Ⓔⓗⓢⓐⓝ حس دلم
Ⓔⓗⓢⓐⓝ حس دلم

تو انگار خوب می‌دانستی که وقتش است. وقتِ آنکه بیایی

تو انگار خوب می‌دانستی که وقتش است. وقتِ آنکه بیایی

تو انگار خوب می‌دانستی که وقتش است.
وقتِ آنکه بیایی و به دنیای من رنگِ زندگی بپاشی.
میدانستی که دیگر وقت آن است که غم ‌هایم به سفری دور و دراز بروند و معنی خوشحالی را بیشتر از هرکس دیگری بفهمم.
انگار همه‌ی اینها را از قبل می‌دانستی!
و سرانجام از کوچه هایی که بوی شعر و پرتغال می‌دادند، آمدی، ماندی و من تازه فهمیدم که قبل از تو زندگی‌ام، چه قدر بی معنی بوده است...

هوادارن طلایی پوشان صفاهان
نظرات برای این پست غیر فعال است
Ⓔⓗⓢⓐⓝ حس دلم
Ⓔⓗⓢⓐⓝ حس دلم

تو انگار خوب می‌دانستی که وقتش است. وقتِ آنکه بیایی

تو انگار خوب می‌دانستی که وقتش است. وقتِ آنکه بیایی

تو انگار خوب می‌دانستی که وقتش است.
وقتِ آنکه بیایی و به دنیای من رنگِ زندگی بپاشی.
میدانستی که دیگر وقت آن است که غم ‌هایم به سفری دور و دراز بروند و معنی خوشحالی را بیشتر از هرکس دیگری بفهمم.
انگار همه‌ی اینها را از قبل می‌دانستی!
و سرانجام از کوچه هایی که بوی شعر و پرتغال می‌دادند، آمدی، ماندی و من تازه فهمیدم که قبل از تو زندگی‌ام، چه قدر بی معنی بوده است...

هوادارن طلایی پوشان صفاهان
نظرات برای این پست غیر فعال است
زهرا♥ارشد سرای شادی♥
آروم و عادیآروم و عادی
زهرا♥ارشد سرای شادی♥

من نمی‌توانم مثل پیکاسو برایت نقاشی بکشم نمی‌توانم مثل حافظ

من نمی‌توانم مثل پیکاسو برایت نقاشی بکشم نمی‌توانم مثل حافظ

من نمی‌توانم مثل پیکاسو برایت نقاشی بکشم
نمی‌توانم مثل حافظ و مولانا شعر بگویم یا مثل فروغ احساسات را در کلمات جاری کنم
نمی‌توانم به زیبایی شوپن برایت پیانو بنوازم و همچون بتهوون سونات‌های شگفت انگیز خلق کنم
نمی‌توانم مانند ناپلئون با تکیه بر عشقت کشورها را فتح کنم یا مثل فرهاد برایت کوه بکنم
صدایم همچون صدای شجریان دلنشین نیست و نمی‌توانم مانند شاملو عاشقانه‌هایم را نجوا کنم
اما می‌توانم مثل مجنون برایت بمیرم،
مثل نجار محلمان بنا کننده شادی‌هایت باشم،
به زیبایی داوینچی برای لب‌هایت لبخند بکشم و مثل رفتگرها هر شب غم‌هایت را جمع کنم و بیرون بریزم
من می‌توانم مثل خودم باشم
می‌توانم با دستان خالی، دوستت داشته باشم...




نویسنده

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Sმოἶɾმ
ورزشکارورزشکار
Sმოἶɾმ

مامان بزرگم،حرفای قشنگی میزد. ازون حرفایی که تا برات

مامان بزرگم،حرفای قشنگی میزد. ازون حرفایی که تا برات

مامان بزرگم،حرفای قشنگی میزد.
ازون حرفایی که تا برات اتفاق نیوفتن درکشون نمیکنی.همونایی که باید تجربه‌شون کنی حتما تا بفهمی چی میگن.
یادمه می‌گفت: مادر، میدونی چرا آدما تو سن بالا آلزایمر می‌گیرن؟
منم می‌خندیدم می‌گفتم:خب بالاخره سن که بالا بره مریضی های مختلف هم میاد باهاش دیگه. نمیدونم دلیلشو. شما مگه میدونین؟
می‌گفت:از سن بالا و پیری نیست،هر کی بیشتر بدونه زودتر آلزایمر می‌گیره.
خندم می‌گرفت از این حرفاش.بهش می‌گفتم:مامان بزرگ هر چی شما بگی ولی اینطوری نیستا.
جواب می‌داد:گوش کن به من دختر، همینه. علم پیچیدش کرده وگرنه همینه. آدم وقتی زیاد بدونه همه چیزو وقتی ذهنش پر بشه از فکر و خیال، وقتی سرش دیگه جا نداشته باشه واسه فهمیدن، یهو همه چیز می‌پره از سرش. آلزایمر میاد سراغش راحتش میکنه.سنشم مهم نیست. بیشتر سن بالا ها بهش دچار میشن چون بیشتر غم و غصه و دلشوره داشتن و بیشتر وقت داشتن که یاد بگیرن و بدونن.
من بهت میگم جوری زندگی کن که مغزت بتونه دووم بیاره. ندونستن آرامش داره دختر.
میدونی، من الان متوجه حرفش میشم.حالا می‌فهمم چی می‌گفته.من نمیتونم همه چیزو فراموش کنم و دوباره برگردم بهت و کارایی که کردی رو از ذهنم پاک کنم. همیشه تو ضمیر ناخودآگاهم هر وقت ببینمت یادم میوفته کاراتو و این جریان آزارم میده و فکرمو درگیر میکنه. اگر آلزایمر همین روزا بیاد سراغم خیلی خوبه میشه.چون همه کارات از یادم میره و یه ذهن خالی و آروم میمونه واسم و دوباره همه چیز مثل قبل میشه؛ با این تفاوت که من ارامش دادم و دیگه هیچی یادم نیست.
کاش فراموشی یه گزینه بود تو زندگی.
راحتمون میکرد از فکر و خیال...


برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
MUHAMM@D
آروم و عادیآروم و عادی
MUHAMM@D

درون هر کدام از ما تکه ای کویر وجود دارد

درون هر کدام از ما تکه ای کویر وجود دارد

درون هر کدام از ما تکه ای کویر وجود دارد.
کویری که از نداشتن‌ها و نرسیدن‌ها،
از خواستن‌هایی که به ناتوانی ختم شد،
از ترس‌های ممتد و خستگی‌های ته نشین شده مان به وجود آمده است.
قسمتی از هر کدام از ما کویری خشک و بی روح دارد که از تمام حرف های نگفته به وجود آمده است.
حرف هایی که روزی با بغض دفنشان کردیم اما امروز در گوشه ای از وجودمان مثل شن های سرگردان میرقصند.
کاش کسی بیاید و تمام خاک های وجودمان را بتکاند
کسی که حرف های مارا بشنود
کسی که بودن را بلد باشد
تا از دل تمام آدم ها
هر چه کویر است پاک شود.

بــزن بــــاران
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مریم *مدیرسرای شادی*
آروم و عادیآروم و عادی
مریم *مدیرسرای شادی*

آدما بعضی وقتا نیاز دارن که یه مدت فاصله بگیرن از

آدما بعضی وقتا نیاز دارن که یه مدت فاصله بگیرن از

آدما بعضی وقتا نیاز دارن که یه مدت فاصله بگیرن از همه چیز و همه کس.
دور بشن از مشغله ها و دردسر های روزانه شون.
برن یه جایی که کسی پیگیرشون نباشه،
منتظرشون نباشه؛
جایی که لازم نباشه دلیل حال بدشون رو توضیح بدن واسه کسی
.هیچ کس و هیچ چیز هم نمیتونه حالشون رو خوب کنه به جز "تنهایی" 
یه وقتایی همه چیز گره میخوره به هم و حل شدنی نیست
.آدم غرق میشه تو فکر و خیال.
من میگم باید چند وقت دور شد از همه چیز
و بعد پر انرژی و پر قدرت برگشت و تک تک گره ها رو باز کرد.
احترام بذارید به خلوت آدما
.بذارید یه مدت فاصله بگیرن و پناه ببرن به تنهایی و نیروشونو دوباره به دست بیارن.
تنهایی" کارشو خیلی خوب بلده.
..😎 

ســـرای شــادی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
nastaran
شادشاد
nastaran

درون هر کدام از ما تکه ای کویر وجود دارد

درون هر کدام از ما تکه ای کویر وجود دارد.
کویری که از نداشتن‌ها و نرسیدن‌ها،
از خواستن‌هایی که به ناتوانی ختم شد،
از ترس‌های ممتد و خستگی‌های ته نشین شده مان به وجود آمده است.
قسمتی از هر کدام از ما کویری خشک و بی روح دارد که از تمام حرف های نگفته به وجود آمده است.
حرف هایی که روزی با بغض دفنشان کردیم اما امروز در گوشه ای از وجودمان مثل شن های سرگردان میرقصند.
کاش کسی بیاید و تمام خاک های وجودمان را بتکاند
کسی که حرف های مارا بشنود
کسی که بودن را بلد باشد
تا از دل تمام آدم ها
هر چه کویر است پاک شود.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
MUHAMM@D
آروم و عادیآروم و عادی
MUHAMM@D

پاییز را ببین. مثل زن ها نیست؟ هر دقیقه

پاییز را ببین. مثل زن ها نیست؟ هر دقیقه

پاییز را ببین.
مثل زن ها نیست؟
هر دقیقه می‌بارد، می‌خروشد، آرام می‌گیرد، سرد و گرم میشود و گاهی هم سردرگم؛ انگار تکلیفش با خودش مشخص نیست.
خسته که میشود از رنگِ سبز، تغییر دکوراسیون می‌دهد، قلم مو را بر میدارد و زرد و قرمز میکند پیراهنِ درختان را.
غروب های جمعه اوج احساستش است. بی منطق و بی خیال، آنقدر شعر غمگین می‌خواند که حالِ آسمانش خاکستری و ابری ‌می‌شود.
وقتی که به یاد ظلمتِ زمستانِ سرد می افتاد، رقص کنان و لبخند زنان، از فرصت استفاده میکند و ساز گرما میزند.
همیشه رفتن ها و ناراحتی ها را پشت نقاب زرد و نارنجی خود پنهان میکند، رژ قرمز میزند،لبخند همیشگی اش را به رخ سرما میکشد و رسالتش این است که گاهی با زبان باد و رقص برگ ها این مهلکه را برای ما قابل تحمل سازد. غروب ها هم بی حوصلگی می‌آید سراغش و درد و غم ها و حرف های نگفته اش را آنقدر میبارد تا خالی شود.
پاییز،
زنی‌‌ست با رژ قرمز، پالتو نارنجی، زیبایی وصف نشدنی و لبخند هایی که پشتشان هزاران درد، پنهان شده است...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید

آدم باید قبل از دوست داشتنِ دیگران،اولِ اول عاشق خودش باشه

آدم باید قبل از دوست داشتنِ دیگران،اولِ اول عاشق خودش باشه

آدم باید قبل از دوست داشتنِ دیگران،اولِ اول عاشق خودش باشه.
بشینه گاهی با خودش خلوت کنه، ببین دلش از چه کسایی گرفته؟
خودشو بفهمه،ببینه دلش چی میخواد؟
حالش با چی خوب میشه؟
آدم باید بتونه خودش حالِ بدِ دلشو خوب کنه
بسازه شادی رو...
خنده رو زمزمه کنه ،بغل کنه تیکه های شکسته وجودشو.
خودتونو باید خوبِ خوب دوست داشته باشید تا بعدش بتونید به دیگران عشق بورزید.
گاهی وقتا خودتونو بزارید تو اولویت...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
(ⓑⓘⓙⓐⓝ)
آروم و عادیآروم و عادی
(ⓑⓘⓙⓐⓝ)

من نمی توانم مثل پیکاسو برایت نقاشی بکشم. نمی توانم

من نمی توانم مثل پیکاسو برایت نقاشی بکشم. نمی توانم

من نمی توانم مثل پیکاسو برایت نقاشی بکشم.
نمی توانم مثل حافظ و مولانا شعر بگویم یا مثل فروغ احساسات را در کلمات جاری کنم.
نمی توانم به زیبایی شوپن برایت پیانو بنوازم و همچون بتهوون سونات های شگفت انگیز خلق کنم.
نمی توانم مانند ناپلئون با تکیه بر عشقت کشور ها را فتح کنم یا مثل فرهاد برایت کوه بکنم.
صدایم همچون صدای شجریان دلنشین نیست و نمی توانم مانند شاملو عاشقانه هایم را نجوا کنم.
اما می توانم مثل مجنون برایت بمیرم،
مثل نجار محلمان بنا کننده شادی هایت باشم،
به زیبایی داوینچی برای لب هایت لبخند بکشم و مثل رفتگر ها هر شب غم هایت را جمع کنم و بیرون بریزم.
من می توانم مثل خودم باشم.
می‌توانم با دستان خالی، دوستت داشته باشم...


برای ارسال اولین نظر کلیک کنید