لحظه  بروز رسانی 
zahra
zahra

roozhaye ziadi gozashte,,,too zendegie har adami momkene hezaran nafar hozoor dashte

roozhaye ziadi gozashte,,,too zendegie har adami momkene hezaran nafar hozoor dashte bashe,,va vorood o khorooje har kodoom azin adama hale daroone adam ro avaz kone,,ya ink voroodo khoroje in adama ye seri az hes ha ro tashdid kone,,,tehran shahrie k adamash toro nadidan ya asheghet mishan ya bahat khatere daran,,,chera mardhaa asheghe zani bayad beshan k ta'hol dare???soalaye ziadi momkene too zehne hameye maha pish biyad,,,yeki az soalayi k zehnam ro gahi mashghol mikone ine k chera har adami k varede zendegie man mishe asheghe man mishe???oon adam momkene hamkar bashe,,ye doost,,ye gharibe,,hata ye doste majazi ya aslan ye adami k hata fkresh ro ham nmikardi k asheghet bashe,,,in adama eshgho too chi mani mikonan???az hameye ina gozashte  bishtar b in fkr mikonam b farze mesal k eshghe in adama ro beshe hazm kard ba ink doroghe va baraye man ghabele bavar nist,,,aya oon range naghashie man ham nesbat b hesam bhsh in fkre man ro dare????,k hesam hesiformalite ya mesle hameye in adamayie k asheghe man mishan?soalaye ziadi too zehname vali nmidonam che jori mishe soal ha ro ba hese jadide haftom porsid??

نظرات برای این پست غیر فعال است
zahra
zahra

دوستان خوبم.بنده تو یک فستیوال نقاشی که در کشور ایران_فرانسه با

 لینک

دوستان خوبم...بنده تو یک فستیوال نقاشی که در کشور ایران_فرانسه با همکاری هم هستش" شرکت کردم و برای داوریِ اولیه نیاز به لایکِ مردمی دارم و بعدش مورد داوری هیئت این فستیوال قرار میگیره...لطفا با یک کلیک کوچیک برید و به بنده رای بدید...قبلش از همه تشکر میکنم ....ستاره پنجم رو که پایین قسمت راست نقاشی هستش رولایک کنید..اسم بنده زهرا مرادی هستش و عکس نقاشی هارو براتون میذارم و 3تا نقاشی های بنده حقیر رو پیدا کنید و لایک کنیدآدرس سایت فستیوال در قسمت لینک هست لطفا کلیک کنید و 3اثر من رو که شرکت دادم تو این فستیوال لایک کنید...لطفا حواستون باشه رقیبای من رو اشتباهی لایک نکنید


6k36_zahra_moradi_2.jpgtluz_zahra_moradi_1.jpg5ju_zahra_moradi_3.jpg

مشاهده همه ی 88 نظر
zahra
zahra

دیگر دیه‌گو هم با من نیست، رهایش کردم. حالا خودم هستم

دیگر دیه‌گو هم با من نیست، رهایش کردم. حالا خودم هستم. نقاشی می‌کنم. این بار خودم را می‌کشم. دست در دست خودم، با خودم در هم تنیده ام. راستی، آیا من برای خود کافی‌ام؟
pqs0w87nktfztuhr00h1.jpg

مشاهده همه ی 43 نظر
zahra
zahra

ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ، ﺷﮑﻮﻩ ﻟﺤﻈﻪﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ،ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ!ﺳﺎﯾﻪﻫﺎ ﺩﺭ


ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ، ﺷﮑﻮﻩ ﻟﺤﻈﻪﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ،ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ
ﺑﮑﻦ!ﺳﺎﯾﻪﻫﺎ ﺩﺭ ﻫﻢ ﮔﺮﻩ، ﻧﻮﺭ ﻣﻼﯾﻢ، ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﻣﺸﺘﺮﮎ
ﺧﻨﺪﻩ ﺧﻨﺪﻩ ﭘﺮ ﺷﻮﺩ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﻮﺩ ﻫﺮﺑﺎﺭ ،ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ
ﺑﮑﻦ!ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺧﺸﺘﯽ، ﻗﺪﯾﻤﯽ، ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻠﯿﺎﻥ،
ﮔﺮﺍﻣﺎﻓﻮﻥ، ﻗﻤﺮ ﺗﮑﯿﻪ ﺑﺮ ﭘﺸﺘﯽ ﺯﺩﻩ ﯾﺎﺭ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﺎﺭ ،ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ
ﺑﮑﻦ!ﺍﺯ ﺳﻤﺎﻭﺭ ﺩﺳﺖﻫﺎﯾﺖ ﭼﺎﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﻟﺒﺎﻧﺖ
ﻗﻨﺪ ﺭﺍ ...ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﻫﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﻫﯽ
ﺳﯿﮕﺎﺭ ،ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ!ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﺯﻧﮓ، ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺍﮐﻨﻢ ﺩﺭ ﺭﺍ، ﮐﻪ ﭘﺮﺗﻢ
ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺳﺎﯾﻪﻫﺎ ﺩﺭ ﺗﻮﻧﻠﯽ ﺑﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭ ... ﻓﮑﺮﺵ
ﺭﺍ ﺑﮑﻦ!ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﺧﺎﻧﻪ ... ــ ﻭَ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﮑﻞ ﺗﻮ
ﻧﺒﻮﺩ ﻗﺮﺹﻫﺎ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺵ ﺑﺮﺩﺍﺭ! ﻓﮑﺮﺵ
ﺭﺍ ﻧﮑﻦ!

dwz_photo_2015-11-15_06-55-01.jpg

نظرات برای این پست غیر فعال است
zahra
zahra

زمان کِش امد چند ثانیه شد نمیدانم "انگار یک موج بزرگ

زمان کِش امد چند ثانیه شد نمیدانم "انگار یک موج بزرگ را بالای سرم دیدم "باید داد میزدم و فرار میکردم مرگ یک موج بزرگ است که ادم ها را با خودش میبرد..مرگ بی رحمانه ترین قسمت این دنیاست"خیلی بی رحم"گریه نکردم نه نه"واکنش من اسمش گریه نبود التماس بود "میخواستم از یک کسی یا از چیزی که به سمت من در حال حمله هست از همان موج بزرگ خواهش کنم با من کاری نداشته باشد بعد فرار کردم"از خودم از شنیدن خبر فرار کردم راه رفتم چند ثانیه سکوت میکردم و دوباره داد میزدم اما دیگر مادرم مرده بود ....حالا بهتر میفهمم که مادرم مرده است وقتی نوجوان بودم گاهی شب ها از خواب میپریدم و سرم را روی سینه مادرم میگذاشتم تا صدای تپیدن قلبش را بشنوم کابوس نبودنش انقدر وحشتناک بود که میتوانست خواب سنگین مرا اشفته کند
q4o5fg8mymslt9p25ktg.jpg

نظرات برای این پست غیر فعال است
zahra
zahra

my work 1394 First Tobacco Festival

my work 1394


First Tobacco Festival

959e_dokhaniyat.jpg

مشاهده همه ی 213 نظر
zahra
zahra

«یک روز عصر قدم‌زنان در راهی می‌رفتم؛ در یک سوی مسیرم

«یک روز عصر قدم‌زنان در راهی می‌رفتم؛ در یک سوی مسیرم شهر قرار داشت و در زیر پایم آبدره. خسته بودم و بیمار. ایستادم و به آن سوی آبدره نگاه کردم؛ خورشید غروب می‌کرد. ابرها به رنگ سرخ، همچون خون، درآمده بودند. احساس کردم جیغی از دل این طبیعت گذشت؛ به نظرم آمد از این جیغ آبستن شده‌ام. این تصویر را کشیدم. ابرها را به رنگ خون واقعی کشیدم. رنگ‌ها جیغ می‌کشیدند. این بود که جیغ از سه‌گانهٔ کتیبه پدید آمد.»


60286581458575281174.png


نظرات برای این پست غیر فعال است
zahra
zahra

خاص خدایی که شبیه هیچ کس نیست "کاش میشد خدایم را

خاص
خدایی
که شبیه هیچ کس نیست "کاش میشد خدایم را زیر بالشتم پنهان کنم مثل یک کتاب ممنوعه"و وقتی که همه صداها خوابند و چراغ ها بی پلک و خاموش"
خدایم را از زیر بالشتم بیرون میاوردم و حریصانه میبلعیدمش تا خدایم جزیی از من شود با من" که با ملاقاتهای با وقت و بی وقت چشم هایم ابرو داری کنند و به عرفِ معمول که همه از تعجب شاخ بر پیشانی دارند شاخ از چشم راستم حدقه به بیرون نزند
این است انتهای مازوخیسم افکارم که گاهی به قول استادی بوی لیموی گندیده میدهد (ز.م)


26689587262610697595.jpg



مشاهده همه ی 69 نظر