MUHAMM@D
آروم و عادیآروم و عادی
MUHAMM@D

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم. یکی از برگه های

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم. یکی از برگه های

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»

چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......
فقط سرد بود....

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
MUHAMM@D
آروم و عادیآروم و عادی
MUHAMM@D

آن اول که نمی‌دانستم لپ‌هایش گُلی است، کاپشن قهوه‌ای روشن می‌پوشد

آن اول که نمی‌دانستم لپ‌هایش گُلی است، کاپشن قهوه‌ای روشن می‌پوشد

آن اول که نمی‌دانستم لپ‌هایش گُلی است، کاپشن قهوه‌ای روشن می‌پوشد و چند تار موی ریز و شکسته از زیر معقنه اش می‌ریزد بیرون. پیش خودم هزارجور تصویر ازش ساخته بودم. اما بیشتر شبیه «مهرانه» بود توی «خانه سبز»، وقتی خسرو صدایش می‌کرد «عاطفه». من موهام را مثل خسرو درست می‌کردم آن وقت‌ها، کمی‌اش را می‌ریختم توی پیشانیم، شبیه نیم‌دایره‌ای کوچک و راه که می‌رفتم، خوشم می‌آمد که شبیه یال اسب‌های ترکمن، بالا می‌رفت و دوباره پهن می‌شد روی پیشانیم.
و عادت کرده بودم دستم را فرو کنم توی موهام، مثل وقتی که خسرو عصبانی بود یا نبود و می‌گفت «قهرباش، اما حرف بزن.» من همیشه باهاش توی خیالم حرف می‌زدم، اما نمی‌دانستم چه شکلی یا کجاست. فقط اسمش را توی روزنامه دیده بودم. روزنامه کنکور که کنار هر اسمی، کد قبولی رشته‌ای را نوشته بود.
من، دور اسم تمام هم رشته‌ای‌هایم دایره کشیده بودم. دور اسم عاطفه‌هم. وقتی رفتیم توی کلاس، چشم گرداندم دنبالش. که نبود. و نیامد. تا وسط های ترم، که عطر شیرین زنانه‌ای پیچید توی راهرو، و او با پدرش از پله ها دوید بالا. و من بی‌آنکه بخواهم اسمش را صدا زدم که باباش برگشت و چشم غره رفت و خودش اخم‌هاش را داد توی هم، و تازه آن وقت بود که انار گونه‌هاش را دیدم و قهوه‌ای تیره‌ی چشم‌هاش و تب کردم. داغ. پر هذیان.
تنم انگار لباس‌ خیس روی بند بود که توی شرجی خوابگاه نزدیک دریا، خشک نمی‌شد از عرق. و صدایم، گرفته بود، گویی که خسرو، با همان خش توی گلو و وقتی زیر لب می‌گفتم عاطفه، کبوترهای سفید و قهوه‌ای سرشان را به دیواره‌های قلبم می‌کوبیدند از بی‌قراری دیدار دوباره‌اش. چه داستان ناگفته پر اندوهی. انگار که قرن‌ها گذشته و همه کبوترها و اسب‌های ترکمن و ماهی‌های دریا مرده‌اند، عاطفه جایی در میان جنگل‌های شمال، گم شده؛ و خسرو دیگر پیش‌مان نیست که برای‌ مان بگوید: حالا کجایی؟... باوفا... گذاشتی رفتی... بی‌خداحافظی.. تو که اهل سلام بودی...

.
.
.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
MUHAMM@D
آروم و عادیآروم و عادی
MUHAMM@D

پرسیده بودی چرا رهایت نمی‌کنم؟ من آن موقع ذره‌ای جذاب نبودم

پرسیده بودی چرا رهایت نمی‌کنم؟ من آن موقع ذره‌ای جذاب نبودم

پرسیده بودی چرا رهایت نمی‌کنم؟ من آن موقع ذره‌ای جذاب نبودم و هیچ صدای خوشی نداشتم و حتا اندکی دلبری نمی‌دانستم، همان‌طور که حالا. سرخ شدم. لبو. پشت موهام عرق گذاشت. لب‌هام لرزید و ماهی‌های ریز، معده‌ام را گاز گرفتند. بریده بریده گفتم خب...چون دوستت دارم.
و به خیالم آمد که لابد دلت می‌ریزد با این اعتراف نابهنگام که نه دیر بود نه دور، و تو، مثل معشوقه‌ی افشین که او را درجا بوسیده بود و گفته بود من‌هم، صورتت را می‌آوری جلو. دستت را دور گردنم حلقه می‌کنی، نگاه داغت را می‌ریزی میان تن تف دیده‌ام و چیزی می‌گویی. حرف دلدارانه‌ای.

اما آنجا، زیر آجرهای به آسمان کشیده آرامگاه قابوس بن وشمگیر، میان گل‌های زرد بدشگون باغچه‌های دایره‌ای، در آمدی که اولی نیستم و آخری. که خیلی‌های دیگر نیز دوستت دارند. کلماتت را حرف به حرف شلیک کردی. سرد. تیز. کشنده. من با هر آوایی یکبار مردم به اجبار و زنده شدم برای تماشای تمشک لب‌هات، به اختیار.
و لابد، پیش خودت نگفتی مرد است. غرور دارد. قلبش ترک برمی‌دارد از این همه نخواستنت؛ از این بمباران شوم واژه‌های دلهره آور، که برداشت. ریز ریز شد. ذره ذره. و سال‌هاست مثل انبانی پر از سکه‌های خرد، صدا می‌دهد. صداهای اضافه. دکترم گمان می‌برد آریتمی‌است. نوار قلبم را علامت می‌زند که این‌جاها و این جاها امواجی غیرعادی دارد. ‌می‌گوید باید اکو کنم.
من نمی‌خواهم برایت تصویر کنم که موسیقی هول‌آور تپیدن قلبی شکسته چطور می‌پیچد توی اتاقک سرد پزشک بداخلاق بی حوصله پیر، و غر می‌زند به جان هیکل بدریخت و سینه‌های افتاده‌ی مردی میانسال و افسرده که منم، اما دوست‌دارم بدانی که سال‌هاست یک موسیقی، یک‌موسیقی غمگین، تو را به‌خاطرم می‌آورد.
تو را توی جنگل‌‌ انبوه و پر اندوه شیرآباد، که چندک زده بودی پای ماهیتابه بزرگ پر از روغن ترکمنی، و تخم مرغ‌ها را با وسواس می‌شکستی، که ناهار هم‌کلاسی‌های دانشگاه‌مان شود، دانشجوهایی که گرسنه بودند و خسته، از کار عملی توی سیلویی قدیمی، من مشتاق تماشای تو بودم، حیران نگاهت، و کمی دورتر، زیر سپیداری تازه رسته و آسمان یکدست بی‌ابر، از پرایدی لکنتی صدای تنهایی می‌خواند از زبان من، از زبان همه ناکام‌های تاریخ که اگه یه روزی نوم تو ، تو گوش من صدا کنه....
. .
.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
MUHAMM@D
آروم و عادیآروم و عادی
MUHAMM@D

#یک_عاشقانه_ناآرام . #قسمت_اول . صدای تق تق کفشهای

#یک_عاشقانه_ناآرام . #قسمت_اول . صدای تق تق کفشهای


.
.
صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش که تو راهروی دانشگاه پیچید، ضربان قلبم تندتر شد. امروز باید کار را یک سره می کردم و بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم. ساقه گل رز کوچیکی که از باغچه ی پشت خوابگاه چیده بودم رو توی دستم فشار دادم. می دونستم از نگاه هام، از لرزیدن دستام، از لاس زدن های الکیم فهمیده که چقدر دوستشدارم. می دونستم که می دونه ولی اون سگ چشم هاش جوری وحشی بود که هیچ وقت جرأت نکرده بودم برم سمتش. منی کة شجاعانه ترین کار زندگیم نشستن روی نزدیکترین صندلی کلاس به عاطفه بود. عاطفه، عاطفه.

توی این چهار سال هیچ وقت برام فرقی نکرد که کجای کلاس می شینه؛ بالاش، پایینش، هر جاش، همین که می تونستم کنارش بشینم و بوی عطر بهارنارنجی که از زیر مقنعه اش می اومد رو بو کنم، دنیام حنایی می شد. بعضی وقتها، فکر می کردم زیرزیرکی داره نگاهم می کنه. انگار که به آبی نگاهش و مژه های بلندش، چند تن وزنه آویزون بود. اون وقت درست وسط همون جزوه ای که استاد می گفت، بزرگ، بزرگ می نوشتم: ؟
اون وقتا من خوش خط ترین پسر کلاس بودم و روزی نبود که جزوه ام بین پسرها و دخترها دست به دست بشه، اما اون ترجیح می داد جزوه ی پاره پوره ی یکی دیگه از پسرها رو بگیره. یکی که یا ازم بدش می اومد، یا باهام دشمن. همه آرزوم این شده بود که یه بار بهم بگه میشه جزوه تون رو بگیرم؟
.
صدای رسیدنش هر لحظه بلندتر می شد. دلهره و دلشوره و هر چی توش دل بود، نفسمو بند می آورد.این وسط، آدمک بدبین توی مغزم، یقه ی خیالاتمو گرفته بود و مرتب داشت دلمو خالی می کرد. عرقمو پاک کردم و دستمو گذاشتم روی پاهام که نلرزه. چندبار به خودم فحش دادم که ای تف تو ذات لعنتی ترسوت! آروم باش! آروم...
دوباره فکر و خیال افتاده به سرم. اصلا وقتی صدای پاش رو می شنیدم، مغزم قفل می شد و دیگه هیچ کدوم از قول و قرارهایی که با خودم گذاشته بودمو یادم نمی اومد. یهو وقتی دیدم از پیچ راهروی بالا دور زد...

مشاهده همه ی 2 نظر
(ⓑⓘⓙⓐⓝ)
آروم و عادیآروم و عادی
(ⓑⓘⓙⓐⓝ)

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم. یکی از برگه های

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.» چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»... گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»... خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»... نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،...... فقط سرد بود....



┅┄ ❥❤❥ ┄┅┄😔😐😑

مشاهده همه ی 17 نظر
bittersweet-ending
مهربونمهربون
bittersweet-ending

به عسل آموخته‌ بودیم که در جواب «حالت چطوره؟» بگوید «عالی.»

به عسل آموخته‌ بودیم که در جواب «حالت چطوره؟» بگوید «عالی.»

به عسل آموخته‌ بودیم که در جواب «حالت چطوره؟» بگوید «عالی.» و همیشه هم گفته بود. حتا وسط گریه و دل‌درد‌ و آزمایش‌دادن. دیروز که از خواب بیدار شد، فهمیدم مثل همیشه سرحال نیست. گفتم «بابا. حالت چطوره؟» گفت «عالی.» و بعد اضافه کرد: «نه. عالی، نه.» گفتم «باید بگی عالی.» گفت «عالی، نه.»

و این ترکیب غریب را خودش کشف کرده. خودش که لابد خواسته به ما بگوید حال من خوب نیست. درک کنید. انقدر بی‌خود باهام ور نروید. ماچم نکنید. مجبورم نکنید برقصم. بعد، رفت اتاق بازیش، عروسکش را بغل گرفت و آمد پیش ما. گفت «شیر.شیر.» و یکی دو ساعتی، تو حال خودش شیشه را می‌مکید تا اخلاقش آمد سر جا و نشست روی سینه‌ی من و چندباری بالا پایین پرید و وقتی پرسیدیم «حالت چطوره؟» گفت «عالی.»

بله. زندگی، خندوانه نیست. و ما، عروسک‌های خیمه‌شب بازی برنامه‌های تلویزیونی نیستیم با نیش‌های باز، که رو به دوربین، شعرهای ریتیمک بخوانیم و دست بزنیم و پابکوبیم. و بنا نیست انرژی مثبت روزانه‌ی کل جهان را ما تامین کنیم. و حتما لازم است گاهی تنها باشیم. گریه کنیم. ناراحت باشیم از همه‌چیز. دل‌مان شور واقعه‌ای را بزند که اتفاق نیفتاده. و برای گذشته و درگذشته‌ها ماتم داشته باشیم.

نه اینطور ماسک‌های تئاتری با لبخندهای به‌گوش رسیده. ما نیاز داریم کسی را داشته باشیم که واقعن از ما بپرسد «خوبی؟» و ما از ته دل بگوییم «نه.» چقدر بگوییم «خوبیم. مرسی» چقدر وانمود کنیم همه چیز سرجایش است؟ چقدر از خودمان دور بمانیم به بهانه‌ی اتفاقات جهان هول‌آور پر اندوه؟

و به یقین سیاه چاله است جای خالی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها که می‌فهمیدند کشتی‌های‌مان غرق شده. و مهم‌تر از آن می‌دانستند کشتی‌ها غرق می‌شوند بالاخره. هر چقدر دیر یا دور. و فقدان واقعی، دست‌های زبر و چروک و پینه دارشان است که بلد بودند به آغوش بکشند و به میانِ موها فرو بروند.

و صدایشان در کجای کائنات مانده که بگویند «حق داری.» بگویند «ماست سیاه است چون تو می‌گویی.» بگویند «فدای غصه‌خوردنت. من اینجام» نه اینطور که هر کس چند کلمه‌ی مثبت بی‌بنیه را کنار هم می‌چیند انگار که نسخه‌ی واحدی برای تمام بشریت و می‌فرستد توی همه‌ی گروه‌های تلگرامی ممکن.

و چرا نباید به عقب بازگردیم؟ به کیفیت واقعی انسانی که ماییم. به ترکیب ناهمگونی از شادی و غم. و اجازه بدهیم آدم‌ها در کنارمان، آن‌طوری باشند که در مقابل آینه. در خاکستری شکل ممکن. و نترسیم از به آغوش کشیدن‌شان، وقتی می‌پرسیم «حالت چطوره؟» و می‌گویند «عالی، نه....»

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
MOHAMMAD
بی‌حالبی‌حال
MOHAMMAD

عشق_در_نرسیدن_است .پیشتر نوشته بودم دیوانه ای بر ساحل نشسته بود

عشق_در_نرسیدن_است .پیشتر نوشته بودم دیوانه ای بر ساحل نشسته بود

عشق_در_نرسیدن_است
.پیشتر نوشته بودم دیوانه ای بر ساحل نشسته بود و در آب دریا، ماست می ریخت و با قاشقی چوبی هم می زد. پرسیدند چه می کنی؟ گفت دوغ می سازم. خندیدند. خندید. گفتند اینطور که دوغ نمی شود. گفت می دانم ولی اگر بشود، چه دوغی می شود.
و این رسمِ همه دیوانه هاست. نشسته بر ساحل دریای دوست داشتنِ کسی. قاشق قاشق ماستِ محبت می ریزد به شوراب داشتنش. که این دوغِ وصال اگر حاصل آید، چه مبارک شرابی می شود؛ سکر آور و راستی افزا.

.
لابد که خدا پیامبری خواهد فرستاد مهربان. برای دیوانه هایی که ماییم. آیه ها را یک به یک می خواند به صوت داوودی اش. که ماست هایتان را کیسه کنید ای خفتگانِ آغوش خیال و ای فریب خوردگان سرابِ رسیدن. عشق در نرسیدن است.
راست گفت خدای بلند مرتبه.
.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
MOHAMMAD
بی‌حالبی‌حال
MOHAMMAD

گفتم: «چرا زن گرفتی بابا محسن؟ چرا؟ چرا ؟ چرا؟» پاهام

گفتم: «چرا زن گرفتی بابا محسن؟ چرا؟ چرا ؟ چرا؟» پاهام

گفتم: «چرا زن گرفتی بابا محسن؟ چرا؟ چرا ؟ چرا؟» پاهام را کوبیدم روی زمین. رو به دیوار ایستادم. گفت: «خوب زهرا کوچیکه بابا. خودشو خراب می کنه کی باید بشورتش؟ کی باید ببرتش حموم؟» گفتم: «من می برم. خودم میشورمش.» گفت: «نمی تونی.» گفتم: «چطور می تونم خودمو بشورم، زهرا نق نقو رو نمی تونم؟» شیر آب را باز کرد و شلنگ را برداشت. انگشتش را گرفت لبه شلنگ. گفت: «تو مردی بابا. دخترا رو نمیشه همینطوری شست. سخته. می فهمی؟» گفتم: «می پهمم.»

آب را گرفت سمتم. دویدم و پشت در راهرو ایستادم تا خیس نشوم. گفتم: «مامان بزرگ اون شب می گفت ترسیدی چیزت بگنده.» گفت: «چی؟» گفتم: «نمی دونم. اون شب که بهش گفتی هاف هافو اینو گفت. گفت زن گرفته که چیزش نگنده.» شلنگ را گرفت سمت در. آب پاشید روی شیشه ها. آب بازی اش که تمام شد، شلنگ را گرفت روی دمپایی هاش. رفتم جلوتر. شیر آب را بست. آقاجون عصا زد و آمد تو حیاط. گفت: «سر ظهر آب نده به این درختا محسن. گل ها می گندن.» بابا گفت: «گُل که بگنده وای به حال آدم»

صدای گریه زهرا نق نقو بلند شد. مامانِ تازه، حصیرِ جلوی پنجره طبقه بالا را زد کنار. به بابا محسن اشاره کرد که بیا. بابا رفت. به آقاجون گفتم: «چرا بابا محسن زن گرفته؟» گفت: «زن نمی گرفت چیکار می کرد؟» گفتم: «می شست تو خونه با ما بازی می کرد. دیکته می گفت به من. می برد پارک. بستنی می خرید.» گفت: «الانم می خره.» گفتم: «می رفتیم مسافرت. مشهدِ امام رضا. یا حداقلش می برد شابدوالعظیم.» گفت: «الانم می بره.» گفتم: «شبا بغلم می کرد. پیشم می خوابید تا صبح. نازم می کرد. مثل اون وقتا که مامان پروانه مرده بود.»

شیر آب را باز کرد و انگشتش را گذاشت لبه شلنگ. شروع کرد به آب دادن گل ها. گفتم: «آقا جون سر ظهره ها.» شلنگ را گرفت سمتم. گفت: «پدر سوخته داره باغبونی یاد من می ده. بدو برو تا گرت و گورتت نذاشتم.» وسط راهرو مامان بزرگ گوشم را گرفت. گفتم: «آی آی. کنده شد» گفت: «بچه آدم حرف نمی بره، بیاره.» گفتم: «واشه.» گوشم را محکم تر پیچاند. گفتم: «آی آی. باشه. غلط کردم.» گفت: «حالا شد.»

از اتاق بالا بوی قرمه سبزی می آمد. توی سفره مامان بزرگ، یک ظرف سفالی بزرگ آبدوغ خیار بود. بابا داد زد: «مرتضا بیا ناهار.» نرفتم. عوضش دویدم سر سفره مامان بزرگ و یک ملاغه آب دوغ برای خودم ریختم. نان ِ خشک ها را ترید کردم توش. بابا دوباره داد زد: «مرتضا.» گفتم: «بابایی من ناهارمو خوردم پایین.» مامان بزرگ و آقاجون جلوی در ایستاده بودند و تماشایم می کردند.
.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید

آن اول که نمی‌دانستم لپ‌هایش گُلی است، کاپشن قهوه‌ای روشن می‌پوشد

آن اول که نمی‌دانستم لپ‌هایش گُلی است، کاپشن قهوه‌ای روشن می‌پوشد

آن اول که نمی‌دانستم لپ‌هایش گُلی است، کاپشن قهوه‌ای روشن می‌پوشد و چند تار موی ریز و شکسته از زیر معقنه اش می‌ریزد بیرون. پیش خودم هزارجور تصویر ازش ساخته بودم. اما بیشتر شبیه «مهرانه» بود توی «خانه سبز»، وقتی خسرو صدایش می‌کرد «عاطفه». من موهام را مثل خسرو درست می‌کردم آن وقت‌ها، کمی‌اش را می‌ریختم توی پیشانیم، شبیه نیم‌دایره‌ای کوچک و راه که می‌رفتم، خوشم می‌آمد که شبیه یال اسب‌های ترکمن، بالا می‌رفت و دوباره پهن می‌شد روی پیشانیم.
و عادت کرده بودم دستم را فرو کنم توی موهام، مثل وقتی که خسرو عصبانی بود یا نبود و می‌گفت «قهرباش، اما حرف بزن.» من همیشه باهاش توی خیالم حرف می‌زدم، اما نمی‌دانستم چه شکلی یا کجاست. فقط اسمش را توی روزنامه دیده بودم. روزنامه کنکور که کنار هر اسمی، کد قبولی رشته‌ای را نوشته بود.
من، دور اسم تمام هم رشته‌ای‌هایم دایره کشیده بودم. دور اسم عاطفه‌هم. وقتی رفتیم توی کلاس، چشم گرداندم دنبالش. که نبود. و نیامد. تا وسط های ترم، که عطر شیرین زنانه‌ای پیچید توی راهرو، و او با پدرش از پله ها دوید بالا. و من بی‌آنکه بخواهم اسمش را صدا زدم که باباش برگشت و چشم غره رفت و خودش اخم‌هاش را داد توی هم، و تازه آن وقت بود که انار گونه‌هاش را دیدم و قهوه‌ای تیره‌ی چشم‌هاش و تب کردم. داغ. پر هذیان.
تنم انگار لباس‌ خیس روی بند بود که توی شرجی خوابگاه نزدیک دریا، خشک نمی‌شد از عرق. و صدایم، گرفته بود، گویی که خسرو، با همان خش توی گلو و وقتی زیر لب می‌گفتم عاطفه، کبوترهای سفید و قهوه‌ای سرشان را به دیواره‌های قلبم می‌کوبیدند از بی‌قراری دیدار دوباره‌اش. چه داستان ناگفته پر اندوهی. انگار که قرن‌ها گذشته و همه کبوترها و اسب‌های ترکمن و ماهی‌های دریا مرده‌اند، عاطفه جایی در میان جنگل‌های شمال، گم شده؛ و خسرو دیگر پیش‌مان نیست که برای‌ مان بگوید: حالا کجایی؟... باوفا... گذاشتی رفتی... بی‌خداحافظی.. تو که اهل سلام بودی...

.
.
.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید