک بود. موقعی که بادِ توپ خارج می شد، درد همان طور ادامه داشت. بعد از آن، دیگر هیچ چیز بر...ایش اهمیت نداشت. توپِ ترکیده، زیر کاناپه توی ایوان افتاده بود و با خودش فکر می کرد: دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. من ترکیده ام.
چوب اسکی که گوشه ای ایستاده بود، به راکت تنیس که روی کاناپه دراز کشیده بود، گفت: آن توپِ ترکیده را می بینی؟ دیگر به هیچ درد نمی خورد؛ چون نمی شود با آن بازی کرد.
راکت تنیس، دلش برای توپ ترکیده سوخت: راست می گویی؟ چه حیف! خیلی تأثر آور است که آدم به هیچ درد نخورد.
توپ ترکیده با شنیدن حرف های راکت تنیس، خواست آه عمیقی بکشد که یادش آمد دیگر درون او هوا وجود ندارد. مگر آدم می تواند بدون اینکه درونش هوا باشد، آه بکشد؟...!
گشایش داستان / مظفر سالاری

رخ گل
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که

... شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که ترکیدن چقدر درد دارد؛ اما توپ ترکیده می دانست؛ چون یک روز این بلا سرش آمد. خیلی دردناک بود. موقعی که بادِ توپ خارج می شد، درد همان طور ادامه داشت. بعد از آن، دیگر هیچ چیز بر...ایش اهمیت نداشت. توپِ ترکیده، زیر کاناپه توی ایوان افتاده بود و با خودش فکر می کرد: دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. من ترکیده ام.
چوب اسکی که گوشه ای ایستاده بود، به راکت تنیس که روی کاناپه دراز کشیده بود، گفت: آن توپِ ترکیده را می بینی؟ دیگر به هیچ درد نمی خورد؛ چون نمی شود با آن بازی کرد.
راکت تنیس، دلش برای توپ ترکیده سوخت: راست می گویی؟ چه حیف! خیلی تأثر آور است که آدم به هیچ درد نخورد.
توپ ترکیده با شنیدن حرف های راکت تنیس، خواست آه عمیقی بکشد که یادش آمد دیگر درون او هوا وجود ندارد. مگر آدم می تواند بدون اینکه درونش هوا باشد، آه بکشد؟...!
گشایش داستان / مظفر سالاری

رخ گل
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که

... شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که ترکیدن چقدر درد دارد؛ اما توپ ترکیده می دانست؛ چون یک روز این بلا سرش آمد. خیلی دردناک بود. موقعی که بادِ توپ خارج می شد، درد همان طور ادامه داشت. بعد از آن، دیگر هیچ چیز بر...ایش اهمیت نداشت. توپِ ترکیده، زیر کاناپه توی ایوان افتاده بود و با خودش فکر می کرد: دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. من ترکیده ام.
چوب اسکی که گوشه ای ایستاده بود، به راکت تنیس که روی کاناپه دراز کشیده بود، گفت: آن توپِ ترکیده را می بینی؟ دیگر به هیچ درد نمی خورد؛ چون نمی شود با آن بازی کرد.
راکت تنیس، دلش برای توپ ترکیده سوخت: راست می گویی؟ چه حیف! خیلی تأثر آور است که آدم به هیچ درد نخورد.
توپ ترکیده با شنیدن حرف های راکت تنیس، خواست آه عمیقی بکشد که یادش آمد دیگر درون او هوا وجود ندارد. مگر آدم می تواند بدون اینکه درونش هوا باشد، آه بکشد؟...!
گشایش داستان / مظفر سالاری

رخ گل
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که

... شرط می بندم هیچ یک از شما نمی دانید که ترکیدن چقدر درد دارد؛ اما توپ ترکیده می دانست؛ چون یک روز این بلا سرش آمد. خیلی دردناک بود. موقعی که بادِ توپ خارج می شد، درد همان طور ادامه داشت. بعد از آن، دیگر هیچ چیز بر...ایش اهمیت نداشت. توپِ ترکیده، زیر کاناپه توی ایوان افتاده بود و با خودش فکر می کرد: دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. من ترکیده ام.
چوب اسکی که گوشه ای ایستاده بود، به راکت تنیس که روی کاناپه دراز کشیده بود، گفت: آن توپِ ترکیده را می بینی؟ دیگر به هیچ درد نمی خورد؛ چون نمی شود با آن بازی کرد.
راکت تنیس، دلش برای توپ ترکیده سوخت: راست می گویی؟ چه حیف! خیلی تأثر آور است که آدم به هیچ درد نخورد.
توپ ترکیده با شنیدن حرف های راکت تنیس، خواست آه عمیقی بکشد که یادش آمد دیگر درون او هوا وجود ندارد. مگر آدم می تواند بدون اینکه درونش هوا باشد، آه بکشد؟...!
گشایش داستان / مظفر سالاری

بــاران عشــــق
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
saeid
saeid

مردها اگر مجبور باشند بین عشق و احترام یکی را انتخاب

مردها اگر مجبور باشند بین عشق و احترام یکی را انتخاب کنند؛ بیشترشان ترجیح می‌دهند تنها بمانند تا این که به آنها بی‌احترامی شود!
از سوی دیگر اکثر خانم‌ها به عشق و محبت بیشتر علاقه نشان داده‌اند.
در واقع همان قدر که بشر نیازمند هواست، زن به عشق نیاز دارد و مرد به احترام...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید