مهرناز وفا
مهرناز وفا

خون سبز و آبی از رگهای صحرا رفته است نغمه

خون سبز و آبی از رگهای صحرا رفته است نغمه

خون سبز و آبی از رگهای صحرا رفته است
نغمه و موسیقی و آواز و آوا رفته است


شد همه جنبندگان از جنس فولاد و چدن
روح از چشمانشان سوی ثریا رفته است


خانه ات مانند نیما گم شده در ابرها
آسمان آبی ام تصویر حورا رفته است


چشمهای سولقان همرنگ سنگ آذرین
از میان چشمها ،،شب،، رنگ دریا رفته است


جای گل گلدان ما بوی گل رس می دهد
بوی حسن یوسف و گلهای مینا رفته است


آه تنگ خالی و تنگ و کدر بر روی طاق
ماهی سرخت به دریای پریها رفته است

اُردیبهشت
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید