لحظه  بروز رسانی 
sina rad
مهربونمهربون
sina rad

شما را به خدا اینقدر برای مسائل پیشِ پا افتاده خراب

شما را به خدا اینقدر برای مسائل پیشِ پا افتاده خراب

شما را به خدا اینقدر برای مسائل پیشِ پا افتاده خراب نکنید آن همه گذشته یِ قشنگ را !
نیازی نیست که این همه از یکدیگر فاصله بگیرید
اگر بدانید چند سالِ بعد در نبودِ هرکدامتان چه بلایی سرِ آدمی که مانده می آید برای همیشه خط میکشید دورِ غرورتان را !
شاید ندانید اما خیلی ها کمین کرده اند تا با خنده هایشان جشن بگیرند جدایی شما را و بیایند خیلی راحت تکیه بزنند به جای خالیتان !
با دست خودتان خراب نکنید عشقی را که با هزار مکافات و خون دل ساخته اید !
دوست داشتن درد دارد ، کمی تحمل کنید لطفا ...

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
sina rad
مهربونمهربون
sina rad

تـو حق نداری عاشــق کسی بمانی که سالهاستــــ رفته

تـو حق نداری عاشــق کسی بمانی که سالهاستــــ رفته

تـو حق نداری
عاشــق کسی بمانی که سالهاستــــ رفته
تو مال کسی نیسـتی که نیستــــ
تو حق نداری اسـم دردهای مزمنت را عشــق بگذاری
تو میتوانی مدیون زخم هایتــــ باشی اما محتاج آنکه زخمی اتــــ کرده نه
دستــــ بردار از این افسانه های بی سروته...
که به نام عشـق فرصت عشــق را از تو میگـیرد
آنکه تو را زخمی خود میخــواهد
آدم تو نیستــــ
آدم نیستــــ
و تو سالهاستــــ حوای بی آدمی حواستــــ نیستــــ...

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
sina rad
مهربونمهربون
sina rad

گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی باهاش می‌رفتی

گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی باهاش می‌رفتی

- گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی
باهاش می‌رفتی گذشته یا آینده ؟
دستامو دور لیوان چای سفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم...
+ گفتم : هیچکدوم !
- گفت : د بگو دیگهههه... یکی‌شونو انتخاب کن !
+ گفتم : اگه ماشین زمان داشتم،
نه می‌رفتم گذشته، نه می‌رفتم آینده.
- گفت : پس چیکار می‌کردی دیوونه ؟
+ گفتم : زمان رو همین‌جا متوقف می‌کردم وُ تا ابد به بهونه‌ی سردشدنِ این فنجون چای، همین‌جا پیشِ تو می‌موندم..

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
sina rad
مهربونمهربون
sina rad

یه نگاه به عکسِ توی دستم که از قاصدکِ هنوز به

یه نگاه به عکسِ توی دستم که از قاصدکِ هنوز به

یه نگاه به عکسِ توی دستم که از قاصدکِ هنوز به باد نرفته‌ی توی دست‌هات، توی همون روزِ آفتابی بود، انداخت. بعد واقعا با "دلتنگی" پرسید؛

- از اون روزای آفتابی، به کجا فرار کرده که نیست؟!

منم یه نگاه به سنجاقکی که دورم چرخید وُ درست نشست روی قاصدکِ توی عکس وُ بعدِ چند ثانیه پرید می‌ندازم. عزیز می‌گفت سنجاقک‌ها آرزوها رو می‌برن وُ می‌رسونن به گوشِ اونی که باید! برای همین هم همیشه پویا وُ سارا وُ سعید سنجاقک‌ها رو از بال‌هاشون می‌گرفتن وُ تو گوششون پچ پچ می‌کردن وُ وقتی که ولش می‌کردن، با اطمینان از سنجاقکِ راه بلد، جوری با نگاهشون از اینکه من از سنجاقک‌ها می‌ترسم برام دل می‌سوزوندن که ترجیح می‌دادم برم همه‌ی شقایق‌های بی عطرِ باغِ پشتی رو دونه دونه بو کنم...(:

کسی زیر گوشم پچ پچ می‌کنه :
[اشتباه نکن!
تواز آرزو داشتن نمی‌ترسیدی. از برآورده نشدنشون می‌ترسیدی
تو از سنجاقک‌ها نمی‌ترسیدی، تو از راه بلد نبودنشون می‌ترسیدی...]

پچ پچ رو نشنیده می‌گیرم و منم با همون دلتنگیِ واقعی می‌گم؛

+ نمی‌دونم!
شاید به دریاهای بارونی،
یا به جنگل های سیل زده،
و به کوه‌‌های مه آلود
یا به چشم‌های قرمز شده
به سینه‌های انبارِ باروت شده
اصلا به دست‌های گِلی شده
و به سکوت‌های ممتد
تو سینماهای متروک
یا متروهای خاموش...
نمیدونم اصلا شاید،
شاید به خودش...

_______

به قول کسی:
[سکوت، تهی نیست. سکوت سرشار از پاسخ است،
پاسخ سوالاتی که هرگز پرسیده نشدند...]
پس به قولِ کسی:
[به سکوت، لبخند... ]

_______
به سرش هوایِ حوا زد و رفت؟! (:

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
sina rad
مهربونمهربون
sina rad

+ همیشه به خنده‌های از نیمه شب به بعدِ مردم مشکوکم!

+ همیشه به خنده‌های از نیمه شب به بعدِ مردم مشکوکم!

+ همیشه به خنده‌های از نیمه شب به بعدِ مردم مشکوکم!
نگاهم را از دو مرد جوانی که خنده‌ سرمستانه‌شان را به نمایش می‌گذارند، می‌گیرم و به چراغ قرمز و تنها ماشینِ تک سرنشینِ منتظرِ عبور، می‌دوزم. سنگینی نگاهش را حس می‌کنم.
+ تو فکر کن آدمیزاد باشی وُ ساعت از صفر بگذره وُ بازم خودتو ببندی به خنده؟ شاید مستن که صدای خنده‌شون تا این بالا میاد، لابد دچارِ مشکل تو درکِ بُعدِ زمان شدن و نمی‌دونن ساعت از ۱۲ گذشته. هوم؟
می‌خندد نرم و پر از افسوس برای افکارم، چند ثانیه به ماشین‌ها نگاه می‌کند و دوباره با نگاهی مشکوک شبیه به پسر بچه‌هایی که قرار است شیطنتی کنند به چشم‌هایم خیره می‌شود.
_ ینی می‌خوای گریه کنی؟
به شانه‌هایش اشاره می‌کند: " شانه‌هایم را برای گریه کردن دوست داری و از این حرف‌ها؟"
شاکی می‌شوم، آرام می‌خندم و مشتِ حاویِ حرص‌هایم را به بازویش می‌کوبم، برای اینکه دلم نسوزد از بی اثر بودن ضربه‌ام، با خنده و چشم‌های درشت کرده دو سانت عقب می‌کشد.
_ آخ، چیه خب؟ شانه‌هایم را ندوست؟
سرم را تکان می‌دهم و پشت چشم نازک می‌کنم.
- خب مگه نصفه شب چشه؟
دست به نرده ها می‌گیرم و خودم را جلو می‌کشم.
چراغ سبز است، تعدادِ ماشین‌هایی ک از زیر پل رد می‌شوند را در دلم می‌شمارم...
+ نصفه شب چیزی‌ش نیست؛ اما انگار که ساعت‌هاش طلسم شده...
باز هم با لحن همیشگی‌اش می‌خندد.
- طلسم؟!
+ هوم طلسم! به گمونم زمین از ساعت صفر طلسم میشه تا وقتی که اولین گنجشک بخونه و این حبابی که زمین رو در برمیگیره بترکه.
- آهان، بعد اون‌وقت چجور طلسمی؟
+ طلسم دیگه... شبیه داستان‌ها. آدم‌هایی که تو شب هیولا میشن یا آدم‌هایی که تو شب گرفتارِ هیولاها میشن. به گمونم همه آدم‌‌ها وقتی ناقوس صفر به صدا در میاد وارد حباب تنهایی شون میشن؛
با اولین زنگ، دهن ها از رو صورت‌ها محو میشه
با دومین زنگ، آدم‌ها میخکوب میشن سر جاشون
با سومین زنگ پروژکتوری روشن میشه و آدمهای محدود به چشم، مجبور به تماشای خاطرات میشن. بدون اینکه بتونن کلمه‌ای بگن.
شالم را مرتب می‌کنم و در همان لحظه چراغ راهنمایی نارنجی رنگ می‌شود.
+ به نظرم آدمهای طلسم شده‌ی شب، هیولاهای مظلومی هستن که با نفس های حبس شده، فقط تکرار خاطراتشون رو می‌بینن.
- خب بعدش چی شهرزاد پریشون؟ تا کِی طلسمیم؟
+ درست تا اونجایی که حباب، با اولین نغمه‌ی پرنده‌ها و یا اولین شعله‌ خورشید، بترکه و آدم‌ها باز هم پشتِ نقابِ روزمرگی‌هاشون بیدار شن.حالا میفهمی وقتی میگم به خنده‌های از صفر شب به بعدِ آدم‌ها مشکوکم از چی حرف می‌زنم؟ تو باور میکنی؟ قهقهه‌ی هیولاهای محبوس تو چند ساعت شب رو؟ باور میکنی سرخوشیِ مظلوم رو؟ من باور نمی‌کنم... آدم چطور بدون دهن میتونه بخنده؟ نمیتونه. آدم‌ها اون لحظه فقط میتونن قطره قطره مذاب شن. شبیه به آتشفشان های خاموش...
همچنان نگاهم می‌کند. نگاهم را می‌گیرم و باز هم می‌کشم تا چراغ راهنمایی. متفکر دست به سینه می‌شود برمی‌گردد و به میله های پل تکیه می‌دهد.
_ پس نصفه شب وقت گریه‌ست؟
خودم را عقب می‌کشم. کلافه از بحثی که آغاز کرده‌ام نگاهش می‌کنم.
+ کی گفته متضادِ خندیدن، گریه کردنه؟
_ پس چیه؟
برای آخرین بار به چراغ قرمز و ماشینی که با سرعت از آن رد می‌شود و قانون را زیر پاهایش له میکند، نگاه میکنم.

+ سکوت...

_____
پ.ن؛
بعضی‌ها هم برای ابد تو حبابِ این طلسم جا میمونن...
من از این طلسم بیزارم(:
* نجوا آرام

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
sina rad
مهربونمهربون
sina rad
پست شماره 320908126 از sina rad

...

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
sina rad
مهربونمهربون
sina rad

سرود جمهوری اسلامی ایران که با آمدن سردار سازندگی تغییر کرد

سرود جمهوری اسلامی ایران که با آمدن سردار سازندگی تغییر کرد

سرود جمهوری اسلامی ایران که با آمدن سردار سازندگی تغییر کرد

درست است که سرود ملی هر چه کوتاه تر بهتر ، اما مفاهیمی که در چند کلمه بود به کلی حذف شده و متنی که باقی مانده است بدون هیچ بار معنایی نسبت به مفاهیم قبلی است توجه کنید:
شُد جمهوری اسلامی به پا
که" هم دین دهد هم دنیا "به ما
از انقلاب ایران دِگر
"کاخ ستم گشته زیر و زِبَر "
تصویر آینده ی ما،
"نقش مراد "ماست
نیروی پاینده ی ما،
"ایمان و اتحاد" ماست
یاریگر ما دست "خدا"ست
ما را در این "نبرد" او رهنماست
در سایه ی" قرآن "جاودان
پاینده بادا ایران

آزادی چو گل ها در خاک ما
شکفته شد از "خون پاک" ما
ایران فرستد با این سرود
"رزمندگان " وطن را درود
آیین جمهوری ما
پشت و پناه ماست
"سود سلحشوری" ما
آزادی و "رفاه" ماست
شام سپاه سختی گذشت
خورشید "بخت ما تابنده" گشت
در سایه ی "قرآن "جاودان
پاینده بادا ایران

و اما متنی که امروز سرود ملی ماست :
سر زد از افق مهر خاوران
فروغ دیده حق باوران
بهمن فر ایمان ماست
پیامت ای امام
استقلال آزادی
نقش جان ماست
شهیدان
پیچیده در گوش زمان فریادتان
پاینده مانی و جاودان
جمهوری اسلامی ایران

عبارتهای :

هم دین هم دنیا
کاخ ستم گشته زیر و زیر
نقش مراد
ایمان و اتحاد
خدا
نبرد
قرآن
خون پاک
رزمنده
سود سلحشوری
رفاه
بخت تابنده

در شعر دوم نیستند.البته نمی گوییم که شعر نباید کوتاه میشد اما با یک نگاه اجمالی به کلمات حذف شده و بررسی روند انقلاب از تاریخ تعویض این شعر (خرداد 71) کم و بیش می بینیم که این کلمات از رویه انقلاب و زندگی مردم هم حذف شده اند یا در حال حذف شدن هستند.
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$4
التماس تفکر
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
کپی برداری با ذکر صلوات برای تعجیل در فرج

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید