جودی :)
جودی :)

#فریاد_بی_صدا #داستان رو به روی





رو به روی آینه نشسته بودم و داشتم موهامو شونه میکردم
یهو در بالکن پشت سرم محکم به دیوار برخورد کرد، شونه از دستم افتاد و سریع از جام بلند شدم
از توی آینه دیدم پرده تکون نمیخوره و بادی درکار نیست، با خودم گفتم حتما یه لحظه باد زده و رفته!

تو فکرام غرق بودمو سر جام میخکوب شده بودم
با صدای تق کوچکی، مور موری چندش وار تمام تنمو فرا گرفت و سریع رومو به سمت بالکن برگردوندم
کسی توی بالکن وایساده بود!
اما چجوری؟ چجوری اومده توی بالکن طبقه سوم؟!

سرتاپام میلرزید و دستم روی میز دنبال یه سلاح برای محافظت میگشت، بین چیزهایی که تا اون لحظه برام قشنگ بودن و الان کوچکترین ارزشی در نظرم نداشتن، ناامیدانه دنبال وسیله ای دفاعی میگشتم و پیدا نمیکردم

دستم به شیشه ی عطرم رسید و اونو محکم توی مشتم گرفتم
(- تو کی هستی؟) توی سرم این سوال میچرخید اما لبام خاموش بود
به زور از ته حنجره ام صدامو انداختم بیرون : ت..تو!
یه قدم به جلو برداشت و من لال شدم!
از هیبتی که داشت لال شدم!
قدش دو متر هم بیشتر بود
چون نمیتونست از در رد بشه، خم شد
همینطور به خم شدن ادامه داد تا جایی که دستاش رو روی زمین گذاشت!
حرکاتش رو میدیدم اما چهره اش از پشت پرده قابل تشخیص نبود
مخصوصا که موهای بلندش رو روی صورتش ریخته بود!

دستاش روی زمین بود و پاهاش خمیده نبودن!
با دست پرده رو کنار زد
بلند جیغ زدم ولی صدام در نیومد، انگار زیر آب جیغ میزدم
صورتش هنوز معلوم نبود
یهو سرشو بالا گرفت و یکی از چشماشو دیدم، سفیدی چشمش قرمز بود و سیاهی چشمش سفید!
پاهام وزنم رو تحمل نمیکردند روی زمین افتادم و با آخرین توانم شیشه عطر رو به سمتش پرتاب کردم

خندید و خس خس خنده اش که انگار سرفه میکرد، در گوشم پیچید

تماما لرزه بودم!

(- تو چی هستی؟) این سوال پررنگتر از تمام سوالات ذهنم بود، اما قبل از اینکه حتی تلاش کنم این رو بپرسم
با همان مدلی که دستهاش روی زمینو پاهاش استوار بود، به سمتم جهید!

و من آنقدر بلند جیغ زدم که از خواب پریدم...





بچه ها اگه خیلی نترسیدین به ترسناکی خودتون ببخشید{-15-}{-33-}

مشاهده همه ی 22 نظر
il-یگانه-همسفر؏شــقـــ |i
il-یگانه-همسفر؏شــقـــ |i

#داستان روزی گنجشکی عقربی را دید که در



روزی گنجشکی عقربی را دید که در حال گریستن است ،
گنجشک از او پرسید برای چه گریه میکنی؟
گفت میخواهم آن سمت رودخانه بروم نمیتوانم...
گنجشک او را روی دوش خود گذاشت
و پرید...
وقتی به مقصد رسید گنجشک دید پشتش میسوزد..
به عقرب گفت من که کمکت کردم برای چه نیشم زدی.؟
گفت خودم هم ناراحتم
ولی چکار کنم ذاتم اینه...!!

حکایت بعضی از ما آدمهاست.....

از دست رفیقان عقرب صفت
هم نشینی با مارم آرزوست

مراقب رفاقتهایمان باشیم🌷

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
جودی :)
جودی :)

#روزمرگی #داستان از خواب بیدار شدم، اما




از خواب بیدار شدم، اما چشمامو بسته نگه داشتم
وقتی از خواب بیدار میشم تا یه ساعت حوصله هیچی و هیچکسو ندارم
اگه کسی بیاد بالای سرم، عصبی میشم!

و فکر میکنم
به اینکه چجوری دارم میزنمش!

سرمو محکم به بالشت فشار میدم : تو حق نداری به این فکرا ادامه بدی، آخرش دیوونم میکنی!

اعصابم بیشتر بهم میریزه!
بلند میشم، راه میوفتم به سمت دستشویی، باید یه آبی به صورتم بزنم شاید حالم سر جاش بیاد...

دارم به چیزای خوب فکر میکنم! اما چیز خوبی پیدا نمیکنم؛
دیشب خوابم نمیبرد و امروز زود بیدار شدم. خواب خوبی ندیدم احساس میکنم یکیو توی خواب از دست دادم!

سرم تیر میکشه! فاصله ی اتاقم تا دستشویی چند قدم بیشتر نیست، اما انقدر افکارم سریع رخ میدن که انگار یه جا میخکوب شدمو راه نمیرم!

اونجاست که میفهمم زمان هیچ معنایی نداره.

زمان هیچ معنایی نداره و الان فقط اگه یکی حتی بهم نگاه کنه، ممکنه بکشمش! دوست ندارم تو این حال کسی منو ببینه، انگار افکارم اونقدر از صورتم مشخصه که میترسم هرکسی ببینه، بخونه!

چشمامو محکم میبندمو محکم تر باز میکنم، سعی میکنم به مسیرم زل بزنم و با کسی چشم تو چشم نشم...

قدمهام سفت شدن، احساس میکنم پشت هر قدمم پس لرزه ای هست!
از گوشه ی چشم میبینم کسی به من نگاه نمیکنه، انگار همینطور که من بدتر میشم، اونا هم مقاوم تر میشنو عادت میکنن!

بالاخره به مقصدم رسیدم، توی آینه ی روشویی به خودم نگاه کردم، اما خودمو ندیدم، باز هم ذهنم درگیر بود و فکرم اینجا نبود.

تلاش کردم خودمو به یاد بیارم؛ بالاخره دیدمش!
سرم تیر کشید...

چشمام برق میزد و دندونام چفت شده بود : مثل اینکه امروز حتی اگه صورتمم بشورم، قرار نیست حالم خوب بشه! امیدوارم وقتی دارم برمیگردم به اتاقم، کسی بهم نگاه نکنه، چون ممکنه ....



مشاهده همه ی 33 نظر
il-یگانه-همسفر؏شــقـــ |i
il-یگانه-همسفر؏شــقـــ |i

#داستان‌شب عارفی سی سال، مرتب

‌شب

عارفی سی سال،
مرتب ذکر می گفت:
استغفر الله
مریدی به او گفت: چرا این همه استغفار میکنی؟ ما که از تو گناهی ندیدیم!
جواب داد: سی سال استغفار من به خاطر یک *الحمداللهِ* نابجاست!

روزی خبر آوردند ...
بازار بصره آتش گرفته،
پرسیدم حجره ی من چه؟
گفتند حجره ی شما نسوخته؛ گفتم: الحمدلله...
معنی آن این بود که مال من نسوزد،
مال مردم ارتباطی به من ندارد!
آن الحمدلله از روی خود خواهی بود نه
خدا خواهی

چقدر از این *الحمدلله ها*
گفتیم و فکر کردیم که شاکر هستیم؟

به امید فردایی بهتر
🍃شب بخیر🍃

مشاهده همه ی 1 نظر
Rad007
آروم و عادیآروم و عادی
Rad007

#موجودى 💕داستان کوتاه

#موجودى 💕داستان کوتاه




💕داستان کوتاه

کارت بانكيم رو به فروشنده دادم و با خيال راحت منتظر شدم تا كارت بكشه، ولى در كمال تعجب، دستگاه پيام داد:

"موجودى كافى نمي‌باشد! "

امكان نداشت، خودم می‌دونستم كه اقلا سه برابر مبلغى كه خريد كردم در كارتم پول دارم.!!

با بی‌حوصلگى از فروشنده خواستم كه دوباره كارت بكشه و اين بار پيام آمد:

"رمز نامعتبر است."

اين بار فروشنده با بی‌حوصلگى گفت:
آقا لطفا نقداً پرداخت كنيد، پول نقد همراهتون هست؟!

فكر كنم كارتتون رو پيش موبايلتون گذاشتين كلاً سوخته...

در راه برگشت به خانه مرتب اين جمله‌ى فروشنده در سرم صدا ميكرد؛

"پول نقد همراهتون هست"؟

""خدايا...
ما در كارت اعمالمان كارهاى بسيارى داريم كه به اميد آنها هستيم مثلا عبادت‌هايى كه كرديم، دستگيرى‌ها و انفاق‌هايى كه انجام داديم و...

نكند در روز حساب و كتاب بگويند موجودى كافى نيست و ما متعجبانه بگوييم:
مگر می‌شود؟ اين همه اعمالى كه فكر می‌كرديم نيك هستند و انجام داديم چه شد؟!
و جواب بدهند:
اعمالتان را در كنار چيزهايى قرار داديد كه كلاً سوخت و از بين رفت...!""

""كنار «بخل»
كنار «حسد»
كنار « ريا»
كنار «بى‌اعتمادى به خدا»، كنار «دنيا دوستى» و ...

نكند از ما بپرسند:
نقد با خودت چه آورده‌اى؟ و ما كيسه‌هایمان تهى باشد و دستانمان خالى...""

* خدايا!
از تمام چيزهايى كه باعث از بين رفتن اعمال نيكمان مي‌شود به تو پناه می‌بریم.🙏 *

🍃🍃🍃

مشاهده همه ی 4 نظر
il-یگانه-همسفر؏شــقـــ |i
il-یگانه-همسفر؏شــقـــ |i

#داستان کوهنوردی تصميم گرفت، تنها قله کوه



کوهنوردی تصميم گرفت، تنها قله کوه را فتح کند، هوا سرد بود و کم کم هوا تاريک شد چيزی به فتح قله نمانده بود که ناگهان پایش روی سنگی "لغزيد" و "سقوط" کرد.
در آن لحظات که "مرگ" را حس می‌کرد، متوجه شد که طناب نجات به دور کمرش حلقه زده و وسط "زمين" و "آسمان" مانده است.
در آن تاریکی با درد و ترس و در سکوت، فرياد زد "خدايا" مرا درياب و نجاتم بده.
صدایی از درون خود شنید: چه می خواهی برايت بکنم؟
کوهنورد گفت: کمکم کن "نجات" پيدا کنم.
صدا گفت: آيا من می توانم تو را نجات دهم؟
کوهنورد گفت: البته که تو می توانی مرا کمک کنی چون تو خدایی و بر هر کاری توانایی.
صدای درونش گفت: پس "اعتماد" کن و آن طناب را ببر؛ اما کوهنورد ترس داشت، اعتماد نکرد و محکم‌تر چسبيد به طنابش.
چند روز بعد گروه نجات جسد منجمد و مرده کوهنورد را پيدا کردند که فقط يک متر با زمين فاصله داشت...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
❤ماه بانو❤
❤ماه بانو❤

#داستان ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﮐﺎﻧﺎﺩﺍ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ



ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﮐﺎﻧﺎﺩﺍ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﺯﺩﯾﺪﻥ ﻧﺎﻥ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺶ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭا ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﮐﺮﺩ: «ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ ﺑﻤﯿﺮﻡ!»

ﻗﺎﺿﯽ ﮔﻔﺖ: «ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ می‌دانی ﮐﻪ ﺩﺯﺩ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﻦ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ می‌دانم ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ آن را ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ می‌کنم.»

ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻗﺎﺿﯽ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺟﯿﺐ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﺑﺖ ﺣﮑﻢ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺷﻮﺩ. ﺳﭙﺲ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﻭ باید ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﯿﺪ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ می‌کنید ﮐﻪ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﻣﺠﺒﻮﺭ می‌شود ﯾﮏ ﻧﺎﻥ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﺪ.»

ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﺟﻠﺴﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ حدود پانصد ﺩﻻﺭ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ که ﻗﺎﺿﯽ آن را ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
il-یگانه-همسفر؏شــقـــ |i
il-یگانه-همسفر؏شــقـــ |i

#داستان ماجرای دختر جوان در اتاق خواب



ماجرای دختر جوان در اتاق خواب یکی ازشاهان ایران در ترکیه

نقل است ک شاهی تنها یک بار به عنوان یک فرمانروا به خارج سفر کرد و آن هم سفر به ترکیه بود . . .
وقتی که شاه در این سفر شب هنگام بعد از صرف شام و پذیرائی برای استراحت به اتاق خواب خود میرود در آنجا دختر جوان و زیبا روی تُرک را میبیند که منتظر اوست . . .
شاه با ناراحتی صدا میزند که کسی بیاید و میپرسد: این خانم اینجا چه میکند؟
آن فرد میگوید: که جناب "رییس جمهور" فرمودند این خانم تا صبح پیش شاه باشند تا شما شب را به تنهائی سر نکنید . . .
شاه از آن دخترخانم تُرک میخواهد که از اتاق بیرون رود . . . !!!
هنگامی که همراهان شاه از او میپرسند که چرا این دختر را از اتاق بیرون کردید شاه جواب میدهد:
اگر امشب را تا بامداد با این دختر سر میکردم، فردا "رییس جمهور شما " که به ایران می آمد . . . من کدام دختر ایرانی را پیش او میفرستادم ؟
همه دختران و زنان ایران ناموس من هستند!

مشاهده همه ی 10 نظر
il-یگانه-همسفر؏شــقـــ |i
il-یگانه-همسفر؏شــقـــ |i

#داستان اگر آرام بروید، زودتر میرسید



اگر آرام بروید، زودتر میرسید

تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و می‌خواست که آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: تا جاده چقدر راه است؟ پسر جواب داد: اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر. تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصول‌ها به زمین ریخت. تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر می‌گشت یاد حرف‌های پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.

✅ شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.

مشاهده همه ی 2 نظر