لحظه  بروز رسانی 
chemist at irost
chemist at irost

ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ . ﻓﺼﻞ ﺣﺮﮐﺖ ﻭ ﻧﻌﻤﺖ . ﻓﺼﻞ

ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ . ﻓﺼﻞ ﺣﺮﮐﺖ ﻭ ﻧﻌﻤﺖ . ﻓﺼﻞ

ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ .
ﻓﺼﻞ ﺣﺮﮐﺖ ﻭ ﻧﻌﻤﺖ . ﻓﺼﻞ ﺗﺤﻮﻝ ﻭ ﺗﻐﯿﯿﺮ . ﻓﺼﻞ
ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ:
« ﯾﺎ ﻣﻘﻠﺐ ﺍﻟﻘﻠﻮﺏ ﻭ ﺍﻻﺑﺼﺎﺭ !
ﯾﺎ ﻣﺪﺑﺮ ﺍﻟﯿﻞ ﻭ ﺍﻟﻨﻬﺎﺭ !
ﯾﺎ ﻣﺤﻮﻝ ﺍﻟﺤﻮﻝ ﻭ ﺍﻻﺣﻮﺍﻝ !
ﺣﻮﻝ ﺣﺎﻟﻨﺎ ﺍﻟﯽ ﺍﺣﺴﻦ ﺍﻟﺤﺎﻝ«!
ﻫﻤﻪ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭﯾﻢ . ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ،ﯾﮏ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﺮ
ﺯﺑﺎﻥ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺟﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﺷﻨﺎﯼ
ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮑﻤﺎﻥ......

مشاهده همه ی 1 نظر
chemist at irost
chemist at irost

نرم نرمک بهار در راه است. تو دلت را تکانده ای

نرم نرمک بهار در راه است. تو دلت را تکانده ای

نرم نرمک بهار در راه است... تو دلت را تکانده ای آیا؟
مطمئنی که سبز خواهی شد؟ در زمستان نمانده ای آیا؟

خاطرت هست نیمه ی اسفند، روز جشن درختکاری بود؟
تو نهالی برای رویش عشق در دل خود نشانده ای آیا؟

سال وقتی رو به پایان است... رنگی از آخرالزمان دارد
فصل سبز ظهور نزدیک است؛ آیه ها را نخوانده ای آیا؟

چشم اگر وا شود زمستان هم، خالی از فرصت تماشا نیست
دل خود را در این میان یک بار... به تماشا کشانده ای آیا؟

مزرعه پا به ماه گندمزار، در هراس از هجوم آفات است
تو به قدرِ مترسک از سرِ دشت، زاغ ها را پرانده ای آیا؟

قاف اگر شهر آرمانی توست... مثل آن سی پرنده ی عاشق
از هیاهوی جذبه های زمین، بال خود را رهانده ای آیا؟

هست مضمون ناب تو غزلم! خود بگو ای بهار رنگارنگ
در غزل های خویش مضمونی، اینچنین پرورانده ای آیا؟ !

قدیریان

مشاهده همه ی 3 نظر
chemist at irost
chemist at irost

نامه ای برای تو. این ترانه بوی نان نمی دهد

نامه ای برای تو.....
این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی هدد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگر بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...
***************************

مشاهده همه ی 3 نظر
chemist at irost
chemist at irost

بگو چگونه؟ زیر کدام سقفِ کدام خانه ی کدام شهرِ

بگو چگونه؟ زیر کدام سقفِ کدام خانه ی کدام شهرِ

بگو چگونه؟
زیر کدام سقفِ کدام خانه ی کدام شهرِ لعنتی؟
به بوی سرابِ شرابِ کدام تهیگاهِ سینه ی بی دل؟
بگو
فقط بگو چگونه گم ام کردی؟
که من
اینگونه تاریک
جَلدِ سپیدیِ شعر شدم
بی امیدِ نشستن بر بامِ باورت...

بگو چگونه بازگشتی
از آسمانِ آن همه مهر
به فریبِ آفتابِ بهمنِ سرد...؟

بگو
بگو حالا چه کنم با این همه شعر
شعرِ یتیم
سرگردان
تشنه
تشنه ی یکی نگاه تو
بر التماس واژه...
اخماتووا

مشاهده همه ی 1 نظر
chemist at irost
chemist at irost

روزگاریست که من معرکه دارش شده ام مثل عیسی سند

روزگاریست که من معرکه دارش شده ام مثل عیسی سند

روزگاریست که من معرکه دارش شده ام
مثل عیسی سند چوبه ی دارش شده ام

باورم کن که چنان عقربه ی خانه بدوش
پا به پای دل خود لحظه شمارش شده ام

هوس چیدن یک سیب پر از وسوسه است
باغ چشمت که هواخواه بهارش شده ام

میرسد تا به قفس های بلورین گناه
جاده ی سرد سکوتی که غبارش شده ام

انتظار و قفس این همه تکرار سکوت
سرنوشتی است که من سخت دچارش شده ام

امجد_زمانی

مشاهده همه ی 2 نظر
chemist at irost
chemist at irost

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ

من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

مشاهده همه ی 2 نظر
chemist at irost
chemist at irost

قسم به پرستو آنگاه که جفتش میمیرد و

قسم به پرستو آنگاه که جفتش میمیرد و

قسم به پرستو
آنگاه که جفتش میمیرد
و تنها به آشیانه باز میگردد !
چه غروبِ غریبی

قسم به کرم شب تاب
آنگاه که از پیله بیرون می آید
و با نسیم هم آغوش می شود
چه پروازی !

قسم به خورشید
آنگاه که تو بر آن میتابی !
چه تلالویی ..
قسم به همه دانه ها
آنگاه که در خاک میمیرند
و در نور متولد میشوند !
چه رستاخیزی ..

قسم به ساقه ای که در باد میشکند
آنگاه که از ایشان جز خاکستری
برجای نمی ماند
قسم به تمامی آیینه ها
آنگاه که در برابر آب قرار میگیرند

قسم به لطافت قسم !
میدانم
که میدانی
دوستت دارم ...

جبران خلیل جبران
بدون مخا طب

مشاهده همه ی 3 نظر
chemist at irost
chemist at irost

آبِ حیاتِ عشق را دَر رَگ ما رَوانه کُن. #مولانا

آبِ حیاتِ عشق را دَر رَگ ما رَوانه کُن. #مولانا

آبِ حیاتِ عشق را دَر رَگ ما رَوانه کُن....

مشاهده همه ی 2 نظر
chemist at irost
chemist at irost

یک صبحِ زود یک صبحِ زودِ قشنگ خواهیم رفت

یک صبحِ زود یک صبحِ زودِ قشنگ خواهیم رفت

یک صبحِ زود
یک صبحِ زودِ قشنگ
خواهیم رفت
همان طرف هاى دورِ آشنا

مى گویند آنجا
كوچه هایى دارد عجیب،
غرقِ نور و سلام و تبسم

مى گویند آن جا
نسترن ها نماز مى خوانند!
آب، اهل آوازِ رفتن است!
و ملائكى بى سوُال
پیاله هاى پُر از مِى را
بر چینه هاى ستاره چیده اند!

هوا خوش است
و كلمات،
همه ی كلمات
از هر چه گفتنِ بوسه آزادند...!

مشاهده همه ی 2 نظر
chemist at irost
chemist at irost

جهان از آغاز تا پایان شعری‌ ست محزون. کسی

جهان از آغاز تا پایان شعری‌ ست محزون. کسی

جهان از آغاز تا پایان
شعری‌ ست محزون.
کسی در خواهد زد
و خواهد آمد
که چشمان تو را
خواهد داشت
و همان حرف تو را
خواهد زد
ولی من او را
نخواهم شناخت.
اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند.
و اگر اصرار کرد،
بگویید برای دیدن طوفان‌ها
رفته است!
و اگر باز هم سماجت کرد،
بگویید
رفته است تا دیگر بازنگردد.

بیژن_جلالی

مشاهده همه ی 4 نظر