لحظه  بروز رسانی 
مه دخت
آروم و عادیآروم و عادی
مه دخت

من سر پر از درد و پرتر از فکرم را تویِ

من سر پر از درد و پرتر از فکرم را تویِ

من سر پر از درد و پرتر از فکرم را تویِ مشتهایی که یک روز عطر دستانت را داشت گرفته بودم و تو پشتت را به من کرده بودی و نفس هایت ثانیه به ثانیه آرام شده بود و سینه هایت کم حرکت تر ....
تو داد زده بودی،رگ گردنت کلفت تر از هروقتی شده بود و من با عجله سمت آشپزخانه ندویده بودم که لیوانِ آب دستت بدهم،که آرام زیر گوشت بگویم آروم باش عزیزم
که دلم حتی برایِ حنجره گرفته ات هم برود...
تو دستهایت را نخزانده بودی زیر لباسم،دستهایت را چفت کمر دردناکم نکرده بودی و نوازش هایت را خرج زنانگی هایِ مستعدِ خودکشیم نکرده بود،خرجِ احساسل زنده به گور شده ام...
من دست برده بودم به هر چیزی که تو دوست داشتی،از رنگ چشمها،تا قد و قواره یِ موها و پیراهن هایِ آویزان شده تویِ کمدِ جدایِ تنها نقطه مشترکمان ...
تو دیر آمده بودی،داد کشیده بودی،توضیح نداده بودی،
من بالش برداشته بودم،با حوصله بیشتر از هر وقت دیگری پتو و لباس راحتی،
تو اخم کرده بودی،من دیگر گریه نکرده بودم
تو کش داده بودی،من کوتاه نیامده بودم....
یک قدم را تو برداشته بودی و من از خیر برداشتن قدم بعدی هیچ جوره نگذشته بودم...
قدم اول را چه کسی برداشته بود یادم نیست
خوب یادم هست ولی
هیچکس
برایِ رسیدنِ به آغوش آن یکی تلاشی نکرده بود
هیچکس برایِ باز کردن گره بین ابروهایِ آن یکی با بوسه پیش قدم نشده بود
هر قدمی که بود
هر قدمی که برداشته بودیم
هر دم و بازدممان
هر چشم بستن و پلک باز کردنمان
برایِ دوری بود
برایِ دیگر مثل قبل نشدنِ هیچ چیز...

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 5 نظر
سعادت
آروم و عادیآروم و عادی
سعادت

@_ra_ha_ خریـــــدارم!! تمام تنهایي‌هایت را

@_ra_ha_ خریـــــدارم!! تمام تنهایي‌هایت را

@_ra_ha_
خریـــــدارم!!

تمام تنهایي‌هایت را

تمام غمها و دردهایت را

تمام اندوهت را

تمام دلتنـــڱیت را

مي‌خرم انهارا بہ قیمت

تمام احساسم

تا انجا ڪہ حالت خوش شود

💔😔💔✌️

مشاهده همه ی 8 نظر
ԃҽʅƙԋσɳ
ԃҽʅƙԋσɳ

من براي اينكه چيزي از خود به تو بفهمانم

من براي اينكه چيزي از خود به تو بفهمانم

من براي اينكه چيزي از خود
به تو بفهمانم
جز چشمهايم چيزي ندارم

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 8 نظر
farid
farid

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد

خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید

خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد

چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی

خسته‌ای را که دل و دیده به دست تو سپرد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید