لحظه  بروز رسانی 
shayan samany
آروم و عادیآروم و عادی
shayan samany

امروز که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم : زندگی

امروز که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم :
زندگی چه می گوید ؟
جواب را در اتاقم پیدا کردم :
سقف گفت : اهداف بلند داشته باش
پنجره گفت : دنیا را بنگر
ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است
آیینه گفت : قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش
تقویم گفت : به روز باش
در گفت : در راه هدف هایت سختی ها را هُل بده و کنار بزن
زمین گفت : با فروتنی نیایش کن
و در آخر تخت خواب گفت : ولش کن بابا بگیر بخواب
هیچی دیگه من تا حالا رو حرف تختم حرف نزدم

 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
shayan samany
آروم و عادیآروم و عادی
shayan samany

ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ . ؟ ﺩﺧﺘﺮﻩ

ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ .. ؟
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ !
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻦ !
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺗﮏ ﺗﮏ ﻟﺒﺎﺳﺎﺷﻮ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ !
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﭼﯽ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ .. ؟
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ !
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺖ : ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻦ . .
ﭘﺴﺮﻩ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﺯﺩ ﺣﺎﻣﻠﺶ ﮐﺮﺩ |:
ﻭﺍﻻ ، ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺍﻳﺮﺍنه ﺷﻮﺧﻲ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﮐﻪ !!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
shayan samany
آروم و عادیآروم و عادی
shayan samany

قدیما چطور میرفتن سرِ چشمه آب میاوردن ؟ ما

قدیما چطور میرفتن سرِ چشمه آب میاوردن ؟

ما پارچ که خالی میشه هیچکس مسئولیتشو به عهده نمیگیره !

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
shayan samany
آروم و عادیآروم و عادی
shayan samany

سربازی برای پسرا مثله حاملگی برای زناست هردوشون ظاهر

سربازی برای پسرا مثله حاملگی برای زناست

هردوشون ظاهر تو خراب میکنن و هر کس بهمون میرسه میگه چند ماهته؟

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
shayan samany
آروم و عادیآروم و عادی
shayan samany

پسرک توی تاکسی یک شکلات درآورد و خورد و بعد یکی

پسرک توی تاکسی یک شکلات درآورد و خورد و بعد یکی دیگه و پشت بندش یکی دیگه

مردی که کنارش نشسته بود گفت : این همه شکلات بر دندونات مضره

پسرک جواب داد : بابابزرگم ۱۳۵سال عمر کرد ، مرد گفت : باخوردن شکلات ؟

گفت : نه بابابزرگم فقط سرش تو کار خودش بود نه دیگران !

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
shayan samany
آروم و عادیآروم و عادی
shayan samany

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟

مشاهده همه ی 1 نظر
shayan samany
آروم و عادیآروم و عادی
shayan samany

حیف نون از دیوار جهنم میره بالا. . سرشو میکنه تو

حیف نون از دیوار جهنم میره بالا.... . سرشو میکنه تو بهشت میگه: احوال خودشیرینااااا�� خخخخخخخ s29.gifs29.gifs29.gifs29.gifs29.gif

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید