لحظه  بروز رسانی 
sina parto
بی‌حالبی‌حال
sina parto

روزی دخترکی زیبا در هوایی که هم بارانی بود و هم

روزی دخترکی زیبا در هوایی که هم بارانی بود و هم رعد و برق شدیدی می زد ایستاده بود و رو به آسمان کرده بود و می خندید .....زنی او را دید و گفت: چرا تو به خونت نمیری سرما میخوری بچه....دخترک برگشت و به زن گفت : مگه نمیبینی خدا ازم خوشش اومده داره ازم عکس میگیره..... منم میخندم که تو عکسایه خدا خوب بیافتم
.
.
.
کاش من اون بودم ..

مشاهده همه ی 19 نظر
sina parto
بی‌حالبی‌حال
sina parto

عشق چیزی شبیه در زدن است مثل دیدار ، مثل

عشق چیزی شبیه در زدن است
مثل دیدار ، مثل سر زدن است

هجرت خویشتن به محضر دوست
مثل پرواز ، مثل پر زدن است

سفری بین نــور و تــاریکی
سر زِ خاور به باختر زدن است

گفت و گو با نگــاه ، با ابرو
حرف دل را به یکدگر زدن است

مثل خواب است ، خواب ، اما نه
پرسه در خواب تا سحر زدن است

دشمنی در مرام حضرت عشـق
خنجر از پشت ، بی خبر زدن است

طعنه بر دوست پیش چشم رقیب
بیشتر مثل نیشتر زدن است

گفتن از عشق ، گفتن از معشوق
حرف بالاتر از خطر زدن است

باز داری ز عشق می پرسی
عشق آتش به خشک و تر زدن است

مشاهده همه ی 12 نظر
sina parto
بی‌حالبی‌حال
sina parto

عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ

عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا{-35-}

سکوت شیوانا فریاد نگاه

مشاهده همه ی 4 نظر
sina parto
بی‌حالبی‌حال
sina parto

یه پسر با یه نگاه از یه دختر خوشش میاد و

یه پسر با یه نگاه از یه دختر خوشش میاد و عشق اول از طرف اون شروع می شه و تا جایی که زندگیشو پای عشقش می ذاره . اما دختره حرفشو باور نمی کنه ، چون : یه چیزایی از قبل دیده و شنیده . تا دختره میاد حرف پسره رو باور کنه ، پسر دلسرد و خسته می شه و میره سراغ یکی دیگه .

بعد که دختره تازه تونسته حرف پسره رو باور کنه ، میره طرف پسره … اما پسره رو با یکی دیگه میبینه …اینجاست که می گه حدسم درست بود و پسر ها همه اینجورین … و اون اشتباهی رو می کنه که قبلا شنیده بود … و همه چیز از بین میره و این قانون برای همه تکرار می شه ولی تقصیر کیه و مشکل اصلی چیه ؟!

مشاهده همه ی 5 نظر
sina parto
بی‌حالبی‌حال
sina parto

میخوام بگم ! تا حالا بهت نگفتم

میخوام بگم !

تا حالا بهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم ..

می خوام بگم تو دنیای منی ..

می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..

می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!

می خوام بگم شدی مجنون عشقم …

می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !

می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم ..

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!

می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم …

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم …

می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم …

می خوام بگم مثل خرابه های بم خرابتم …

می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..

می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!

می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!

می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …

می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!

می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!

می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..

می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!

می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….!

مشاهده همه ی 18 نظر
sina parto
بی‌حالبی‌حال
sina parto

میخواهم برگردم به روز های کودکی. آن زمان ها که پدر

میخواهم برگردم به روز های کودکی..
آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود..
عشق تنها در آغوش مادر خلاصه میشد..
بدترین دشمنانم  خواهر ها و برادر های خودم بودند..
تنها دردم   زانوهای زخمی ام بود..
تنها چیزی که میشکست، اسباب بازی هایم بود..

ومعنای خداحافظی تا فردا بود..

مشاهده همه ی 2 نظر
sina parto
بی‌حالبی‌حال
sina parto

http://www.xum.ir/images/2014/07/13/aaa0.jpg

مشاهده همه ی 3 نظر
sina parto
بی‌حالبی‌حال
sina parto

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده


روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، دچار سر درد شدیدی شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»

زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.

شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»
زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
sina parto
بی‌حالبی‌حال
sina parto

لامبورگینی از جنس طلا (عکس)

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید