لحظه  بروز رسانی 
سپیده
قبراققبراق
سپیده

من تا همين چن وقت پيش از خودم خيلي ناراحت بودم

من تا همين چن وقت پيش از خودم خيلي ناراحت بودم

من تا همين چن وقت پيش از خودم خيلي ناراحت بودم !
دليلش هم اين بود كه چند كيلويي اضافه وزن دارم ، صورتم گاهي جوش ميزنه و بر عكسِ بيشترِ هم سن و سال هام بيني مو عمل نكردم ..
در صورتي كه خودمم ميدونم كه اونقدر ها هم بينيم زشت نيست كه واقعاً نياز به عمل داشته باشه
و اينكه سالِ آخر دبيرستانم شرايط اونجوري نبود كه بايد باشه و ...
چقدر اين حس آزار دهنده است ..
ولي الان مدتي هست كه به اين نتيجه رسيدم كه من به هيچ كس زيبايي بدهكار نيستم .
آدم زنده ممكنه چاق بشه ، لاغر بشه ، جوش بزنه ، بعضي روزها زير چشمش گود بشه ، بعضي وقتها زير ابروهاش در بياد و اينا اصلاً عيب نيست !
مشكلمون اينه كه از خودمون انتظار داريم تو همه چيز عالي و بهترين باشيم .
يادگرفتم ، گاهي ، تو بعضي چيزا به خودم يادآوري كنم " من نميتونم " چون قرار نيست من بتونم هركاري رو انجام بدم .
خيلي كارهارو ميتونم و عالي و بهتر از بقيه انجام ميدم خيلي كارها رو هم اصلا نميتونم انجام بدم و ديگه اصراري واسه كامل بودن و عالي بودن ندارم .
اگه همه مون ، همه چيز تموم بوديم زندگي خيلي خسته كننده و لوس ميشد !

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سپیده
قبراققبراق
سپیده

زندگی، هدیه ی عجیبی ست. اول آدم بیش از اندازه قدر

زندگی، هدیه ی عجیبی ست. اول آدم بیش از اندازه قدر

زندگی، هدیه ی عجیبی ست. اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را می داند. خیال می کند زندگی جاوید نصیبش شده. بعد این هدیه دلش را می زند. خیال می کند خراب است. کوتاه است. هزار عیب رویش می گذارد. به طوری که می شود گفت حاضر است دورش بیاندازد. ولی عاقبت می فهمد که زندگی هدیه نبوده، گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند. آنوقت سعی می کند کاری کند که سزاوار آن باشد ...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سپیده
قبراققبراق
سپیده

یک آدم‌هایی درب ها را قفل می‌کنند، یک آدم‌هایی قفل ها

یک آدم‌هایی درب ها را قفل می‌کنند، یک آدم‌هایی قفل ها

یک آدم‌هایی درب ها را قفل می‌کنند، یک آدم‌هایی قفل ها را باز می‌کنند.
یک آدم‌هایی گفتگو را می‌کشند، یک آدم‌هایی گفتگو را به دنیا می‌آورند.

یک آدم‌هایی اندوه را پاک می‌کنند،
یک آدم‌هایی اندوه را روی دیوار زندگی ما می‌پاشند.
یک آدم‌های خنده را از روی لبهای ما خط می‌زنند،
یک آدم هایی لبخند را روی صورتمان نقاشی می‌کنند.

یک آدم‌هایی، نفس را در سینه ما حبس می‌کنند،
یک آدم‌هایی نفس حبس شده ما را آزاد می‌کنند.
یک آدمهایی دریای طوفانی دل ما را آرام می‌کنند، یک آدم‌هایی در صحرای دل ما طوفان شن بپا می‌کنند.

یک آدم هایی دل ما را می‌برند
یک آدم‌هایی دل ما را زنده بگور می‌کنند.
خودت انتخاب میکنی کدامشان در زندگی ات بمانند کدامشان بروند...

مشاهده همه ی 2 نظر
سپیده
قبراققبراق
سپیده

چشمای آدما ناب‌ترین حرفای دنیا رو دارن! نابن چون الفباشون

چشمای آدما ناب‌ترین حرفای دنیا رو دارن! نابن چون الفباشون

چشمای آدما ناب‌ترین حرفای دنیا رو دارن!
نابن چون الفباشون نابه...
تو هیچ مدرسه و دانشگاهی یاد داده نمیشه
و از وجود ناب آدمی سرچشمه میگیره...
واسه همینه دروغ نمیتونه بگه...
واسه همینه پنهان کاری نداره...
واسه همینه نابه...
انگار شفاف و واضح مثل یه ذره‌بین درون آدمو نشون میده...
هر وقت خواستی حس واقعی آدمارو بفهمی به چشماشون نگاه کن...
ترس... تردید...
شادی.. غم...
دلتنگی... عشق...
بخاطر همین آدما بیش از اونکه مراقب کلامشون باشن مراقب چشماشونن...
هر وقت دیدی سری پایینه یا نگاهی دزدیده میشه یعنی چیزی هست که میخواد دیده نشه...
میخواد گفته نشه...
ترس... تردید...
شادی...غم...
دلتنگی... عشق...

مراقب چشمای آدمایی که دوسشون دارید و دوستتون دارن باشید...

مشاهده همه ی 2 نظر
سپیده
قبراققبراق
سپیده

خیلی وقتا لحظه رو خراب کردم از فکرِ دلتنگیِ آینده. نشستم

خیلی وقتا لحظه رو خراب کردم از فکرِ دلتنگیِ آینده. نشستم

خیلی وقتا لحظه رو خراب کردم از فکرِ دلتنگیِ آینده. نشستم همونی که میشد ازش لذت ببرمو گریه کردم برا اون ساعتی که قراره تموم بشه. مث بچه ای که اولِ رسیدن به شهربازی پاشو بکوبه زمین که من نمیخوام برگردم خونه، درحالیکه تازه آوردنش بازی کنه. مث بچه ای که بازیو هم به خودش زهر میکنه و هم بقیه. فکر کنم بعدنا میفهمن یه بیماری ای وجود داره. بیماریِ "از همین حالا دلتنگِ همه چیز و همه کس شدن درحالیکه همه چیز و همه کس در آغوشت هستند"

مشاهده همه ی 3 نظر
سپیده
قبراققبراق
سپیده

نمی‌دانم چه اتفاقی می افتد. حتی اگر تکه های بزرگ خوشبختی

نمی‌دانم چه اتفاقی می افتد. حتی اگر تکه های بزرگ خوشبختی

نمی‌دانم چه اتفاقی می افتد. حتی اگر تکه های بزرگ خوشبختی ات را با هزار دستِ ناپیدا چسبیده باشی، ناگاه آن تکه‌ی کوچک گمنام روحت درد می‌گیرد. درد به اندوهِ جاری در ریه هایت بدل می‌شود و جای چشم ها از نفس هایت شُرّه می‌کند ..

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سپیده
قبراققبراق
سپیده

با هر فیلم خوبی به خودت برمی‌گردی، و با هر آهنگ

با هر فیلم خوبی به خودت برمی‌گردی، و با هر آهنگ

با هر فیلم خوبی به خودت برمی‌گردی، و با هر آهنگ قشنگی دوباره خودت‌رو می‌بینی، از جایی نزدیک‌تر، از گوشه‌ای که هیچکس دیگه‌ای نمیتونه ببیندت، خیال میکنی که یاد دیگریه، اما نه، تو فقط یاد خودت افتادی، یاد چیزی که می‌خواستی باشی، یاد جوری که دوست‌داشتی بشه، همه‌ی دل‌گرفتن‌ها برای پوسیده‌ترین باور دنیاست، این‌که حقم بیشتر از این بود، اما باید گذاشت فیلم تموم‌ بشه، باید اجازه داد آهنگ به آخر برسه، و آرام منتظر سکوت بعدش شد، و بگذاری اون سکوت بهت نشون بده که تو فقط زندگی کردی، همین، و این تنها کاری بود که میشد کرد، از حالا به بعد «نه بخواه و نه رد کن، بپذیر برای آن‌که چشم‌بپوشی»

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سپیده
قبراققبراق
سپیده

‏ما آدم‌های عادت کرده به خبرهای بدیم؛ آدم‌های فراری از خوشی،

‏ما آدم‌های عادت کرده به خبرهای بدیم؛ آدم‌های فراری از خوشی،

‏ما آدم‌های عادت کرده به خبرهای بدیم؛ آدم‌های فراری از خوشی، که مبادا بعدش غم سراغمون بیاد. ترسو شدیم؛ بس که از دست دادیم. حالا از رسیدن به رویاهامون هم می‌ترسیم...

مشاهده همه ی 6 نظر
سپیده
قبراققبراق
سپیده

اینکه همه راه هارو ببندیم تا اونی که میخوایم

اینکه همه راه هارو ببندیم تا اونی که میخوایم

اینکه همه راه هارو ببندیم
تا اونی که میخوایم نره چه فایده داره ؟
باید همه راه‌ها باشه و اون موندنو انتخاب کنه...

مشاهده همه ی 2 نظر
سپیده
قبراققبراق
سپیده

یه شب که مث امشب خسته نباشم، که سرم درد نکنه،

یه شب که مث امشب خسته نباشم، که سرم درد نکنه،

یه شب که مث امشب خسته نباشم، که سرم درد نکنه، که دستهام زورش زیاد باشه، که پاهام جون راه رفتن داشته باشن، یه شب که ابر باشه اما بارون نیاد، دست میندازم زیر پوستم، پاره می کنم این جلد بزرگ دروغی رو. اون ته تهای تاریک وجودم، یه دختر سه ساله هست که داره تو پارک توی چمنا می دوئه و بازی میکنه و میخنده و خیالش راحته که اگه بخوره زمین مامانش میاد بوسش میکنه خوب میشه. یه فسقلی خوشحال که درد نداره، تنها نیست، سرش پر از صدای دادکشیدن خودش و بقیه نیست، از خودش نمی ترسه. یه دختر بچه با لباسای قشنگ، که یه بادکنک قرمز بزرگ داره. اونقدر بزرگ که می تونه دختربچه رو برداره و از این شهر ببره.
یه شب که خسته نباشم، پوستمو پاره می کنم و اون دختربچه رو پیدا می کنم. دوباره میشم همون کوچولوی خوش شانس. خودمو میسپرم به بادکنکم، ازش میخوام منو ببره به یه شهر دور. یه شهر که توش هیچکس منو نشناسه. یه شهر که توش هیچکسو نشناسم.
میرم یه شب. یه شب که زنده باشم، میرم...

مشاهده همه ی 5 نظر