**ســارا**
**ســارا**

روی #خاک  هرگز آرزو نکرده ام  یک #ستاره در #سراب آسمان شوم  یا

روی #خاک  هرگز آرزو نکرده ام  یک #ستاره در #سراب آسمان شوم  یا

روی  
هرگز آرزو نکرده ام 
یک  در  آسمان شوم 
یا چو  برگزیدگان 
همنشین خامش  شوم 
هرگز از  جدا نبوده‌ام 
با ستاره آشنا نبوده‌ام 
روی خاک ایستاده‌ام 
با تنم که مثل ء گیاه 
باد و آفتاب و آب را 
میمکد که  کند 
 ز میل 
بارور ز  
روی خاک ایستاده‌ام 
تا ستاره ها  کنند 
تا نسیمها  کنند 
از دریچه‌ام  میکنم 
جز  یک ترانه نیستم 

 نیستم 
جز طنین یک  آرزو نمیکنم 
در فغان  که پاکتر
از  سادهء غمیست 
آشیانه  نمیکنم 
در تنی که شبنمیست 
روی زنبق تنم 
بر جدار کلبه‌ام که زندگیست 
 کشیده اند 
مردمان رهگذر:
 تیرخورده 
شمع واژگون 
نقطه‌های ساکت پریده رنگ 
بر حروف درهم  
هر لبی که بر  رسید 
یک ستاره  بست 
در شبم که می‌نشست 
روی رود یادگارها 
پس چرا ستاره آرزو کنم ؟ 

این ترانهء منست 
- دلپذیر دلنشین 
پیش از این نبوده بیش از این

مشاهده همه ی 2 نظر
Banoo
Banoo

#پنجشنبه، با تمامِ حواسِ پنج گانه ام؛ #دوستت_دارم.‌

#پنجشنبه، با تمامِ حواسِ پنج گانه ام؛ #دوستت_دارم.‌

،
با تمامِ حواسِ پنج گانه ام؛
..‌.

چشمانت،
لبانت،
دستانت،
عطرِ تنت،
تپشهای بی امانِ قلبت،

به وادیِ می کشاند مرا.‌‌‌‌..

رخ گل
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مینا
مینا

هرگز #آرزو نکرده ام یک #ستاره درسراب آسمان شوم

هرگز #آرزو نکرده ام یک #ستاره درسراب آسمان شوم

هرگز نکرده ام
یک درسراب آسمان شوم
یا چو برگزیدگان
خامش فرشتگان شوم
هرگز از جدا نبوده ام
با ستاره نبوده ام

روی ایستاده ام
با تنم که مثل ساقهٔ
باد و آفتاب و آب را
می مکد که کند
ز میل
باروَر ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها کنند
تا نسیمها کنند

از دریچه ام می کنم
جز طنین یک نیستم
نیستم
جز طنین یک ترانه نمی کنم
در فغان که پاکتر
از سکوت غمیست
جستجو نمی کنم
در که شبنمیست
روی تنم

بر جدار ام که زندگیست
با خط سیاه
کشیده اند
مردمان :
تیر خورده
واژگون
نقطه های پریده رنگ
بر حروف در هم
هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره بست
در که می نشست
روی یادگارها
پس چرا ستاره کنم ؟

این ترانهٔ
- دلپذیر ، دلنشین
پیش از این بیش از این


برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
(◕^A҉r҉e҉f҉e҉^◕)
خوشتیپخوشتیپ
(◕^A҉r҉e҉f҉e҉^◕)

هرگز #آرزو نکرده ام یک #ستاره درسراب آسمان شوم

هرگز #آرزو نکرده ام یک #ستاره درسراب آسمان شوم

هرگز نکرده ام
یک درسراب آسمان شوم
یا چو برگزیدگان
خامش فرشتگان شوم
هرگز از جدا نبوده ام
با ستاره نبوده ام

روی ایستاده ام
با تنم که مثل ساقهٔ
باد و آفتاب و آب را
می مکد که کند
ز میل
باروَر ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها کنند
تا نسیمها کنند

از دریچه ام می کنم
جز طنین یک نیستم
نیستم
جز طنین یک ترانه نمی کنم
در فغان که پاکتر
از سکوت غمیست
جستجو نمی کنم
در که شبنمیست
روی تنم

بر جدار ام که زندگیست
با خط سیاه
کشیده اند
مردمان :
تیر خورده
واژگون
نقطه های پریده رنگ
بر حروف در هم
هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره بست
در که می نشست
روی یادگارها
پس چرا ستاره کنم ؟

این ترانهٔ
- دلپذیر ، دلنشین
پیش از این بیش از این


نظرات برای این پست غیر فعال است

این #شعر نیست نامه‌ی یک باغِ سوخته است زخمِ سکوت

این #شعر نیست نامه‌ی یک باغِ سوخته است زخمِ سکوت

این نیست نامه‌ی یک باغِ سوخته است
زخمِ سکوت روی دهان‌های * است*

باغی که برگ برگ فرو ریخت در قفس
که آسمان سربی‌اش افتاده از نفس

که ریشه‌هاش سوخته، خاکش است
خاکستر است آنچه که ماندست، ماتم است

این شعر نیست مرثیه اتفاق‌هاست
تاریخِ رو سیاهِ سکوتِ ‌هاست

یک انفرادی است که با من شده
من به وسعت این سرزمین شده

به بی پناهی ِ ِ چند توله گرگ
مثل سکوت...مثل غم و صبرِ تو بزرگ

این شعر نیست تاول خونیِ گرده است
که بیت بیت بعدِ تو خورده است

یک شمعِ روشن است ولی روی
رخت عزاست بر تن ِ باغی که مرده است

این سرنوشتِ خونیِ بغضِ نوشته‌ها
ِ دسته جمعیِ ما و فرشته‌ها

این شعر نیست سمفونیِ زار و زارهاست
رقص ِ ‌ها و تنِ چوبه دارهاست

این ‌های سوخته...باغِ تبر شده
این غم که از تحمل ِ من بیشتر شده

این نامه که روایت ِ خاکستر است و
این شعر نیست مرثیه‌ای بود بر

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
amin
آروم و عادیآروم و عادی
amin

بلاتکلیفی و سردرگمی بخشِ اعظمی از #رابطه هایمان شده است

بلاتکلیفی و سردرگمی بخشِ اعظمی از #رابطه هایمان شده است

بلاتکلیفی و سردرگمی بخشِ اعظمی از هایمان شده است...
اینکه همیشه هستیم،
منتظرِ آدمِ رفته ی زندگی مان..
که برگردد ؛
حالا به هر دلیلی بیاید و بگوید که است...
و تو تمامِ آغوشت را به روی خستگی و باز کنی
و چشم هایت را به روی هایی که زده ببندی...
چرا!؟
واقعا آدم ها اینقدر به ضربه خوردن علاقه دارند!؟
و یا اینکه آدم را به میرساند که دیگر هیچ چیز نمی فهمند!؟
همه زخم خورده ی آدم های رفتهِ ی زندگی مان شده ایم؛
همه یک مدت از زندگی مان را در حالتِ کما گذرانده ایم...
این حالت ها بعد از جدایی میتواند عادی باشد،
اما من تعجب میکنم
از اینکه تا به کی!؟
تا به کجا!؟
به خودت می آیی
و میبینی دیگر چیزی از خودت باقی نمانده است...
خودت را هم به دست سپرده ای
دارم فکر میکنم
آدمی که بعدها وارد زندگی مان میشود واقعا گناهی ندارد...
اگر به فکرِ خودمان نیستیم؛ به فکر آن آدم باشیم...!!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید