لحظه  بروز رسانی 
zahra
zahra

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم رفتیم ازین راه و

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم رفتیم ازین راه و

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم

گروه عاشقی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
zahra
zahra

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ، دنیا

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ، دنیا

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ،
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است،

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست ،
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است،

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست،
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است،

تا این غرل شبیه غزل های من شود،
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است،

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم،
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است،

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست،
آیا هنوز آمدنت را بها کم است،


" محمد علی بهمنی "

گروه عاشقی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
zahra
zahra

شب امّا برای من است، وقتی فکر می‌کنم

شب امّا برای من است، وقتی فکر می‌کنم

شب امّا برای من است،

وقتی فکر می‌کنم این‌وقتِ شب مگر چندنفر بیدارند؟

و از میان آنان‌که بیدارند

مگر چندنفر به تو فکر می‌کنند؟

و از میان آنان‌که که بیدارند و به تو فکر می‌کنند،

مگر چندنفر می‌توانند

صبح فردا شماره‌ات را بگیرند

و این‌شعر را برایت بخوانند؟




لیلا کردبچه

رازها و نیازها
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
zahra
zahra

نشسته خسته و خامــوش، گوشه ی ایوان غمـــی بـه وسعت

نشسته خسته و خامــوش، گوشه ی ایوان غمـــی بـه وسعت

نشسته خسته و خامــوش، گوشه ی ایوان
غمـــی بـه وسعت انــــدوه مادران جهـــــان

دلش گرفته ...همین ست کار هر روزش

دم غـــروب...غریبانــه...با کمـــی باران...

بیــــاید و بنشیــــــند در آستــــــانه ی در

و باز چشم بدوزد بـه کوچـه ای که درآن-

نشست و بدرقه ات را نگاه کرد و شکست

غـــروب جمـــعه ای از روزهــای تابستان...

بـــه فکـــــر مـی رود آنقـــــدر تا بیاوَرَدت

به خـــود می آوَرَدَش غربت صـدای اذان

به خود می آید از این کوچه باز می گردد

کنــــار حــوض...دلش باز... نم نم باران...

هـــوای کهنه ی این حـــــوض را بشوراند

وضو بسازد از این مــوج های سرگـــردان

ـ که شب می آید روشن کنـــم اتاقــــش را

چقـــدر زمزمـــه با قاب عکــس با گلــــدان!؟

شب است و خلوت ایوان...دوباره می شکند

دلــی به وسعت انــــدوه مادران جهـــــان...!




اصغر معاذی

رازها و نیازها
مشاهده همه ی 1 نظر
zahra
zahra

کمی با من مدارا کن که خود را با

کمی با من مدارا کن که خود را با

کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم
من گم را تو پیدا کن
تو را از شب جدا کردم
تو را از قصه اوردم
نمیشد با تو بد باشم
نمیشد از تو برگردم
کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن
من گم را تو پیدا کن

گروه عاشقی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
zahra
zahra

در تو خلاصه میشوم، با تو زلال می شوم

در تو خلاصه میشوم، با تو زلال می شوم

در تو خلاصه میشوم، با تو زلال می شوم

از پر پیراهن تو، پر پر و بال می شوم

در شب یلدایی تو، صاحب روز می شوم

صاحب تحویل شب اول سال می شوم

در قفس ابری شب، ماه اسیر بوده ام

با تو رهاتر از همه، ماه هلال می شوم

با تو زلال می شوم، پر پر و بال می شوم

شعر محال می شوم، بر این روال می شوم

تا ملکوت جذبه ات، شبانه راه می روم

چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم

خاصیت سروده ها، تمام خواستن نبود

برای از تو دم زدن، شعر محال می شوم

جز غزل شیشه ای ام، شعر مرا سنگ بدان

چون پس از این شاعر تو، بر این روال می شوم


شهیار قنبری

گروه عاشقی
مشاهده همه ی 1 نظر
zahra
zahra

در بدترین ما ؛ آنقدر خوبی هست، ودر

در بدترین ما ؛ آنقدر خوبی هست، ودر

در بدترین ما ؛
آنقدر خوبی هست،
ودر بهترین ما
آنقدر بدی هست،
که هیچ یک از ما
حق این را نداریم
که از دیگری
عیب جویی کنیم...


ویلیام شکسپیر

گروه عاشقی
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
zahra
zahra

شب که می شود ، به جای خواب، تو

شب که می شود ، به جای خواب، تو

شب که می شود ،
به جای خواب،
تو به بند بند وجودم می آیی
و من می خندم،
بغض می کنم،
بالشم که خیس شد
عقربه ساعت که به
صبح نزدیک شد،
نه! تو هنوز هم
خیال رفتن نداری!
و این قصه هر شب ادامه دارد ...

رازها و نیازها
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
zahra
zahra

به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را

به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را

به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌ نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشـــی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد مــی‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقب‌ها را




نجمه زارع

گروه عاشقی
مشاهده همه ی 3 نظر
zahra
zahra

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت

آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت

آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه

این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست

این کــــه در اندام من امـــروز باریدن گرفت؟

من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد-

رفت زیــر سایـــه ی یک "مرد" و نـــــام "زن" گرفت

....
نجمه زارع

گروه عاشقی
مشاهده همه ی 1 نظر