✘maryam✘
سرما زدهسرما زده
✘maryam✘

یه دختربچه ی تنها و بیکس بود واسه هیچکس مهم

یه دختربچه ی تنها و بیکس بود واسه هیچکس مهم

یه دختربچه ی تنها و بیکس بود
واسه هیچکس مهم نبود
زندگی هیچکس بهش وابسته نبود
سیگار میفروخت گوشه ی خیابون
روزی یدونه هم خودش میکشید...

وقتی یه روز مرد جوونی رو توی ماشین مدل بالاش کنار سگش دید که مشغول نوازش سگ بود ،
از ته دل آرزو کرد " سگ باشه " ....


___________________
مظلومانه ترین آرزو ،
" مهم بودنه "
___________________


بخونیدش...از معدود رمانهایی ک با تمام وسواسی ک در رمانها دارم ب دلم نشست. دختر کوچولوی هشت ساله ی شگفت انگیزی که در تمام سالهای نوجوونیش سعی داره سگ باشه...
و زیباترین دیالوگ داستان ،
جایی که زنگ خونه ی مرد جوون رو فشار میده و مرد میگه: کیه؟
و اون پاسخ میده:
من فلورم...سگِ خونه زاد...

گروه عاشقی
مشاهده همه ی 51 نظر