احمدهمωفـر ؏شღق
احمدهمωفـر ؏شღق

🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸

🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸
🌼🌸
🌸




آیدا یکی از اینها بود. یک روز بعد از ظهر دنبال نغمه رفتم تا برای خرید مبل به یافت آباد برویم. او را در حالی که چادر نداشت و موهایش هم از روسری بیرون بود، دیدم که با دوستش آیدا می آیند. به شدت به هم ریختم. بعد از جدا شدن از آیدا، خواهش کردم که اگر چادر هم سر نمی کند لااقل موهایش را بپوشاند و حجابش را کامل کند. اما او به جای همراهی با من، نمک بر زخمم زد:
_ مسعود ! تو به سبک صد سال پیش مسلمون شدی ... زمانه فرق کرده بابا ! ما توی دوران مدرنیته زندگی می کنیم. می فهمی؟
کاش مرده بودم و آن روزها را نمی دیدم. کاخ قشنگی از زندگی مان ساخته بودم که چه زود آوار شد روی سرم. اگر با او کنار می آمدم شاید به این روزها نمی افتادیم، اما نمی توانستم. ساده نبود دست برداشتن از باورها و اعتقاداتی که با کلی زحمت به دستشان آورده بودم و سعی می کردم او را با گفت و گو قانع کنم و از این راه برگردانم، اما او شاید به عنوان یک مبارزه منفی یا مقاومت در برابر من، شتابش در این راه بیشتر شد که حتی پایبندی و علاقهٔ من به احکام الهی را هم تاب نمی آورد:
_ مسعود ! اگه می خوای کلاهمون توی هم نره دست از این تعصبات بردار.
با او همراهی می کردم تا بلکه اوضاع رو به راه شود، اما او پایش را کرد توی یک کفش و خواست که از هم جدا شویم.
_ ما با هم نمی تونیم زندگی کنیم ... بهتره که جدا بشیم و هر کی بره دنبال کار خودش.
من زیر بار حرفش نرفتم و خواسته اش را نپذیرفتم. یعنی دلم نمی آمد طلاقش بدهم. من او را ساده به دست نیاورده بودم که ساده از دستش بدهم، اما او خیال می کرد مقاومتم در برابر طلاق، برای فشار اوردن به او بوده یا به قول خودش برای اینکه نشان دهم مرد صاحب اختیار زن است.
حالا بیش از یک سال است که رهایم کرده و رفته است و هیچ رابطه ای با هم نداریم. با اینکه حتی جواب تلفن و پیامک هایم را نمی دهد، اما هنوز دوستش دارم و خوشحالم که به جای طلاق، قرار شد مدتی دور از هم زندگی کنیم تا ببینیم گذرِ زمان با او و تصمیمش چه می کند.



تلفن همراهم در حالت بی صدا روی میز بود که خاموش و روشن شدنِ صفحه اش نشان از تماسی داشت. آهسته جواب دادم. صدای مریم از آن سوی خط نگرانم کرد. سابقه نداشت که با من تماس بگیرد. با سرعت از جلسه بیرون آمدم. سلام کرده و نکرده پرسیدم:
_ چی شده مریم خانم؟ خبری شده؟
_ نه ... چیزی نشده ... فقط نغمه ...
_ نغمه چی ... زودتر بگین ...
_ نگران نباشین ... راستش نغمه می خواد بره خارج از کشور ... رفته دنبال گذرنامه، بهش گفتن صدور گذرنامه منوط به اجازهٔ شوهره ... می شه ازتون خواهش کنم یه سری به محضر بزنین و رضایت نامهٔ سفرشو امضا کنین.
برای دیدن نغمه، با اشتیاق به محضر رفتم. مریم آنجا بود، اما هر چه چشم چرخاندم اثری از نغمه نیافتم. مدارک نغمه را از مریم گرفتم و پیش دفتردار رفتم. بغض کرده بودم و موقع امضای رضایت نامه کم مانده بود بترکد. از دفتر خانه که بیرون آمدم و برگهٔ رضایت نامه را به مریم دادم، تشکر کرد:
_ می دونین؟ نغمه اسمش توی قرعه کشی دراومده ... داره می ره عمرهٔ دانشجویی ...
_ راستی؟ نغمه ؟ عمره ؟ خوش به سعادتش ...
_ آقا مسعود ! هم دعاش کنین و هم اگه حقی به گردنش دارین، ببخشینش ... بذارین ...
و اشکش امان نداد که ادامه بدهد. یه سرعت خداحافظی کرد و رفت.

🌸
🌼🌸
🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸

همسفرعشق...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید