لحظه  بروز رسانی 

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد :

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
...
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...

مشاهده همه ی 3 نظر
شیطونشیطون
@AliGameOver

قدر آدمهایی که دوستتان دارند را ؛ بیشتر از چیزهایی که

قدر آدمهایی که دوستتان دارند را ؛

بیشتر از چیزهایی که دوستشان دارید بدانید ...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
شیطونشیطون
@AliGameOver

راستی ثانیه ها نامردند؛ گفته بودند که بر می گردند؛ برنگشتند

راستی ثانیه ها نامردند؛

گفته بودند که بر می گردند؛

برنگشتند و پس از رفتنشان؛

بی جهت عقربه ها می گردند ...

مشاهده همه ی 1 نظر
شیطونشیطون
@AliGameOver

تقديم به كسي كه در كنارم نيست اما حس بودنش به

تقديم به كسي كه در كنارم نيست اما حس بودنش به من شوق زيستن ميدهد

مشاهده همه ی 1 نظر
شیطونشیطون
@AliGameOver

اینایی که کسی از کاراشون سردرنمیاره، اینایی که کاراشونو همیشه ساکت

اینایی که کسی از کاراشون سردرنمیاره،

اینایی که کاراشونو همیشه ساکت و آروم انجام میدن،

اینایی که عشقشون لباس مشکیه،

اینایی که دلشون نمیاد وقتی که خوابی بیدارت کنن،

اینایی که روزا براشون بی معنی شده و شبا فقط کار میکنن،
 
اینایی که با دیواره خونه ها یه دنیا خاطره دارن،

اینا رو خیلی زیاد مواظبشون باشید،

این لامصبا دزدن ، دزززززززززززززد!!!!!!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
شیطونشیطون
@AliGameOver

گفتم : مادر ! گفت : جانم ♥ گفتم : درد

گفتم : مادر !

گفت : جانم ♥

گفتم : درد دارم !

گفت : بجانم

گفتم : خسته ام !

گفت : پریشانم

گفتم : گرسنه ام !

گفت : بخور از سهمِ نانم

گفتم : کجا بخوابم !

گفت : روی چشمانم
 
گفتم پارچ آب برگشت رو فرش

.گفت: ای خدا ذلیلت کنه بیشعور..

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
شیطونشیطون
@AliGameOver

سوالات رایج مربوط به موبایل: سال 76 : آنتن دهی ش

سوالات رایج مربوط به موبایل:

سال 76 : آنتن دهی ش چطوره؟

سال 79 : چقدر شارژ نگه میداره؟

سال 82 : دوربینم داره؟

سال 85 : دوربینش چند مگا پیکسله؟ صداش چطوره؟

سال 88 : تاچه؟ یا از این معمولیاس؟

سال 91 : اندرویده؟

سال 94 : هوشمنده؟ یا معمولیه؟

سال 97 : اخلاقش چطوره؟!

سال 1400: درکت میکـنـه ؟! یا نه؟

سال 1403: به اندازۀ کافی بهت توجه میکنـه؟ یا میخوای باهاش به هم بزنی؟

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
شیطونشیطون
@AliGameOver

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن،از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم،

اشکهایی را بریز که من ریختم،دردها و خوشیهای من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید