لحظه  بروز رسانی 
شهرام ..عاشقی ...
شهرام ..عاشقی ...
پست شماره 318186273 از شهرام ..عاشقی ...

.

مشاهده همه ی 1 نظر
سیدہ ماہ نور فاطمہ رضوی
سیدہ ماہ نور فاطمہ رضوی

اشک رازي ست لبخند رازي ست


اشک رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
قصه نيستم که بگويي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تُرا در يافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان؛
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرود ها را
و تُرا که مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد
زيرا که من
ريشه هاي تُرا دريافته ام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سیدہ ماہ نور فاطمہ رضوی
سیدہ ماہ نور فاطمہ رضوی

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد یک روز را

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد یک روز را

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد

در شعر شاعران همه گشتم که مصرعى
در شأن چشم هاى تو پیدا کنم، نشد

گفتند عاشق که شدى؟ گریه ام گرفت
میخواستم بخندم و حاشا کنم، نشد

بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را
از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد

شاعر شدم که با قلم ساحرانه ام
در قاب شعر، عشق تو را جا کنم، نشد

سجاد « سامانی »

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سیدہ ماہ نور فاطمہ رضوی
سیدہ ماہ نور فاطمہ رضوی

ای جان و ای دو دیده بینا چگونه‌ ای وی

ای جان و ای دو دیده بینا چگونه‌ ای وی

ای جان و ای دو دیده بینا چگونه‌ ای
وی رشک ماه و گنبد مینا چگونه‌ ای
ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست
ما بی‌تو خسته‌ ایم تو بی‌ما چگونه‌ ای

حضرت « مولانا »

مشاهده همه ی 1 نظر
سیدہ ماہ نور فاطمہ رضوی
سیدہ ماہ نور فاطمہ رضوی

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو


چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم

فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

« شهریار »

مشاهده همه ی 1 نظر
محمدباقروجدانی
آروم و عادیآروم و عادی
محمدباقروجدانی

سلام السلام علیک یاحضرت امام آقا علی بن موسی

سلام السلام علیک یاحضرت امام آقا علی بن موسی

سلام
{-35-}السلام علیک یاحضرت امام آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام{-35-}
{-35-}اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم {-35-}
همیشه هم خوب نیست که طرف مقابل از احساس شما باخبر بشود
گاهی افراد ظرفیت دوست داشته شدن از سوی دیگران را ندارند

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید