مریم براتی
قبراققبراق
مریم براتی

دیدم که تهِ نگاه تو خواستن است. انکار دلی مکن

دیدم که تهِ نگاه تو خواستن است. انکار دلی مکن

دیدم که تهِ نگاه تو خواستن است...
انکار دلی مکن که در دام من است
بیچاره دلت که ناگه افتاد به دام
درگوشه ی خلوت جگرت سوختن است




maryam_barati677@

مشاهده همه ی 2 نظر
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو

حتمأ این #پاییز هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده

 لینک

حتمأ این هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از و خاطراتِ آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پِ یک نقطه کم، ها پر از ترم اولی میشود که خیال میکنند جایی در حوالیِ صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتمأ رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتمأ دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نَمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتمأ من دوباره لایِ تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطراتِ مدرسه را مثلِ کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطراتِ روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانیِ کیکرز ، چند تازه به کتابخانه أم اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان میسازم ...
حتمأ این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را تویِ دست هایِ بزرگت میگیری و من خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه"
حتمأ ما
جایی در میانِ این روزهای تکراری
دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو

حتمأ این #پاییز هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده

 لینک

حتمأ این هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از و خاطراتِ آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پِ یک نقطه کم، ها پر از ترم اولی میشود که خیال میکنند جایی در حوالیِ صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتمأ رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتمأ دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نَمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتمأ من دوباره لایِ تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطراتِ مدرسه را مثلِ کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطراتِ روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانیِ کیکرز ، چند تازه به کتابخانه أم اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان میسازم ...
حتمأ این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را تویِ دست هایِ بزرگت میگیری و من خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه"
حتمأ ما
جایی در میانِ این روزهای تکراری
دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو

حتمأ این #پاییز هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده

 لینک

حتمأ این هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از و خاطراتِ آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پِ یک نقطه کم، ها پر از ترم اولی میشود که خیال میکنند جایی در حوالیِ صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتمأ رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتمأ دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نَمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتمأ من دوباره لایِ تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطراتِ مدرسه را مثلِ کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطراتِ روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانیِ کیکرز ، چند تازه به کتابخانه أم اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان میسازم ...
حتمأ این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را تویِ دست هایِ بزرگت میگیری و من خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه"
حتمأ ما
جایی در میانِ این روزهای تکراری
دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو

حتمأ این #پاییز هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده

 لینک

حتمأ این هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از و خاطراتِ آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پِ یک نقطه کم، ها پر از ترم اولی میشود که خیال میکنند جایی در حوالیِ صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتمأ رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتمأ دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نَمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتمأ من دوباره لایِ تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطراتِ مدرسه را مثلِ کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطراتِ روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانیِ کیکرز ، چند تازه به کتابخانه أم اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان میسازم ...
حتمأ این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را تویِ دست هایِ بزرگت میگیری و من خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه"
حتمأ ما
جایی در میانِ این روزهای تکراری
دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو

حتمأ این #پاییز هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده

 لینک

حتمأ این هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از و خاطراتِ آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پِ یک نقطه کم، ها پر از ترم اولی میشود که خیال میکنند جایی در حوالیِ صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتمأ رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتمأ دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نَمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتمأ من دوباره لایِ تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطراتِ مدرسه را مثلِ کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطراتِ روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانیِ کیکرز ، چند تازه به کتابخانه أم اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان میسازم ...
حتمأ این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را تویِ دست هایِ بزرگت میگیری و من خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه"
حتمأ ما
جایی در میانِ این روزهای تکراری
دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو
فَِقـَِـط بَِرَِاَِےَِتَِو

حتمأ این #پاییز هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده

 لینک

حتمأ این هم مثلِ همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از و خاطراتِ آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پِ یک نقطه کم، ها پر از ترم اولی میشود که خیال میکنند جایی در حوالیِ صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتمأ رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتمأ دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نَمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتمأ من دوباره لایِ تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطراتِ مدرسه را مثلِ کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطراتِ روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانیِ کیکرز ، چند تازه به کتابخانه أم اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان میسازم ...
حتمأ این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را تویِ دست هایِ بزرگت میگیری و من خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه"
حتمأ ما
جایی در میانِ این روزهای تکراری
دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید