لحظه  بروز رسانی 
۞ Oveis ۞
قاطیقاطی
۞ Oveis ۞

نه سلامم، نه علیکم نه سپیدم، نه سیاهم نه چنانم

نه سلامم، نه علیکم
نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی...
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سربسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سُرودند تو آنی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره‌زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشینی و
بجز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی

و گلِ وصل بچینی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
۞ Oveis ۞
قاطیقاطی
۞ Oveis ۞

قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!


قیصر امین پور

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
۞ Oveis ۞
قاطیقاطی
۞ Oveis ۞

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ

63yvj332kpy1v3qk4g50.jpg
...تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک ، دل برکندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است ...

مشاهده همه ی 3 نظر
۞ Oveis ۞
قاطیقاطی
۞ Oveis ۞

مرهــم زخـم هـای کهنـه ام کنــج لبـان تـوسـت ، بوســه

oifb3mn9ut2993tr5dvg.jpg
مرهــم زخـم هـای کهنـه ام کنــج لبـان تـوسـت ،
بوســه نمـی خـواهـم
چیــزی بگـــو ...

" احمـــــد شامــــلو "

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
۞ Oveis ۞
قاطیقاطی
۞ Oveis ۞

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی. اندوه

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و یاقوت به آفاق بپاشی!

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..
http://s5.picofile.com/file/8137306250/siRQBl_535.jpg

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
۞ Oveis ۞
قاطیقاطی
۞ Oveis ۞

وصیت کرده ام بعد از مرگم دوفنجان چای هم همراهم

وصیت کرده ام بعد از مرگم
دوفنجان چای هم همراهم دفن کنند
شاید صحبتهایم با خدا به درازا کشید
دلگیری ها از بندگانش کم نیست
از آنهایی که بی اجازه وارد شدند
خود خواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
وبی خداحافظی رفتند...
"سیمین بهبهانی"

مشاهده همه ی 1 نظر
۞ Oveis ۞
قاطیقاطی
۞ Oveis ۞

دلم درد میکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــد…. انگــــــــــــــــــــــار…. خام بودنـ

109432635-590bb1c4bd65e4cdddaf40bf964838
دلم درد میکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــد….

انگــــــــــــــــــــــار….

خام بودنــــــــــــــــــــــــــــد…

خیال هایی که به خوردم داده بــــــــــــــــــــــــــــــــودی…!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
۞ Oveis ۞
قاطیقاطی
۞ Oveis ۞

از دل و دیده ، گرامی تر هم آیا هست

از دل و دیده ، گرامی تر هم

آیا هست ؟

- دست ،

آری ، ز دل و دیده گرامی تر :

دست !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل كنی از دنیا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!

شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،

دست كه هست !

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی كه به هم پیوسته است !

به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است !

دست در دست كسی ،

یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست كسی

یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !

دست ، گنجینه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز
،
خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،
خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !

آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار این درد و دریغ است كه ما

تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

"مشیری"

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
۞ Oveis ۞
قاطیقاطی
۞ Oveis ۞

  به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و

 

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر تن‌پوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سر پوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا، ای هم‌گناه من درین برزخ، بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم‌گناه ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهی‌ها

و من می‌مانم و بیداد و بی‌خوابی

در این ایوان سرپوشیده‌ی متروک

شب افتاده‌ست و در تالاب ِ من دیری‌ست

که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم تو را خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

 و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را

 و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده‌ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند

پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !

 

مهدی اخوان ثالث

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید