احمدهمωفـر ؏شღق
احمدهمωفـر ؏شღق

🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸

🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸
🌼🌸
🌸




نغمه ام ! احتمالاً مریم برایت گفته است که من اصلاً نپرسیدم نغمه کجا می رود و به چه منظوری. من رضایت نامه را بدون اینکه بدانم چه در سر داری و کجا می روی، امضا کردم، اما وقتی فهمیدم مقصدتت کجاست، بیش از اندازه خوشحال شدم.
حالا با یک دنیا خوشحالی و در عین حال با دلی شکسته و چشمی اشک بار این سطور را برایت می نویسم. هر چند نمی دانم که برایت ارزشی دارد یا نه ... نمی دانم که وقتی برگردی آیا می توانم اینها را به دستت بدهم تا بخوانی یا نه ... نمی دانم اگر فرصتی شد و اینها را به دستت دادم، آیا می خوانی یا نخوانده به گوشه ای پرتشان می کنی که خاک بخورند.
عزیزم ! خیلی دلم برایت تنگ شده است. کاش آن روز خودت هم بودی، حتی اگر دورتر می ایستادی تا مجبور نباشی جواب سلامم را بدهی، اما لااقل من با دیدنت قدری سبک می‌شدم. چه می‌توانستم بکنم که دوباره به بازی شطرنجی دعوتم کرده بودی که خودت پای آن حضور نداشتی. رفته بودی تا از دور، شاهد کیش شدم باشی. من که گفته بودم با نبودنت کیش می شوم و با بودنت مات ... نگفته بودم؟ گفته بودم که عاشق این مات شدنم. پس همیشه باش ... نگفته بودم؟
نغمهٔ من ! دیشب دومین بار بود که طی سه ماه گذشته با مریم تلفنی حرف می زدم. یک بار او زنگ زده بود برای پی گیری کار خروج از کشورت و این بار من تماس گرفته بودم که حالت را بپرسم. می‌گفت که آخرین بار وقتی با تو تماس داشته است که در مسجد شجره بوده ای. انگار مُحرم شده بودی که به سمت مکه بروی و مَحرم یار شوی. می‌گفت حالت خیلی خوب است.
نغمه جان ! خیلی حرف دارم که برایت بگویم، اما سکوت طولانی ام را نمی شکنم تا حرف های دلم آزارت ندهد. ولی این را نمی توانم نگویم که دوستت دارم و تا همیشه به انتظارت می نشینم عشق من ! امانت و یادگار حاج یدالله مشکین !
همسر عزیزم ! الان در مکه هستی ... یاد آن شب قدر که با هم بودیم به خیر ... نیمه شب بود که تلویزیون مکه و مدینه را نشان می‌داد. یادت هست ؟ یادت هست وقتی قبة الخضرا را دیدیم چه حالی به مان دست داد؟ بقیع را چطور ؟ یادت هست دلهامان بال در بال هم به آسمان بقیع پرواز کردند؟ یادت هست تصمیم گرفتیم مکه و مدینه اولین سفرمان باشد و اولین همسفری مان ؟
همسفر نازنینم ! باورم نمی شود که حالا تنها رفته باشی. نه، نه، تو رفیق نیمه راه نیستی. تو با من پیمان همسفری داری عزیز ! اصلاً هر جا تو باشی من هم هستم و مگر می‌شود تصور کرد جایی را که تو باشی و من نباشم ؟
نغمهٔ آسمانی من ! حالا که می‌شود در حضور خدا عاشقی کرد، حالا که می‌شود در دل یار حضور داشت و مستانه مُحرم شد، حالا که می‌شود در حریمِ حرم با مَحرمانه های او خلوت کرد، حالا که می شود لبخند رضای خدا را در این همه عاشقی دید، همه جیز در تسخیر ماست ... باور کن همسفر ! باور کن ...
حالا چهارده روز است که رفته ای، اما چقدر نزدیک تر شده ای به من ... چهارده روز از همیشه به من نزدیک تر و هر دو از همیشه به خدا نزدیک تر ... حس می کنم دست های مهربانت را که قطعه‌های به هم ریختهٔ پازل دلم را مرتب می کند ... حس می کنم روح خدایی ات را که جانم را می نوازد ... حس می کنم اشک شوقت را که روی گونه های تفتیده ام می ریزد ... حست می کنم که در لباس سفید احرام برایم دست به دعا برداشته ای ... دوست دارم فرشتهٔ سفید بال همیشه های مسعود !

پایان


🌸
🌼🌸
🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸

همسفرعشق...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید