Banoo
Banoo

در پسِ چیزهای ساده پنهان می شوم تا تو مرا بیابی،

در پسِ چیزهای ساده پنهان می شوم تا تو مرا بیابی،

در پسِ چیزهای ساده پنهان می شوم تا تو مرا بیابی،
اگر مرا نیافتی
چیزهای ساده را می یابی
و هر آنچه را که من لمس کرده ام
لمس خواهی کرد،
این گونه
ردِ دست های من و تو
بر هم ترسیم می شود



ترجمه :

یار قدیمی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ⓐⓢⓐⓛ
آروم و عادیآروم و عادی
ⓐⓢⓐⓛ

گفتم: چقد سوت و کوره اینجا! چجور تونستی این

گفتم: چقد سوت و کوره اینجا! چجور تونستی این
احساسی میشم

گفتم: چقد سوت و کوره اینجا!
چجور تونستی این همه سالو تنهایی دووم بیاری؟
گفت: اینجا که پر از آدمه!
گفتم: پس من چرا نمی‌بینمشون؟
گفت: هیچ آدمی تا حالا نتونسته تنها زندگی کنه،
حتی اونایی که مثه من تنهایی رو ترجیح دادن،
برای تحمل نبودن آدمایی که دوستشون دارن،
مجبورن توو ذهنشون با همونا زندگی کنن.


هوای تو ...
مشاهده همه ی 9 نظر
‌محـمـد بـاقــِــر/۱۱♡
مو قشنگمو قشنگ
‌محـمـد بـاقــِــر/۱۱♡

•⌛🕰• گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی باهاش

•⌛🕰
گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی
باهاش میرفتی گذشته یا آینده ؟
دستامو دور لیوانِ چای سفت حلقه کرده بودم ،
نگاش کردم ، گفتم هیچکدوم !
گفت دِ بگو دیگه ، یکیشونو انتخاب کن ،
گفتم اگه ماشین زمان داشتم نه می‌رفتم گذشته
نه می‌رفتم آینده
گفت پس چیکار می‌کردی دیوونه ؟
گفتم زمان رو همینجا متوقف می‌کردم و تا ابد
به بهونه‌ی سرد شدنِ این فنجون چای
همینجا پیش تو می‌موندم...

📻

سـرابـــــ
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید

گفت : چته جوون؟ توو خودتی! _هیچی نگفتم _گفت

_گفت : چته جوون؟ توو خودتی!
_هیچی نگفتم
_گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!
از سر میدون که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرَک گرفتی..
_هیچی نگفتم
_گفت : از دستش دادی؟ بالاخره گذاشت رفت؟
_هیچی نگفتم
_گفت : آره، حتما گذاشته رفته، همه شون میرن، همه شون، اصن میان که برن ...
_هیچی نگفتم
_گفت : درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخمت دلت تازه شه، اما ما هم کلی پیغوم و پسغوم می دادیم به هم ...
_هیچی نگفتم
یه نگاه آرومی بهم انداخت وُ
_دوباره گفت : بعدش یهو میدیدیم توو کوچه مون عروسی شده و یار رفته که رفته،
ما می موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها
آخرشم هیچی به هیچی
_هیچی نگفتم :
_گفت : اما مرد باش، هرچی باشه چارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم، بالاخره فراموشش میکنی، بهت قول میدم، جوری که حتی اصلا اسمشم یادت نیاد
_گفتم : آقا دستت درد نکنه، سر چار راه پیاده میشم.

کرایه رو که دادم بهش
دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته : «فریبا»

آواز قـــــــــو
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
دخـتـر آریـایـی
آروم و عادیآروم و عادی
دخـتـر آریـایـی

همیشه خستگی از انجام دادن کاری نیست، خستگی گاهی از انجام

همیشه خستگی از انجام دادن کاری نیست، خستگی گاهی از انجام

همیشه خستگی از انجام دادن کاری نیست، خستگی گاهی از انجام ندادن کاری‌ست؛
کاری که می‌توانسته‌ای و انجام نداده‌ای، نگذاشته‌اند که انجام دهی؛ گویی تمام دنیا غُل و زنجیرت شده که آن کار را انجام ندهی.
خستگیِ انجام ندادن، بسیار کشنده‌تر است، بسیار طولانی‌تر است، بسیار غم‌انگیزتر است.
اصلاً خستگی انجام ندادنِ یک کار، چیزی فراتر از خستگی‌ست؛ و این نوع خستگی، «ته‌نشین شدن» نام دارد. ته‌نشین شدن آدم در خودش. ته‌نشین شدن همه‌ی توان و آرزو و امیدهای آدم در درون خودش.
مثل ته‌نشین شدن ذرات شناور در گودال آبی که سنگی به درونش انداخته باشی.
مثل ته‌نشین شدن دانه‌های خاک‌شیر در یک لیوانِ شیشه‌ای.
از یک جایی به بعد، آدم‌ها هم در خودشان ته‌نشین می‌شوند؛ اما کسانی که ته‌نشین شده‌اند، دوام نمی‌آورند، زنده نمی‌مانند، همان دوران جوانی، زندگی را می‌بوسند و می‌گذارند کنار؛ آن‌ها هم که پوست کُلفت‌ترند و ته‌نشینی در دوران جوانی را تاب می‌آورند، آن را سال‌ها بعد، با چین و چروک‌های صورت و رنگ موهای سرشان پس می‌دهند؛ مثل پدر که چین‌های صورت و رنگ موهایش، خبر از ته‌نشینی بزرگی در او می‌داد که در گوشه‌ای از حیاط آن‌گونه چُمباتمه زده بود.
اصلاً می‌دانید چیست؟ آدم‌هایی که در گوشه‌ای تک و تنها زانوهای خود را بغل می‌کنند و چمباتمه می‌زنند،
همان ته‌نشین‌شدگان هستند؛
همان‌ها که خودشان در خودشان ته‌نشین شده است.


يادت باشد
مشاهده همه ی 7 نظر
فرشته۰ققنــــــــوس عــــــــــشق
فرشته۰ققنــــــــوس عــــــــــشق

گفت: آدم وقتی عاشق کسی میشه لابد بودنِ با اون

گفت: آدم وقتی عاشق کسی میشه لابد بودنِ با اون

گفت: آدم وقتی عاشق کسی میشه
لابد بودنِ با اون کس، کسی رو توو گذشته یادش میاره،
جای خالیشو براش پُر میکنه.
گفتم: نه جانم، عشق حقیقی زمانی اتفاق میفته
که بودن با کسی
بودن با تمام آدمای دیگه رو از یادت ببره!

ققنــــــــوس عــــــــــشق
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرشته (مادرم عاشقتم)
لوسلوس
فرشته (مادرم عاشقتم)

آدم از یک جایی به بعد دیگر خودش را به

آدم از یک جایی به بعد دیگر خودش را به

آدم از یک جایی به بعد
دیگر خودش را به در و دیوار نمیکوبد،
از هر چه هست و نیست شاکی نمیشود،
از آدم ها فاصله نمیگیرد
از هیچ کس، دیگر متنفر نمیشود.
دیگر گریه نمیکند
غصه نمی خورد
از حرف کسی نمی رنجد.
دیگر شعر نمیخواند، موسیقی گوش نمیدهد،
به کسی زنگ نمی زند، کسی هم به او زنگ نمی زند.
دیگر صدایی، اتفاقی، بوی عطری، اسمی، زنگ تلفنی، نامه ای، خاطره ای، حرفی، رنگ پیراهنی
حواسش را پرت نمی کند.
آدم از یک جایی به بعد، دیگر منتظر نمی ماند،
دیگر عجله نمی کند، دیگر حوصله اش سر نمی رود، دیگر بی قرار نمی شود.
می دانی؟
آدم از یک جایی به بعد
فقط تماشا می کند ...

یار قدیمی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید