احمد
احمد

#داستان 🌟 حساب نجومی 🌟



🌟 حساب نجومی 🌟

🍏 که تمام شد مردم آرام آرام را ترک کردند.

🍏 (علیه السلام) بعد از لحظاتی بلند شد تا برود، به جمعیت نگاهی انداخت اما ابی الدرداء که همیشه برای نماز صبح می آمد را ندید…

🍏 دم در مسجد، خانم ابی الدرداء به امام (علیه السلام) سلام کرد.
حضرت از احوال همسرش پرسید که چرا امروز صبح به نیامده است، آیا اتفاقی برای او افتاده؟!

🍏 خانم ابی الدرداء با افتخار گفت: همسرم دیشب اصلاً نخوابید و از سر شب تا صبح مشغول عبادت بود و چون خسته بود، نماز صبحش را در منزل خواند و خوابید.
این را گفت و منتظر تحسین حضرت بود که...

🍏 امام (علیه السلام) فرمود: اگر از سر شب تا صبح می خوابید ولی نمازش را در مسجد به جماعت بجا می آورد ارزش و ثوابش بیشتر بود.
خانم ابی الدرداء سر به زیر انداخت و با تعجب راهی خانه شد.

📚 اصغر آیتی و حسن محمودی، پر پرواز ؛ ص 79 به نقل از بحارالأنوار، ج 85 ص 17.



هـمسفر عشـقـ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
❤59Asal❤
مهربونمهربون
❤59Asal❤

🖤🖤
🖤



👈 الگوى زندگى براى همه


💢دو همسر مهربان، على و فاطمه عليهماالسلام، كارهاى خانه را بين خود تقسيم كردند. حضرت فاطمه عليهما عهده دار شد كارهاى داخل خانه را انجام دهد؛ خمير درست كند، نان بپزد و خانه را جاروب كند و... و على عليه السلام نيز عهده دار شد كارهاى بيرون از خانه را انجام دهد؛ هيزم آورد و مواد خوراكى تهيه كند و...

💢روزى على عليه السلام به فاطمه عليهاالسلام گفت: فاطمه جان ! چيز خوردنى دارى؟ زهرا عليهاالسلام پاسخ داد: نه، به خدا سوگند! سه روز است، خود و فرزندانم حسن و حسين گرسنه ايم. على: چرا به من نگفتى؟ فاطمه: پدرم رسول خدا مرا نهى كرده كه از شما چيزى بخواهم و مى فرمود: هرگز از پسر عمويت چيزى مخواه اگر چيزى آورد بپذير وگرنه از او تقاضايى مكن !

💢على عليه السلام از خانه بيرون آمد در راه با مردى مواجه شد و مبلغ يك دينار از او قرض كرد تا غذايى براى اهل خانه تهيه كند، در آن هواى گرم مقداد پسر اسود را آشفته و پريشان ديد. پرسيد: مقداد! چه شده است؟ چرا در اين وقت از خانه بيرون آمده اى؟ مقداد: گرسنگى مرا از خانه بيرون كشانده است. نتوانستم گريه فرزندانم را تحمل كنم. امام عليه السلام: من نيز براى همين از خانه بيرون آمده ام و من اكنون اين دينار را وام گرفته ام، آن را به تو مى دهم و تو را بر خود مقدم مى دارم. آنگاه پول را به مقداد داد و خود دست خالى به سوى خانه برگشت.

💢وارد خانه كه شد، ديد رسول خدا نشسته و فاطمه هم مشغول خواندن نماز است و چيزى سر پوشيده در بينشان هست. فاطمه كه نمازش را تمام كرد، چون سر پوش را از روى آن چيز برداشت، ديدند ظرف بزرگى پر از گوشت و نان است. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: فاطمه جان ! اين غذا از كجا برايت آمده است؟ فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: از جانب خدا است و خداوند هر كه را بخواهد بى حساب روزى مى دهد.

💢در اين وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: مى خواهى داستانى كسى را كه مانند تو و فاطمه بوده است، بيان كنم؟ عرض كرد: بلى. فرمود: مثل تو مثل زكريا است، در محراب وارد مريم شد و غذايى نزد او ديد از او پرسيد: مريم ! اين غذا از كجا است؟ پاسخ داد: از جانب خدا است و خداوند هر كه را بخواهد بدون حساب روزى مى دهد.

💢امام باقر عليه السلام مى فرمايد: آنان يك ماه از آن ظرف غذا خوردند و اين ظرف همان است كه حضرت قائم (عج ) در آن غذا مى خورد و اكنون نزد ما است.

مشاهده همه ی 2 نظر
احمد
احمد

🔆 #پندانه 🔻 درسته طولانیه ولی حتما

🔆

🔻 درسته طولانیه ولی حتما بخونید

🔹۳۰ سال پیش خواستم برم شیراز. رفتم ترمینال و سوار اتوبوس شدم. صندلی جلوم زن و شوهری بودند که یه بچه تپل و شیرین سه یا چهار ساله داشتند.
اتوبوس راه افتاد. ۱۶ ساعت راه بود.

🔸طی راه بچه تپل و شیرین که صندلی جلو بود هی به سمت من نگاه می‌کرد و می‌خندید.
چند بار باهاش دالی بازی کردم و بچه کلی خندید. دست بچه یه کاکائو
که نمی‌خوردش، تو دالی‌بازی یهو یه گاز از کاکائو بچه زدم؛ بچه کمی خندید.
کمی بعد مادر بچه با خوشحالی به شوهرش گفت: ببین؛ بالاخره کاکائو را خورد.
دیدم پدر و مادرش خوشحالند؛ گفتم
بذار بیشتر خوشحال بشند.

خلاصه سه تا کاکائو را کم کم از دست بچه یواشکی گاز زدم و بچه هم می‌خندید.
مدتی بعد خسته شدم.
چشمم را بستم و به صندلی تکیه دادم که یهو ای وای ...

🔹مردم از دل پیچه، دل و روده‌ام اومد تو دهنم، سرگیجه داشتم، داشتم می‌ترکیدم.
دویدم رفتم جلو و به راننده وضعیت اورژانسی خودم را گفتم. راننده با غرغر تو یه کافه ایستاد.
عین سوپرمن پریدم و رفتم دستشویی و رفع حاجت کردم.
برگشتم و از راننده تشکر کردم و نشستم روی صندلی.

🔸اتوبوس راه افتاد، هنوز ۱۰ دقیقه نگذشته بود که دل پیچه شروع شد.
طوری شده بود که صندلی جلوی خودم را گاز می‌گرفتم. از درد می‌خواستم داد بزنم‌. چه دل پیچه وحشتناکی، تموم بدنم را می‌کشیدند، مردم خدا ...
دویدم پیش راننده و با التماس وضعیتم را گفتم.
راننده اومد اعتراض کنه که با صدای عجیبی که ازم در شد راننده زد بغل جاده و گفت: بدو داداش

🔹پریدم بیرون و دقایقی بعد برگشتم به اتوبوس و تشکر کردم.

🔸از درد داشتم میم‌ردم.
دهنم خشک شده بود و چشمام سیاهی می‌رفت.

رفتم روی صندلی نشستم.
گفتم چرا اینجوری شدم؟
غذای فاسد که نخورده بودم!

🔹دیدم دست بچه باز کاکائو هست.
از پدر بچه پرسیدم: بچه‌تون کاکائو خیلی می‌خوره؟
پدرش گفت: نه، کاکائو براش بده.
مادرش گفت:
حقیقت بچه‌مون یبوست داره، روی کاکائو مسهل مالیدم تا شاید افاقه کنه؛ تا حالام دو سه تا هم خورده ولی بی فایده بوده!

🔸من بدبخت خواستم ادامه بدم که یهو درد مجدداً اومد. می‌خواستم داد بزنم و کف اتوبوس غلت بزنم، رفتم پیش راننده؛ راننده با خشونت گفت: خجالت بکش؛ وسط بیابونه ماشین که شخصی نیست.
برو بشین!
مونده بودم بین درد و خجالت.

🔹یه فکری کردم؛ برگشتم پیش پدر و مادر بچه و گفتم: من هم یبوست دارم، میشه به من هم کاکائو بدید؟

🔸سه تا کاکائو مسهلی گرفتم و رفتم پیش راننده عصبی و با ترس و خنده گفتم: عزیز چرا داد میزنی؟ نوکرتم، فداتم؛ دنیا ارزش نداره؛ شما ناراحت نشو؛ جون همه ما دست شماست، معذرت می‌خوام. بیا و دهنت را شیرین کن‌!

🔹راننده هم که سبیل کلفت و لوطی بود، گفت ایول، دمت گرم، بامرامی، آخر مردای عالمی!
خلاصه، سه تا کاکائو را کردم تو دهنش و رفتم سر جام نشستم و از درد عین مار به خودم پیچیدم.

🔸 ۱۰ دقیقه نشده بود که راننده صدام کرد و گفت:
داداش؛ جون بچه‌ات چی به خورد من دادی؟ ترکیدم!

🔹داستان کاکائو و بچه را براش گفتم.
راننده زد بغل جاده و گفت بریم پایین.

🔸خلاصه تا شیراز هر نیم ساعت می‌زد کنار و می‌گفت: بریم رفیق!

🔹مسافرها هم اعتراض که می‌کردند راننده می‌گفت: پلیس راه گفته که یه گروه تروریست و نامرد توی جاده میخ ریختند؛ تند تند باید لاستیک‌ها را کنترل کنم که نریم ته دره!
ملت هم ساکت بودند و دعا به جون راننده می‌کردند.

🔸این را عرض کردم که بدانید برای رفع هر مشکلی باید همدرد مردم باشه تا حس کنه طرف چی می‌کشه ...

هـمسفر عشـقـ...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
❤59Asal❤
مهربونمهربون
❤59Asal❤

🔹️🔹️🔹️ 🔹️🔹️ 🔹️ #داستان

🔹🔹🔹
🔹🔹
🔹



👈 معجزه ای از امام باقر علیه السلام


🌷ابو بصیر از ارادتمندان خاص امام باقر علیه السلام بود و از هر دو چشم نابینا شده بود. می گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: شما فرزندان پیامبر خدا هستید؟ فرمود: آری.

🌷ابوبصیر: پیامبر خدا وارث همه انبیا بود. آیا هر چه آنها می دانستند پیغمبر هم می دانست؟ امام: آری. ابوبصیر: آیا شما می توانید مرده را زنده کنید و کور و بیمار مبتلا به پیسی را شفا دهید و از آنچه مردم می خورند و در خانه هایشان ذخیره می کنند خبر دهید؟ امام: آری، با اجازه خداوند.

🌷در این موقع حضرت به من فرمود: نزدیک بیا! نزدیک رفتم، به محض این که دست مبارکش را بر صورت و چشمم کشید، بیابان، کوه، آسمان و زمین را به خوبی دیدم.

🌷سپس فرمود: آیا دوست داری همین گونه بینا باشی تا نظیر سایر مردم در قیامت به حساب و کتاب الهی کشیده شوی و یا مانند اول کور باشی و به طور آسان وارد بهشت گردی؟ عرض کردم: مایلم به حال اول برگردم. آن گاه امام علیه السلام دست مبارکش را بر چشمم کشید، دوباره نابینا شدم.


📚 بحار ج 46، ص 244

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
یگانه‍ ے همسفر عشق
یگانه‍ ے همسفر عشق

#داستان یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی



یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند، پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چنتایی شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیله هامو بهت میدم و تو هم همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد ...
پسر بزرگترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه را به دختر داد، اما دختر کوچولو همانطور که قول داده بود تمام شیرینی ها رو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید... اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر میکرد که حتما دخترک هم یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه رو بهش نداده...
عذاب مال کسی است که صادق نیست...
و آرامش از آن کسانی است که صادقند.

لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی میکند، از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی میکنند!

پــریــ دریـــایـی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
صدای مدافعان
صدای مدافعان

💢داستان‌ ادامه‌دار و سوالات بی‌پاسخ در مورد ترور شهید فخری‌زاده

 لینک
💢داستان‌ ادامه‌دار و سوالات بی‌پاسخ در مورد ترور شهید فخری‌زاده

💢داستان‌ ادامه‌دار و سوالات بی‌پاسخ در مورد ترور شهید فخری‌زاده

🔹ماه گذشته ترور ناجوانمردانه مهندس فخری‌زاده، که به شهادت این دانشمند هسته‌ای کشورمان انجامید، همه ما را شوکه کرد.

🔹این حادثه تلخ البته جدا از اینکه یکی از سرمایه‌های منحصر به فرد کشور را از ما گرفت، سوالات بسیاری در مورد وجود فعالیت‌های موازی نهادهای امنیتی و تقابل میان فرماندهان این نهادها ایجاد کرد.

🔹این امری بود که پس از رسانه‌ای شدن خبر شهادت مهندس فخری‌زاده شاهدش بودیم و دیدیم که چگونه نهادهای رقیب به ارائه خبرها و تحلیل‌های ضد و نقیض از نحوه شهادت ایشان می پردازند و در داستان سرایی و اغراق، گوی سبقت را از هم می‌ربایند، و این شبه را ایجاد می‌کنند که نهادهای در داخل کشور هستند که تمایلی به روشن شدن ابعاد قضیه ندارند و با ایجاد یک سیل خبری و تحلیلی اغراق آمیز و غلط، می خواهند زوایای تاریک ماجرا را تاریک نگه دارند.

متن کامل این مطلب در 👇👇👇
sedayemodafean.org/akhbar/38660

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
صدای مدافعان
صدای مدافعان

💢داستان‌ ادامه‌دار و سوالات بی‌پاسخ در مورد ترور شهید فخری‌زاده

 لینک
💢داستان‌ ادامه‌دار و سوالات بی‌پاسخ در مورد ترور شهید فخری‌زاده

💢داستان‌ ادامه‌دار و سوالات بی‌پاسخ در مورد ترور شهید فخری‌زاده

🔹ماه گذشته ترور ناجوانمردانه مهندس فخری‌زاده، که به شهادت این دانشمند هسته‌ای کشورمان انجامید، همه ما را شوکه کرد.

🔹این حادثه تلخ البته جدا از اینکه یکی از سرمایه‌های منحصر به فرد کشور را از ما گرفت، سوالات بسیاری در مورد وجود فعالیت‌های موازی نهادهای امنیتی و تقابل میان فرماندهان این نهادها ایجاد کرد.

🔹این امری بود که پس از رسانه‌ای شدن خبر شهادت مهندس فخری‌زاده شاهدش بودیم و دیدیم که چگونه نهادهای رقیب به ارائه خبرها و تحلیل‌های ضد و نقیض از نحوه شهادت ایشان می پردازند و در داستان سرایی و اغراق، گوی سبقت را از هم می‌ربایند، و این شبه را ایجاد می‌کنند که نهادهای در داخل کشور هستند که تمایلی به روشن شدن ابعاد قضیه ندارند و با ایجاد یک سیل خبری و تحلیلی اغراق آمیز و غلط، می خواهند زوایای تاریک ماجرا را تاریک نگه دارند.

متن کامل این مطلب در 👇👇👇
sedayemodafean.org/akhbar/38660

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید