ویآن ♥کآکتوص♥
شیطونشیطون
ویآن ♥کآکتوص♥

می‌‌دونی چه حسی داره وقتی خودتو به سرنوشت می‌‌سپری؟ یه جورایی

می‌‌دونی چه حسی داره وقتی خودتو به سرنوشت می‌‌سپری؟ یه جورایی

می‌‌دونی چه حسی داره وقتی خودتو به سرنوشت می‌‌سپری؟ یه جورایی بهت خوشامد می‌‌‌گه. دیگه نه دردی هست، نه ترسی و نه اشتیاق و آرزویی. مرگ، امید بود که داشت با این تسکین به وجود می‌اومد. به‌ زودی می‌‌توانستم ادوارد رو ببینم. ما تو اون دنیا به هم می‌رسیدیم، چون مطمئن بودم که خدا مهربونه، خدا هرگز اون‌ قدری بی‌رحم نیست که ما رو از تسکین تو اون دنیا محروم کنه.

دختری که رهایش کردی_جوجومویز

مشاهده همه ی 3 نظر
ویآن ♥کآکتوص♥
شیطونشیطون
ویآن ♥کآکتوص♥

می‌فهمید چقدر سخت است که سکوت کنید و هیچی نگویید، در

می‌فهمید چقدر سخت است که سکوت کنید و هیچی نگویید، در

می‌فهمید چقدر سخت است که سکوت کنید و هیچی نگویید، در حالی که ذره ذره وجودتان میخواهد منفجر شود؟ تمام راه فرودگاه تا آنجا را داشتم با خودم تمرین می‌کردم که چیزی نگویم. اما واقعا داشتم می‌مردم. ویل سر تکان داد. سرانجام وقتی توانستم حرفی بزنم صدایم بریده بریده و بی‌رمق بود جمله ای که به زبان آوردم تنها حرف خوبی که می‌توانستم بزنم.
_دلم برایت تنگ شده بود…

منه پیش عز ط_جوجومویز

مشاهده همه ی 8 نظر
ویآن ♥کآکتوص♥
شیطونشیطون
ویآن ♥کآکتوص♥

تو به من زندگی ندادی؟ دادی؟ در واقع نه. فقط این‌که

تو به من زندگی ندادی؟ دادی؟ در واقع نه. فقط این‌که

تو به من زندگی ندادی؟ دادی؟ در واقع نه. فقط این‌که زندگی قبلی‌ام را هم خراب کردی، درهم شکستی و تکه تکه‌اش کردی. حالا من به خرابه‌هایش چه کنم؟ پس کی می‌خواهد… دست‌هایم را به اطراف دراز می‌کنم. هوای خنک شبانه را روی پوستم حس می‌کنم. می‌بینم دوباره دارم گریه می‌کنم. «ویل، لعنت به تو». زیرلب زمزمه می‌کنم «لعنت به تو که تنهام گذاشتی.»

پس از ط_جوجومویز

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ویآن ♥کآکتوص♥
شیطونشیطون
ویآن ♥کآکتوص♥

وقتی خدا توبۀ کسی را بشنود کاری برایش انجام می‏دهد که

وقتی خدا توبۀ کسی را بشنود کاری برایش انجام می‏دهد که

وقتی خدا توبۀ کسی را بشنود کاری برایش انجام می‏دهد که کسی نمی‏تواند باور کند. چه کسی فکر می‏کرد، همان روزی که دماغ حمید را شکستم، حمید و مادرش، به خاطر شنیدن خبر سلامتی محمد، با شیرینی به خانۀ ما بیایند و حمید نه تنها مرا در آغوش بگیرد، بلکه وقتی توی حیاط تنها گیرم می آورد فقط و فقط یک لگد بزند؟ چه کسی فکر می‏کرد سعید، به افتخار خبر سلامتی داداش محمد، همۀ بچه ‏ها را به ساندویچی ببرد و به من و فرهاد و حمید و امین ساندویچ بدهد و تازه یکی هم برای خودش اضافه بخرد و آخر سر، به بهانۀ اینکه یادش رفته پول بیاورد، فرشید همه را به حساب خود من بنویسد؟!

چه کسی باور می‏کرد من واقعاً تصمیم گرفته باشم دیگر دروغ نگویم و وقتی امین بپرسد چرا در این مدت این همه دربارۀ فرهاد به او دروغ گفته‏ام و فرهاد روز قیامت روی پل صراط جلویم را خواهد گرفت، به جای اینکه باز هم دروغ بگویم، با شوخی موضوع را منحرف کنم و بگویم هر کس جلویم را بگیرد او را از بالای پل هُل می‏دهم؟!

آبنبات هل دار /مهردادصدقی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ویآن ♥کآکتوص♥
شیطونشیطون
ویآن ♥کآکتوص♥

باغچه پر از درخت آلبالو بود. به سرم زد بروم آنجا

باغچه پر از درخت آلبالو بود. به سرم زد بروم آنجا

باغچه پر از درخت آلبالو بود. به سرم زد بروم آنجا. باغچه سرسبز و قشنگ شده بود. درخت ها جوانه زده بودند و برگهای کوچک شان زیر آفتاب دلچسب بهاری می درخشید. بعد از پشت سر گذاشتن زمستانی سرد، حالا دیدن این طبیعت سر سبز و هوای مطبوع و دلنشین ، لذتبخش بود.

یکدفعه صدایی شنیدم. انگار کسی از پشت درختها صدایم می کرد.

اول ترسیدم و جا خوردم، کمی که گوش تیز کردم صدا واضح تر شد و بعد هم یک نفر از دیوار کوتاهی که پشت درختها بود پرید توی باغچه.

تا خواستم حرکتی بکنم سایه از روی دیوار دوید و آمد روبرویم ایستاد.

باورم نمی شد! «صمد» بود!

با شادی سلام داد .دستپاچه شدم . چادرم را روی سرم جابجا کردم . سرم را پایین انداختم و بدون اینکه بزنم و یا جواب سلامش را بدهم، دو پا داشتم دو تا هم قرض کردم و دویدم توی حیاط و پله ها را دوتا یکی کردم و رفتم توی اتاق و در را از تو قفل کردم!

دختر شینا_بهناز ضرابی زاده

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ویآن ♥کآکتوص♥
شیطونشیطون
ویآن ♥کآکتوص♥

روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر. احساس بیهودگی می‌کردم و

روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر. احساس بیهودگی می‌کردم و

روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر. احساس بیهودگی می‌کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه‌چیز به هم می‌خورد. نه من قرار بود به جایی برسم و نه کل دنیا. همه‌ی ما فقط ول می‌گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی می‌کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتا این کارهای کوچک را هم نمی‌کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همین‌طور. فقط نمی‌دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می‌کردم که یک شلغمم.

عامه پسند/ چارلز بوکفسکی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ویآن ♥کآکتوص♥
شیطونشیطون
ویآن ♥کآکتوص♥

اگر واقعا می‌خواهید از این ماجرا مطلع شوید، حتما اولین چیزی

اگر واقعا می‌خواهید از این ماجرا مطلع شوید، حتما اولین چیزی

اگر واقعا می‌خواهید از این ماجرا مطلع شوید، حتما اولین چیزی که می‌خواهید بدانید این است که کجا به دنیا آمده‌ام و بچگی مزخرفم چطور بوده و پدر و مادرم چه کاره بودند و قبل از دنیا آمدن من چه می‌کردند و همه این چیزهای مسخره دیوید کاپرفیلدی،
اما راستش را بخواهید من حالش را ندارم این حرف‌ها رابزنم.
● ناتوردشت/جی. دی. سلینجر

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ویآن ♥کآکتوص♥
شیطونشیطون
ویآن ♥کآکتوص♥

بهترین دوران بود، بدترین دوران بود، دوران درایت بود، دوران حماقت

بهترین دوران بود، بدترین دوران بود، دوران درایت بود، دوران حماقت

بهترین دوران بود، بدترین دوران بود، دوران درایت بود، دوران حماقت بود، اوج ایمان بود، اوج شک بود، فصل روشنایی بود، فصل تاریکی بود، بهار امید بود، زمستان یاس بود، همه چیز در یک قدمی ما بود، همه چیز را پشت سر گذاشته بودیم، همه مستقیم به بهشت می‌رفتیم، همه مستقیم در جهت مخالف می‌رفتیم.
●داستان دو شهر/چارلز دیکنز

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ویآن ♥کآکتوص♥
شیطونشیطون
ویآن ♥کآکتوص♥

از عیب و ایراد های کسی که قرا است عمرت را

از عیب و ایراد های کسی که قرا است عمرت را

از عیب و ایراد های کسی که قرا است عمرت را با او سر کنی هر چه کمتر بدانی بهتر است.
در هر دلبستگی و علاقه ای هم قدردانی وجود دارد و هم خودبینی.
نفست را بگیر تا بتوانی آتشت را فوت کنی.
هر احساسی را باید تابع عقل کرد.
شخصیت های بغرنج تر قابل تامل ترند . لااقل این یک حسن را دارند.
اگر فکر آدم به سرعت خوانده شود لطفی ندارد ، حتی باعث تاسف است.
شعر خوراک عشق است.
تسلیم شدن بدون اعتقاد ، معنی اش تفاهم نیست.
نفرتی که از بین نرود ،عیب است.
در هر شخصیتی نوعی گرایش به چیزهای بد وجود دارد ، نوعی عیب و نقص مادرزاد ، که حتی با بهتر ین تعلیمات هم از بین نمی رود.

غرور و تعصب – جین آستین

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
ویآن ♥کآکتوص♥
شیطونشیطون
ویآن ♥کآکتوص♥

جرئتی به خود دادم و با صدایی که به زحمت از

جرئتی به خود دادم و با صدایی که به زحمت از

جرئتی به خود دادم و با صدایی که به زحمت از حلقومم خارج می شد گفتم: (( آقاجان، دعایم نمی کنید؟ ))

در خانواده ما رسم بود که پدرها شب عروسی فرزندشان، هنگام خداحافظی دعای خیر بدرقه راهشان می کردند و برایشان آرزوی سعادت می کردند. دعاهای پدرم را در حق نزهت دیده بودم که اشک به چشم همه حتی عروس و داماد آورده بود. آن زمان به این مسائل اعتقاد داشتند. آن زمان دعاها گیرا بود.

پوزخند تلخی بر گوشه لبان پدرم ظاهر شد. سکوتی بین ما به وجود آمد. انگار فکر می کرد چه دعایی باید بکند. پدرم، با همان حالی که نشسته بود، دو انگشت دست راست را با بی حالی بلند کرد. سرش همچنان بر پشت مبل تکیه داشت. گفت: (( دو تا دعا در حقت می کنم. یکی خیر است و یکی شرّ. )) با ترس و دلهره منتظر ایستادم. خواهرم با نگرانی و دلشوره بی اراده دست ها را به حالت تضرع به جلو دراز کرد و گفت: (( آه آقاجان … )) پدرم بی اعتنا به او مکثی طولانی کرد و گفت: (( دعای خیرم این است که خدا تو را گرفتار و اسیر این مرد نکند. )) باز سکوتی بر قرار شد. پدرم آهی کشید و قفسه سینه اش بالا رفت و پایین آمد و ادامه داد: (( و اما دعای شرّم. دعای شرّم آن است که صد سال عمر کنی. )) سر جایم میخکوب شده بودم. نگاهی متعجب با خواهر بزرگ ترم رد و بدل کردم. این دیگر چه جور نفرینی بود؟ این که خودش یک جور دعا بود! پدرم می فهمید که در مغز ما چه می گذرد. گفت: (( توی دلت می گویی این دعا که شر نیست. خیلی هم خیر است. ولی من دعا می کنم که صد سال عمر کنی و هر روز بگویی عجب غلطی کردم تا عبرت دیگران بشوی. حالا برو. ))

بامداد خمار_فتانه حاج سید جوادی

پ.ن:اینم یکی عز بهترین رمانهایی کح توی عمرم خوندم پیشنهاد میکنم بهتون اگح عاشق خوندن رمان هستین این کتاب رو هم بخونین

مشاهده همه ی 1 نظر