mohsen
خنگخنگ
mohsen

@sarnevesht_64 عالَم همچون آینه اگر در

.

@sarnevesht_64
عالَم همچون آینه

اگر در برادرِ خود عیبی می‌بینی، آن عیب در توست که در او می‌بینی.
عالَم همچون آینه است، نقشِ خود را در او می‌بینی ... آن عیب را از خود جدا کن، زیرا آن چه از او می‌رنجی، از خود می‌رنجی....

گفت: پیلی را آوردند بر سرِ چشمه‌ای که آب خورَد. خود را در آب می‌دید و می‌رَمید.
او می‌پنداشت که از دیگری می‌رمد، نمی‌دانست که از خود می‌رمد....

همه اخلاق بد از ظُلم و کین و حَسد و حرص و بی‌رحمی و کِبر چون در توست نمی‌رنجی، چون آن را در دیگری می‌بینی می‌رمی و می‌رنجی.
پس بدان که از خود می‌رمی و می‌رنجی....


مشاهده همه ی 5 نظر
ღೋ الــــــــــهـــــــه ೋღ
کتک خوردهکتک خورده
ღೋ الــــــــــهـــــــه ೋღ

💠🔷🔷💠🔹🔹
🔷
🔹

امید از حق نباید بریدن‏؛
امید سر راه ایمنى است .اگر در راه نمی روى بارى سر راه را نگاه‏دار.
مگو که کژی ها کردم. تو راستى را پیش گیر هیچ کژى نماند
راستى همچون عصاى موسى است، آن کژی ها همچون سِحرهاست، چون راستى بیاید همه را بخورد.



المــاس هــای درخشــان
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
alirza
مهربونمهربون
alirza

در کتاب #فیه_ما_فیه، مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی گفته است که جوانی

در کتاب ، مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی گفته است که جوانی به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد.
دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند. اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: چرا این چنین خالی در چهره خود داری؟
معشوقه او گفت: این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای
جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.
لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟
معشوقه او گفت: این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی
جوان عاشق می‌گوید: خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم
لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده...؟
گویی شکسته است
معشوقه جواب می‌دهد: شکستگی دندان پیشین من مربوط به در دوران کودکی‌ من است، و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید.
به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه جدا میشود تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: این بار دیگر نزد من باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است
جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود معشوقه‌اش می‌گوید: آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و فقط بخاطر خودم می آمدی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی
از تو درخواست می‌کنم دیگر نزد من برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی. جوان قبول نمی‌کند و بار دیگر باز می‌گردد، ولی این بار در دریا غرق می‌شود

مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد؛ مولانا می‌گوید: تمام زندگی شما مانند این داستان است.
زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید.
دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید و از خوبی ها و زیبایی ها غافل میشوید. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید.

مشاهده همه ی 2 نظر
ღೋ الــــــــــهـــــــه ೋღ
کتک خوردهکتک خورده
ღೋ الــــــــــهـــــــه ೋღ

مجنون را گفتند: که از لیلی خوب ترانند بر تو بیاریم

مجنون را گفتند: که از لیلی خوب ترانند بر تو بیاریم.
او می گفت: که آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم و لیلی صورت نیست!
لیلی به دست من همچون جامی است، من از آن جام شراب می نوشم.
پس من عاشق شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قَدَح است.

از شراب آگاه نیستید!


مشاهده همه ی 1 نظر
dajma
آروم و عادیآروم و عادی
dajma

مولانا می‌گوید: در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی

مولانا می‌گوید: در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی

مولانا می‌گوید: در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست، تنها یک چیز را نباید از یاد برد:
تو برای کاری به دنیا آمدی که اگر آن را انجام نرسانی، هیچ کاری نکرده‌ای.

از آدمی کاری برمی‌آید که آن کار نه از آسمان برمی‌آید و نه از زمین و نه از کوه‌ها. اما تو‌ می‌گویی کارهای زیادی از من بر می‌آید، این حرف تو به این می‌ماند که شمشیر گرانبهای شاهانه‌ای را ساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشته‌ام؛
یا این که در دیگی زرین شلغم بار کنی یا کارد جواهر نشانی را به دیوار فرو ببری و کدوی شکسته‌ای را به آن آویزان کنی.
این کار از میخی چوبین نیز بر می‌آید.

خود را این قدر ارزان مفروش که بسیار گرانبهایی!
بهانه می‌آوری که من با انجام دادن کارهای سودمند روزگار می‌گذرانم. دانش می‌آموزم، فلسفه و فقه و منطق و ستاره شناسی و پزشکی می‌خوانم، اما اینها همه برای توست و تو برای آن‌ها نیستی.

اگر خوب فکر کنی در می‌یابی که اصل تویی و همه‌ی اینها فرع است.
تو نمی‌دانی که چه شگفتی‌ها و چه جهان‌های بیکرانی در تو موج می‌زند.



برای ارسال اولین نظر کلیک کنید