لحظه  بروز رسانی 
soltan
soltan

شهامت میخواهد گفتنش

دوستت دارم را میگویم

شجاعت میخواهد !

گفتنش آسان نیست ، انگار که قلبت بخواهد از جایش کنده شود .

نفس هایت یکی در میان می آید

اما اگر قصد گفتنش را داری نباید درنگ کنی...

دوستت دارمت نباید بیوفتد از دهان...

وقتی دیر کنی دیگر نه به کار او می آید نه به کارِ خودت ...

نظرات برای این پست غیر فعال است
soltan
soltan

آسمان آبیم در چشمانم جان داده است...
در سیاهه های کهکشان دیده ام به خاکش سپردم...
دستانم بند زمان و مکان نیست ...
بندِ خودم هم نیست...
از تمام هست ها رو برگرداندم به سمت بود ها ...
به سمت چشمان پر حسرتم...
به سمت دستان پر التماسم...
به سمت از من به من رسیدن...
نگاهم خالیست زین پس برای تو...
رو بر میگردانم از تو...
میروم به سمت گذشته ، به سمت بود ها...
می روم به سمت از من به هیچ رسیدن...

م.س /واپسین ساعات سال نود و دو خورشیدی

33.jpg

نظرات برای این پست غیر فعال است
soltan
soltan

مثل فردا روزی چشمانم را در این دنیا باز کردم...
ای کاش این باز شدن در کویری سوزان واقع می شد...
ای کاش پدرم در حیاط خانه ی گلی قدم میزد...
ای کاش قابله خوشحال خبر از آمدن پسری میداد...
ای کاش آن روز آسمان دلش پر می بود و باران می آمد...
ای کاش آن روز پرنده ها می خواندند...
ای کاش قاصدک ها راهی می شدند...
ای کاش...
به دنیا آمدم در بیمارستانی با رنگ های سرد...
به دنیا آمدم در شهری پر از دود...
شاید به خاطر همین است که سیگار می کشم...
میدانم که باران نمی آمد ، پرنده و قاصدکی هم در کار نبود...
ای کاش مثل فردا روزی هم برم...
ای کاش آمدن و رفتنم در یک روز باشد...
ای کاش مثل فردا روزی کام شان شیرین شود...
فرقی نمی کند حلوا باشد یا که کیک تولد ،
ای کاش شیرین شود...
آه...
گفتنشان هم شانه هایم را سنگین کرده...
آخر این چه منتی است...
من...
فقط...
ای کاش هایم را گفتم...
مرا ببخشید...
و بر دارید نگاه های کمر شکنتان را از گرده ام...

م.س/بیست و پنجمین سحرگاه خزان نود و دو خورشیدی

13.jpg

نظرات برای این پست غیر فعال است
soltan
soltan

نشسته ام...
در پس این دیوار بلند انتظار...
همه اش را می خواهم...
تمامش را...
تمام وجودم را...
نمی خواهم ذره ای را نگه داری...
می دانم که هیچم ، هیچیم را پس بده...
منتت را بردار و مدارایم مکن...
همه اش را می خواهم...
اشک هایم را ، زخم هایم را ، خون دل هایم
سینه ی شرحه شرحه شده ام را ، نگاه های سوخته از دوخته به در شده ام را
احساسی را که برای تو مصلوب کرده ام ...
همه و همه را پس بده ...
اگر می توانی نفس بریده شده ام را هم پس بده...
نه...
نه ، التماست نمی کنم ...
عمری را که زیسته ای به جای من ، به من ، پس بده...
...
م.س / بیست و یکمین سحر گاه خزان نود دو خورشیدی

ebi_5235.jpg

نظرات برای این پست غیر فعال است
soltan
soltan

دستانم را بسته اند ، بازداشتم کرده اند...
به جرم چیدمان کلماتی که برای تو کلمه به کلمه چیده شده اند
به جرم سرودنی دوباره
به جرم سرابی که هیچگاه سیرابم نکرده است
به جرم عاشق شدنم

روان پر از جراحتم را به میدان ارک میبرند ، به محکمه ای بزرگ...
همگان قیام کرده اند ، گویی از سر احترام است
قاضی القضات شهر حکمم را قرائت می کند...
دوباره همگان قیام میکنند اینبار به احترام حکم من...
مرا برای میر قضب بودن انتخاب کرده اند

در زندان تنهایی محبوسم کرده اند ، در انتظار مبارک سحری...
چه می گفت حافظ ، کجای این سحر شوم مبارک است
کجای این شب فرخنده است...
پس چرا آب حیات را نمی آورند...
شب است و انتظار...
شب است و اسیری...
شب است و تنهایی...
شب است و چوبه ی اعدامی که منتظر است...
و منی که نمیدانم چگونه باید به دارت بکشم...


م.س/ آخرین سحرگاه گرمای نود و دو خورشیدی


5.jpg

نظرات برای این پست غیر فعال است
soltan
soltan

تکثیر ژنهای مرتّب از من
ردیفِ رج خورده ی لبخندها و اشکها
بی تعلّق اند به من!
شرح وظیفه گریبانم میگیرد
رهایم نمی کندتعبیر چپِ خوابهایم
که بر آمده ام از چپ پهلو
نصفه,نیمه, تنیده ام در حیات,در وجود
چرا که از روز نخست آنکه تقدیرم نوشت,چپ دست بود!
گوشهایم را می بُرّم,بَر کفِ دستم
لبهایم حفره ی تکرارِ کلامِ تو را می سازند
وچشمهایم
آه چشمهایم ساده تر به راست متمایل می شوند
چشم بندی که بَندش در دستان توست
در دستانی که آشناست به من
در دستانِ یک چپ دست!

م.س/هفتاد و نهمین سحرگاه گرمای نود و دو خورشیدی
1372340503544850_large.jpg

نظرات برای این پست غیر فعال است
soltan
soltan

طلوع هر روزه ی خورشید
بوی باروت و خون
تو یک بار پای آن دیوار ایستادی...
من با هر نفس فرو افتادم...
گفته بودی حقیقت آسان نیست...
حقیقت آن است که
سَرَم را بر دروازه ی شهر آویخته اند ،
گیسوانم را تراشیده اند ،
اما باد خبر آورده که کبوتران در راهند ،

در حفره ی خالی چشمانم لانه خواهند کرد...
تو را بی پرده ی اشک نگاه نکردم حتی یک بار...

ولی تا ابد این عشق را نظاره خواهند کرد...
خورشید ضجه های مرا ندید آن روز...
معجزه سی و اندی سال به تعویق افتاد...
ببین که عاقبت مرگ,حاجت روایم کرد...
قرار است که عبرت کودکان فردا شوم...

1377410257465453_large.jpg
م.س/ شامگاه شصت و چهارمین گرمای نود و دو خورشیدی

نظرات برای این پست غیر فعال است
soltan
soltan

پَرِ شالِ کهکشانی ات را می بوسم...
زانو می زنم به اعتراف...
چشم در چشم...
به تکفیرت ، گردنم زَن...
و سر بریده ام را عبرت کن بر عالمیان...
استغفارِ نکرده ام را با خشم و آتش بر رسولانت نازل کن...
تنها یک جان در تن دارم برای گرفتن ، تقدیمت می کنم...
هزاران جان برای سوزاندن ، تسلیمت می کنم...
صد ها هزار برابرش را بگیر اما ،
من این عاشقانه را باز هم گناه می کنم....

م.س/ شامگاه نیمه گرمای نود و دو خورشیدی



ebi_5139.jpg

نظرات برای این پست غیر فعال است
soltan
soltan

حکم را قرائت کن...
تبعیدم کن از سطر هایت،
از نفسهایت...
جرمم را ،
جرم نابخشودنی ام را تلافی کن
تنم به شبانه خوابهای با تو بودن آغشته است...
توبه ی نصوحم من ،
که به نگاه تو می شکنم هر بار ...
حکم را اجرا کن...

دلمردگی ام در کفنِ تبعید از تو نمی گنجد...
دست و پاگیرِ نفسهایت می شود...
پیش از این هزار بار مرده ام بی تو ،
بیدار باشِ وجدانت باش و حکم را اجرا کن!!!

م.س / سی و چهارمین سحر گاه گرمای نود و دو خورشیدی


1374755851631674_large.jpg

نظرات برای این پست غیر فعال است
soltan
soltan

معشوقه یِ من ...
معشوقه یِ مومیایی شده یِ من ...
زمهریر چشمانت به گناهم می کشند...
بر صلیبی که از خون من سیراب می شود...
و هر دم ، تنم از آن سرد تر...
در تمنای جهنمی شعله ور ، خاموش تر به خواب می روم...
این صدای چیست...؟
گویی نفرین خلایق است ، که لالایی ام شده است...
آری معشوقه یِ من...
معشوقه یِ مومیایی شده یِ من ...
آسوده باش...
دمی نمانده است ، سرد شده ام...
سرد...

م.س/بیست و سومین سپیده ی گرمای نود و دو خورشیدی.
1373797310460870_large.jpg

نظرات برای این پست غیر فعال است