MEHREGAN
شیطونشیطون
MEHREGAN

روبروی هم چشم درچشم ساکت وصامت،درجزیره ذهنمان شناوربودیم؛فضای کافه مثل قفسی

روبروی هم چشم درچشم ساکت وصامت،درجزیره ذهنمان شناوربودیم؛فضای کافه مثل قفسی

روبروی هم چشم درچشم ساکت وصامت،درجزیره ذهنمان شناوربودیم؛فضای کافه مثل قفسی تنگ وخفقان آورشده بود ومنی که پربودم ازسوال هایی که جایی درست سرزبانم بلعیده میشد وسکوت تنهاصدای بینمان بود...
کلافه از وقتی که تلف میشد واویی که مثل یک مجسمه صامت وگیج بارنگ ورویی پریده ترازبرف های تلنبارشده میان خیابان های شهر تنهاخیره خیره نگاهم میکرد...
دیگرطاقتم تمام شدودل رابه دریازدم وگفتم
+نمیخوای تعریف کنی؟
واویی که گویی از یک بلندابه زمین پرتاب شده باشد سرجایش تکانی سخت خورد
-چیزی گفتی؟
کلافه ازماراتنی که بادل وزبانش راه انداخته بوداخم هایم به سختی درهم رفت
+دارم میگم این زجرتوچشمات واسه چیه؟باهاش حرف زدی؟مگه نمیخواستی دلیل رفتن یهوییشو بپرسی؟
رنگش بی روح ترازقبل شد وچشمانش پرشدن ازاشکهایی که منِ رفیقِ ده ساله باراولی بودکه میدیم ،صدایش میلرزید مثل آدمی که نفسهای آخررامیکشد،انگار جان ذره ذره ازتنش خارج میشد
-دیروز رفتم محل کارش چندساعت تموم زیربارش برف منتظرشدم اما هواتاریک شدو نیومد،واسه بارهزارم زنگ زدم به شماره ای که خیلی وقت بود جوابی جز خاموشی نداشت دل وزدم به دریا وراه افتادم سمت خونه پدریش
باید جوابمومیداد،یه توضیح بهم بدهکاربود...
اما...امااون کوچه دنج وهمیشه خلوت پربودچراغاوریسه هایی رنگارنگ! یادمه همیشه میگفت وقتی عروسم بشی کل شهرو چراغون میکنم،فکرکنم خبرداشت میرم که همه جارو ریسه بسته بود واسه اومدنم
امانه،،،دیدمش باهمون کت وشلواری که پشت ویترین دیدم وگفتم انگارواسه دامادی تو دوختن،دست تودست بود بادختری که من نبودم میون کل ودست کلی آدم لبخند به لب عروس نازشوازماشین پایین اورد،خوشحال بود
خیلی...فکرکنم دیگه نمیتونست بامن بخنده،،،نمیدونی مردهمیشه خوشتیپم چه ذوقی توچشماش بود
حالامعنی حرفای آخرشومیفهمم
ماواسه هم ساخته نشدیم
اون باید پرذوق ازخوشبختی باشه ومن محکومم به نداشتنش،
دیگه برام اصلا مهم نیست

حرفهاش مثل آواری روی سرم خراب شد واشکهام تنهاجواب مقابل این همه درد وبغض بود ومن ازچهره پرازرنجش فهمیدم ،دیگربرایش مهم نیست
نه او
بلکه خودش وزندگی که به یکباره تباه شد


‌من_سنگِ‌صبورِغمهام

pelak11
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید