لحظه  بروز رسانی 
chemist at irost
chemist at irost

چون‌قلم بر سر غمنامه‌هجران‌آید دل‌ به‌ جان، آه به لب،

چون‌قلم بر سر غمنامه‌هجران‌آید دل‌ به‌ جان، آه به لب،

چون‌قلم بر سر غمنامه‌هجران‌آید
دل‌ به‌ جان، آه به لب، اشک به مژگان آید

صائب‌تبریزے

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ! ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ!
ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ؛
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ؛
ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ؛
ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮد...
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ!
ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ؛ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ
ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ، ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ...
ﺭﺍﺳﺘﯽ، ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ می برﺩ؛
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ
ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ
ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻭ
ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ می ماند،
من می مانم و خدا...
با احساس خجالتی که ای مهربان
چرا همیشه مرا از تو و دینت ترسانده اند...
چرا...؟
حسین پناهی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

و من چنان از بداختری خویش خسته و از نبرد

و من چنان از بداختری خویش خسته و از نبرد

و من چنان از بداختری خویش خسته
و از نبرد با بخت فرسوده‌ام
که حاضرم زندگی‌ام را
بر سر ناچیزترین امیدی قمار کنم،
تا یا بهترش کنم و یا از رنجش برهم.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

گر خوب نیم خوب پرستم باری ور باده نیم ز

گر خوب نیم خوب پرستم باری
ور باده نیم ز باده مستم باری
گر نیستم از اهل مناجات رواست
از اهل خرابات تو هستم باری...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

اگر نماند به میخانه بادهٔ صافی بگوی کز

اگر نماند به میخانه بادهٔ صافی بگوی کز

اگر نماند به میخانه بادهٔ صافی

بگوی کز لب میگون دوست وام کنند...


"خواجوی کرمانی"

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

مرگ است که تسکین می‌دهد افسوس! مرگ، امکانِ

مرگ است که تسکین می‌دهد افسوس! مرگ، امکانِ

مرگ است که تسکین می‌دهد

افسوس! مرگ، امکانِ زندگی‌ست

غایتِ زندگی‌‌ست و تنها امید

که چونان اِکسیری برپامی‌دارد و سرمست می‌کند

و ارزانی می‌دارد دلِ تا شب پیش‌رفتن را

از میانه‌ی توفان و برف و سرما

درخششِ لرزانِ افقِ سیاهِ ماست

پناهگاهِ والای حک‌شده بر کتاب

برای نشستن و آسایش و سیرشدن

فرشته‌ای‌ست

که با خواب و موهبتِ رؤیاهای عمیق

در سرانگشتانِ جادویی‌ِ خویش

بستر را آماده‌ می‌کند

برای برهنگان و فقیران

شُکوهِ خدایان است

اتاقکِ مرموزِ کوچکِ زیر شیروانی‌ست

ثروت و موطنِ باستانیِ فقراست

رواقِ گشوده‌ به آسمان‌ های ناشناخته است

ســرابـــــ
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

زيبا هستم همچون رويايي به سختي سنگ

زيبا هستم همچون رويايي به سختي سنگ

زيبا هستم

همچون رويايي به سختي سنگ

و سينه‌ام جايي‌ست

که هرکس در نوبت خويش زخم مي‌خورد

تا عشقي را در جان شاعر بدمد

گنگ و ابدي

مثل ذات

من بر مسند لاجوردي آسمان مي‌نشينم

همچون افسانه‌اي که در ادراک نمي‌گنجد

من قلبي از برف را به سپيدي قوها پيوند مي‌زنم

بيزارم از تحرکي که خطوط را جابجا مي‌کند

هرگز نمي‌گريم و هرگز نمي‌خندم

شاعران دربرابر منش‌هاي والايم

که گويي از مفتخرترين يادبودها وام گرفته‌ام

روزگارشان را به رياضت تحصيل گذراندند

در عوض

من براي افسون کردن اين عاشقان سربراه

در آينه‌هاي زلالي که همه چيز را زيباتر نشان مي‌دهند

چشمانم را دارم

چشمان درشتم را

با درخشش جاويد


شارل بودلر

مشاهده همه ی 3 نظر
chemist at irost
chemist at irost

این که بر گونه ات فرو می غلتد

این که بر گونه ات فرو می غلتد

این که بر گونه ات فرو می غلتد

اشک نمک سوده ی تو نیست

آرزوهای دل مرده ی من است

که سیاه مست

از پستوی میکده دویده است به بازار

تا به طبل عداوت بکوبد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید