لحظه  بروز رسانی 
chemist at irost
chemist at irost

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت‌ها را

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت‌ها را

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

« مولانا »

بــاران عشــــق
مشاهده همه ی 2 نظر
chemist at irost
chemist at irost

جور کنی وفا بود، درد دهی دَوا بود

جور کنی وفا بود، درد دهی دَوا بود

جور کنی وفا بود،
درد دهی دَوا بود

لایق تو کجا بود،
دیده جان و دید من...

مولانا

مشاهده همه ی 2 نظر
chemist at irost
chemist at irost

اینجا کسی است پنهان همچون خیال

اینجا کسی است پنهان همچون خیال

اینجا کسی است

پنهان
همچون خیال در دل...

مولانا

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما

ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما

ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما

ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما

ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا

تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما

مولانا

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

بی تو همه هیچ نیست در ملک وجود

بی تو همه هیچ نیست در ملک وجود

بی تو همه هیچ نیست
در ملک وجود

ور هیچ نباشد
چه تو هستی ،همه هست...

سعدی

مشاهده همه ی 4 نظر
chemist at irost
chemist at irost

اشکم دمید. گفتم: «نه پای رفتن، نه تاب ماندگاری

اشکم دمید. گفتم: «نه پای رفتن، نه تاب ماندگاری

اشکم دمید.
گفتم: «نه پای رفتن، نه تاب ماندگاری
دردِ خزه‌ی کف جوی این است».
گفت: «آری، اما دوگانه تا کی؟
یا موج‌وَش روان شو
یا در کنار من باش».

گفتم: «دلم گرفته‌ است
مثل سکون ملولم».
گیسو فشاند در باد
آشفت کـ : «ـای پریشان!
منشین فسرده چون یخ
در تاب شو چو آتش
هان، بی‌قرارِ من باش».

«پرواز...» گفت.
گفتم:
«آری، خوش است پرواز
اما شب است و توفان، وین بال‌های خونین...».
چتر نوازش افشاند کـ : «ـاین سایه‌سار پر برگ
ز آرامش یقینت
سرشار کرد خواهد.
تا بامدادِ پرواز
ای خوب خسته‌ی من!
بر شاخسار من باش».

گفتم: «شب اَر چه تاریک
زنگار جانم اما
تاریکی درون است».
خورشیدِ رخ بر افروخت
کـ : «ـآیینه‌دار من باش».

مشاهده همه ی 1 نظر
chemist at irost
chemist at irost

می خواهم بمیرم می‌خواهم یک میلیارد بار بمیرم و

می خواهم بمیرم
می‌خواهم یک میلیارد بار بمیرم
و در جهانی برخیزم،
که همسایگان یکدیگر را بشناسند.
و مردم،
همه رنگ‌ها را دوست بدارند.

می‌خواهم در جهانی برخیزم
که عشق به قیمت لبخند باشد.
مردان نمیرند،
زنان نگریند،
و همه کودکان، پدران خود را بشناسند.
عدالت باغی باشد،
که مردم در آن سیب‌های یکسان بخورند،
و یکسان بمیرند.

می‌خواهم در جهانی برخیزم،
که هیچ انسانی بیش از یک‌بار نمیرد!

ژاک پره‌ور

مشاهده همه ی 3 نظر
chemist at irost
chemist at irost

با من بیا مگو کجا تنها بامن بیا

با من بیا مگو کجا تنها بامن بیا

با من بیا
مگو کجا
تنها
بامن بیا
با من بیا تا درد ، تا زخم
با من بیا تا نشانت دهم
عشقم را آغاز از کجاست
با من بیا
با من بیا تا خونی از لبم چکید
تا خونی که از سکوتم
تا مرگ
با من بیا تا دوباره به نوشداروی تو
روئینه
جانی تازه بگیرم
تا شرابی باشی
که عشقی را سیراب می کند
با من بیا تا طعم آتش را دوباره احساس کنم

مشاهده همه ی 2 نظر
chemist at irost
chemist at irost

سرگذشتِ درخت می‌داند رقم ِسرنوشته می‌خواند گرچه با رقص

سرگذشتِ درخت می‌داند رقم ِسرنوشته می‌خواند گرچه با رقص

سرگذشتِ درخت می‌داند
رقم ِسرنوشته می‌خواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت ِ درخت، سوختن است...

آن درختِ کُهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تُهی و پا در بند
سر كشیدم به آسمانِ بلند.‌

شبم از بی‌ستارگی، شبِ گور
در دلم پرتو ِ ستاره‌ی دور
آذرخشم گَهی نشانه گرفت
َگه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان، تیره گشت چون َپر ِ زاغ
مرغ ِ شبخوان كه با دلم می‌خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند...
‌‌

آهوان، گم شدند در شبِ دشت
آه از آن رفتگان ِ بی ‌برگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم
بر سری چند سایه گُستردم
دست هیزم شكن فرود آمد
در دل ِهیمه بوی دود آمد.
كُنده‌ی پیر ِ آتش اندیشم
آرزومند ِ آتش ِ خویشم...


- هوشنگ ابتهاج

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
chemist at irost
chemist at irost

من عاقبت از اینجا خواهم رفت پروانه ای که با

من عاقبت از اینجا خواهم رفت پروانه ای که با

من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید
دیری است
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده ام ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبو تری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم
اما
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید

شفیعی کدکنی

مشاهده همه ی 4 نظر