لحظه  بروز رسانی 
biogirl
biogirl

حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد! حمـاقـت یـعنـی مـن کـه

حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!

حمـاقـت یـعنـی مـن کـه

اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوی !

خـبری از دل تنـگـی تـو نمـی شود!

برمیگردم چـون

دلـتنـگـت مــی شــوم!!!

مشاهده همه ی 6 نظر
biogirl
biogirl

خورشید را باور دارم حتی اگر امروز درخشش اش را

خورشید را باور دارم حتی اگر امروز درخشش اش را نبینم. عشق راباور دارم,حتی اگر ذره ای به چشم اید.او را باور دارم, حتی اگر هم اینک صدایش را نشنوم. امید,صبری است که روشنی فا نوسش از انوار خداست

مشاهده همه ی 2 نظر
biogirl
biogirl

سر به هوا نیستــــم امــــا همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم

سر به هوا نیستــــم
امــــا
همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم
حال عجیبـــی ست
دیدن ِ همان آسمان که
شاید “تـــــو”
دقایقی پیش
به آن نگاه کـــرده ای…!!!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
رضا (کبوتر بقیع)
رضا (کبوتر بقیع)

داده ایم از کف خود گوهر تهرانی را

51072150589455999216.jpg
 
داده ایم از کف خود گوهر تهرانی را
عالم مجتهد و عامل ربانی را
روح او شاد مخور غصه خدا حفظ کند
سید خامنه ای یار خراسانی را.....

مشاهده همه ی 1 نظر
حسین
مهربونمهربون
حسین

اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه بابا

دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداكار                                         

جانباز

اتل متل بچه‌ها

كه اونارو دوست دارن

آخه غیر اون دوتا

هیچ كسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد

بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتا

بابا چه مهربونه

وقتی كه از درد سر

دست می‌ذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون

فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی كه هرچی

جلوش باشه می‌شكنه

همون وقتی كه هرچی

پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر

هیچ‌كسی رو نداره

جانباز

اون وقتی كه باباجون

موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم

سر كوچه رسیدم

بند دلم پاره شد

از اون چیزی كه دیدم

بابام میون كوچه

افتاده بود رو زمین

مامان هوار می‌زد

شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد

می‌زد توی صورتش

قسم می‌داد بابارو

به فاطمه، به جدش

تو رو خدا مرتضی

زشته میون كوچه

بچه داره می‌بینه

تو رو به جون بچه

اقا و جانبازان

بابا رو كردن دوره

بچه‌های محله

بابا یه هو دوید و

 زد تو دیوار با كله

هی تند و تند سرش رو

بابا می‌زد تو دیوار

قسم می‌داد حاجی رو

حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون

پیچید یه هو تو گوشم

الو الو كربلا

جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت

گرفت سر بابا رو

بابا با گریه می‌گفت

كشتند بچه‌هارو

بعد مامانو هلش داد

جانباز

خودش خوابید رو زمین

گفت كه مواظب باشین

خمپاره زد، بخوابین

الو الو كربلا

پس نخودا چی شدن؟

كمك می‌خوایم حاجی جون

بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد

هی سرشو تكون داد

رو به تماشاچیا

چشماشو بست و جون داد

بعضی تماشا كردن

بعضی فقط خندیدن

اونایی كه از بابام

فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم

بالا سرش رسیدم

از درد غربت اون

هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا

غنیمت َنبرده

شرافت و خون دل

نشونه‌های مرده

ای اونایی كه امروز

دارین بهش می‌خندین

برای خنده‌هاتون

دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین

بابام یه قهرمونه

یه‌روز به هم می‌رسیم

بازی داره زمونه

موج بابام كلیده

زنده یاد سپهر

قفل در بهشته

درو كنه هر كسی

هر چیزی رو كه كشته

یه روز پشیمون می‌شین

كه دیگه خیلی دیره

گریه‌های مادرم

یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته

پایین اومدیم دروغه

مرگ و معاد و عقبی

كی میگه كه دروغه؟

مشاهده همه ی 21 نظر
AaA..LlL..IiI (مدیر گروه salehin-iran )
شادشاد
AaA..LlL..IiI (مدیر گروه salehin-iran )

این داستانو حتما بخونید ببینید چه کسایی هستند و چطوری


این داستانو حتما بخونید ببینید چه کسایی هستند و چطوری دارن زندگی میکنن
بوی کباب پرونده ای که اشک قاضی را در آورد
مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.
شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.
قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.
مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.
او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم.
این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند.
به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.
قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم!
این داستانک نیست متاسفانه واقعیته.

به نظرتون باز نشر نداره


مشاهده همه ی 16 نظر
ngel@
لوسلوس
ngel@

يه روز يه معتاد وقتش رسيده ،حالش سر جاش نبوده

يه روز يه معتاد وقتش رسيده ،حالش سر جاش نبوده

ميره سراغ مادرش پول بخواد تا بره زهرماري كوفت كنه ،

مادرش ميگه پول ندارم وقتي ميخواست سينه ريز مادرشو بكنه ،

حل ميده مادر ميفته تو چاه خونه ،

پسره تو راه ميگه برگردم در چاه رو بزارم تا كسي نبينه

ميبينه يه صدايي از چاه مياد ....ميدونيد صدا چي ميگفت؟؟؟؟

ميگفت پسرم مواظب باش خودت نيفتي ......عشق يعني اين=يعني مادر

 


هركي مادرشو ميخواد بازنشر كنه همه بفهمن




مشاهده همه ی 87 نظر

دید مردی مردکی را در رهیهمسرش، آرایشش همچون پری گفت ای

دید مردی مردکی را در رهی

همسرش، آرایشش همچون پری


گفت ای آقا اجازه می دهی

 این عروسک را که با خود می بری


گوشه چشمی به ما نازک کند

 یا نگاهش من کنم از دلبری؟!!


گفت ای مردک چه می گویی سخن 

قصد دعوا کرده ای یا توسری؟


گفت من قصد اجازت داشتم 

تو چرا بر من چنین سان می پری؟


دیگران بی اذن تو لذت برند

 من ادب کردم چقدر تو بی رگی!!!






{-35-} {-35-} {-35-} {-35-} {-35-} {-35-} {-35-} {-35-} {-35-}


مشاهده همه ی 30 نظر