لحظه  بروز رسانی 
راشل متوسل شایان
خوشحالخوشحال
راشل متوسل شایان

تنهائی مرد اشک ریزان به سر و سینه می زد

تنهائی

مرد اشک ریزان به سر و سینه می زد و می خواند: تنها ماندم... دیگه تنها شدم...! همراهان تا قبرستان تسلی اش می دادند اما او ضجه می زد و می گفت : دیگه تنها شدم. حالا تنها شدم.

زن را پیچیده در کرباس سفید در گور گذاشتند. مرد از فامیل و دوستان خواست که تنهایش بگذارند. وقتی همه فامیل رفتند از سر قبر بلند شد و لباسش را تکان داد و با خوشحالی و خنده و بشکن خواند:

"دیگه تنها شدم. حالا دیگه تنها شدم!"

نوشته : راشل متوسل شایان 

مشاهده همه ی 14 نظر
راشل متوسل شایان
خوشحالخوشحال
راشل متوسل شایان

حاضری می زنم عدد قبلی را نشان می دهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اطفا رسیدگی

حاضری می زنم عدد قبلی را نشان می دهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اطفا رسیدگی شود.
ممنون.

مشاهده همه ی 3 نظر
راشل متوسل شایان
خوشحالخوشحال
راشل متوسل شایان

من در تبلیغات کلیکی شرکت می کردم و بیشتر از 18000

من در تبلیغات کلیکی شرکت می کردم و بیشتر از 18000 تبلیغ کلیک کرده بودم ولی اسمم دیگر در لیست نیست . چر؟
با احترام
راشل متوسل شایان 

مشاهده همه ی 2 نظر
راشل متوسل شایان
خوشحالخوشحال
راشل متوسل شایان

زوج ها در طول زندگی زناشوئی به کدام شهر سفر می

زوج ها در طول زندگی زناشوئی به کدام شهر سفر می کنند

      اول ازدواج به زنجان

      چند سال بعد میانه

      اواخر .... سیرجان !

      راشل متوسل شایان

 

 

     

مشاهده همه ی 9 نظر
راشل متوسل شایان
خوشحالخوشحال
راشل متوسل شایان

چرا اسم من در تبلیغات نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اسم من در تبلیغات نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مشاهده همه ی 3 نظر
راشل متوسل شایان
خوشحالخوشحال
راشل متوسل شایان

آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد           

آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد
                                        هر کسی را هر چه لایق بود داد.

مشاهده همه ی 5 نظر
راشل متوسل شایان
خوشحالخوشحال
راشل متوسل شایان

اشتباه لپی مرد نگاهی

اشتباه لپی

مرد نگاهی به ساعتش انداخت. فکر کرد خیلی هم دیر وقت نیست. ماشین را خاموش کردو گفت خانم من با مستر جیسون در این هتل یک کاری دارم. می رم و بر می گردم....

زن خواب آلوده سرش را به علامت رضا تکان داد. یچه روی پایش به خواب رفته بود. باران شدیدی می بارید. هوا تارک بود. صدای رعد و برق به گوش می رسید. ماشین ها به سرعت از کنارشان می گذشتند. باران به شیشه ماشین می خورد.

زن ترسید. به یاد نوشته دیشب روزنامه افتاد "زن را بعد از خفه کردن از ماشین بیرون انداختند"

جقدر دلش به حال زن سوخته و حرصش گرفته بود. همان دیشب با خودش گفته بود : چه زن بی دست و پائی بوده! چرا هیچ کاری نکرده؟ چطور آرام نشسته تا راننده خفه اش بکند.

می توانست توی سر مرد بزند. موهایش را بکشد. چرا مشت توی چشمش یا لگد به ناکجایش نزده؟ گیریم دست های مرد دور گلویش بوده . دست های او که آزاد بوده می توانست صورتش را بخراشد.

حالا هم داشت راه حل هایی از این دست را بررسی و مرور می کرد که.... احساس کرد در ماشین آهسته باز شد. مردی داخل شد. ماشین را روشن کرد . راه افتاد. زن گوشه چشمش را باز کرد. دید راننده شوهرش نیست. از جا پرید. بچه را هم از خواب پراند.هر دو به سر مرد ریختند و هر چه می توانستند کردنند...

راننده به سختی توانست جانش را از دست آنها نجات بدهدو زنده از ماشین بیرون برود و فرار کند...

زن احساس غرور می کرد که توانسته از پس یک جانی بالفطره و یک دزد آسایش مردم بر بیاید. لبخند به لب داشت و بچه را در آغوش می فشرد. بلند بلند گفت" اگر چهار تا زن شیر دل وبا شهامت مثل من جسارت به خرج بدهند و از پس چنین اراذل و اوباشی بر بیایند دیگر مردم شاهد این همه فجایع و تجاوزات نخواهند بود که هر شب صفحات حوادث روزنامه ها را پر می کنند "....

زن سرگرم خود ستائی بود که یکهو با قیافه عصبانی شوهرش روبروشد که داد زد خانم مگر دیوانه شده ای؟ این چه کاری بود کردی ؟

زن تا خواست دهان باز کند او گفت " آن بیچاره راننده هتل بود که به درخواست من برای جا به جا کردن ماشین آمده بود"!

نوشته: راشل متوسل شایان

 

مشاهده همه ی 5 نظر
راشل متوسل شایان
خوشحالخوشحال
راشل متوسل شایان

  لحظه ای غفلت هر صبح آب و

C:DOCUME~1VikiLOCALS~1Tempmsohtmlcl 

لحظه ای غفلت

هر صبح آب و دانه اش را عوض می کردی و جایش را مرتب.

ظرف آب برگشت خیسش کرد. روی دست او را به بالکن بردی تا پرهایش در آفتاب خشک شود. لحظه ای چشم هایت را بستی. صدای کوتاهی نبود بچه اردک را خبر داد. چشم باز کردی گربه او را قاپیده و به سر دیوار پریده بود. شیون زنان به دنبالش دویدی. اشکها صورتت را خیس کرد تو کجا بودی و او کجا؟

نوشته : راشل متوسل شایان

 

مشاهده همه ی 4 نظر