Click here to enlarge
بروز رسانی 
محمد راد
محمد راد
پست شماره 319054210 از محمد راد

.

مشاهده همه ی 8 نظر
محمد راد
محمد راد
پست شماره 318961072 از محمد راد

.

مشاهده همه ی 2 نظر
محمد راد
محمد راد

از پیرمرد حکیمی پرسیدند: از عمری که سپری نمودی چه چیز

از پیرمرد حکیمی پرسیدند: از عمری که سپری نمودی چه چیز

از پیرمرد حکیمی پرسیدند: از عمری که سپری نمودی چه چیز یاد گرفتی؟ پاسخ داد:
یاد گرفتم
که دنیا قرض است باید دیر یا زود پس بدهیم.
یاد گرفتم
که مظلوم دیر یا زود حقش را خواهد گرفت.
یاد گرفتم
که دنیای ما هر لحظه ممکن است تمام شود اما ما غافل هستیم.
یاد گرفتم
که ثروتمند ترین مردم در دنیا کسی است که از سلامتی، امنیت و آرامش بهره مند باشد.
یاد گرفتم
کسی که جو را میکارد گندم را برداشت نخواهد کرد.
یاد گرفتم
کسی که میخواهد مردم به حرفش گوش بدهند باید خودش نیز به حرف آنان گوش دهد.
یاد گرفتم
که مسافرت کردن و هم سفره شدن با مردم بهترین معیار و دقیق ترین راه برای محک زدن شخصیت و درون آنان است.
یاد گرفتم
کسی که معدنش طلا است همواره طلا باقی میماند بدون تغییر، اما کسی که معدنش آهن است تغییر میکند و زنگ میزند.
یاد گرفتم
که بساط عمر و زندگیمان را در دنیا طوری پهن کنیم که در موقع جمع کردن دست و پایمان را گم نکنیم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد راد
محمد راد

جنگلی انبوه را یک شعله ویران می کند مثل آن

جنگلی انبوه را یک شعله ویران می کند مثل آن

جنگلی انبوه را یک شعله ویران می کند
مثل آن کاری که چشمت با دل من کرده است

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد راد
محمد راد

ریخت بردامن محراب زفرق سراو آنچہ اندوختہ

ریخت بردامن محراب زفرق سراو آنچہ اندوختہ

ریخت بردامن
محراب زفرق سراو

آنچہ اندوختہ
ازخون جگرکرد علی

گرچہ درهرنفسی
بود علی را مـــعراج

غوطہ در خون
زدو معراج دگر کرد علی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد راد
محمد راد

بنازم آنکه دایم گفتگوی کربلا دارد دلی چون جابر اندر

بنازم آنکه دایم گفتگوی کربلا دارد دلی چون جابر اندر

بنازم آنکه دایم گفتگوی کربلا دارد
دلی چون جابر اندر جستجوی کربلا دارد
به یاد کاروان اربعینی با گریه می گوید
همی بوسم خاکی را که بوی کربلا دارد

مشاهده همه ی 1 نظر
محمد راد
محمد راد

در کجای جهانم ایستاده ای

در کجای جهانم ایستاده ای

در
کجای
جهانم
ایستاده ای

در آسمان چشمانم؟
در زمین دلم؟

یا پشت کوههای غمم؟
کجای جهان مرا
آراسته ای به
غمی که جانکاه

و دلخواه
است...!!!

نظرات برای این پست غیر فعال است
محمد راد
محمد راد

دست می‌کشم از مشغله های ریز و درشت. یک فنجان چای

دست می‌کشم از مشغله های ریز و درشت. یک فنجان چای

دست می‌کشم از مشغله های ریز و درشت. یک فنجان چای می‌ریزم. می‌نشینم کنار پنجره و فکر می‌کنم به دوست داشتنت. فکر می‌کنم به جهانی که آن را چند روز پیش در آغوشت کشف کرده ام. به بوسیدنت وقتی که سرت را خم می‌کنی و چشم هایت را می‌بندی و من تمامِ دلبستگی ام را می‌نشانم بر پیشانی‌ات ... اینکه دلم می‌خواهد تو را پس انداز کنم برای فردا، برای سالِ بعد، برای تمامِ زندگی ام، قند را هم در دلم و هم در چای آب می‌کند ... حتی وقتی کتاب می‌خوانم مُدام حواسم از لا به لای ورق ها پرت می‌شود و درست می‌افتد وسطِ آغوشت. اینجاست که مداد را لای کتاب می‌گذارم، به سمتت می‌آیم و حس می‌کنم باید تو را در همین لحظه، هزار بار بیشتر در آغوشِ کوچک اما صمیمی ام بگیرم، تا مبادا عشق از دهانِ دوست داشتنمان بیفتد ...
که عشق باید از فنجان های چای تا روی لب ها اتفاق بیفتد ...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید