Ѧ☆ℳ۞سرای شادی۞
آروم و عادیآروم و عادی
Ѧ☆ℳ۞سرای شادی۞

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است




کفشی که مناسب پای یک نفر است برای شخص دیگری آزار دهنده است.
به همین ترتیب هیچ دستور العملی برای زندگی وجود ندارد که برای همه ی افراد مناسب باشد.



ســـرای شــادی
نظرات برای این پست غیر فعال است
Najla
آروم و عادیآروم و عادی
Najla

شب فرو می‌افتاد به درون آمدم و پنجره‌ها

شب فرو می‌افتاد
به درون آمدم و
پنجره‌ها را بستم
باد با شاخه درآویخته بود..!
من در این خانه
تنها....تنها...غمِ عالم به دلم ریخته بود…


برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Najla
آروم و عادیآروم و عادی
Najla

هزار سال، من از میان جنگل ستاره‌ها پیِ

هزار سال،
من از میان جنگل ستاره‌ها
پیِ تو گشته‌ام
ستاره‌ای نگفت
کز این سرای بی کسی،
کسی صدات می‌کند؟
عزیزِ همزبان
تو در کدام که
نشسته‌ای...؟

بــزن بــــاران
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
monir11
قبراققبراق
monir11

ارغوان شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من

ارغوان

شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من

آسمان تو چه رنگ‌ست امروز؟

آفتابی‌ست هوا
یا گرفته‌ست هنوز؟

من درین گوشه
که از دنیا بیرون‌ست

آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم
دیوار است

آه
این سخت سیاه
آنچنان نزدیک‌ست
که چو برمی‌کشم از سینه نفس
نفسم را برمی‌گرداند

ره چنان بسته
که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند

کور سویی ز چراغی رنجور
قصه‌پرداز شب ظلمانی‌ست

نفسم می‌گیرد
که هوا هم اینجا زندانی‌ست

هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
IIBARANII
مهربونمهربون
IIBARANII

داغ و درد است همه ، نقش و نگار دل من

داغ و درد است همه ، نقش و نگار دل من...

مشاهده همه ی 2 نظر
ali
ali

در كار عشق او كه جهانیش مدعی است

در كار عشق او كه جهانیش مدعی است

در كار عشق او كه جهانیش
مدعی است

اين شكر چون كنیم كه ما را
رقیب نیست



@hazzrateeshgh

بــزن بــــاران
نظرات برای این پست غیر فعال است
Najla
آروم و عادیآروم و عادی
Najla

دلِ تنگم ز عطش می سوزد « شانه اے می

دلِ تنگم ز عطش می سوزد
« شانه اے می خواهم »
ڪه گذارم سرِ خود ؛ بر رویش
و ڪنم گریه ڪه شاید
ڪمی آرام شوم
« ولی افسوس ڪه نیست »





💫

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید